تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - sweet amnesia - ep5
سلام 
میدونم که خیلی بد قولم ببخشید اما یه مشکلی داشتم ... 
امیدوارم بتونم جبران کنم  

 

 

بعد  از این مدت داشتم به کره برمیگشتم . اما احساسی جز نگرانی نداشتم . کاش میشد به دونگهه بگم نه . اما نمیتونستم . دونگهه از این که داشت به کره برمیگشت خیلی خوش حال بود .

بلاخره روز پرواز رسید . دونگهه از خوشحالی روی پا بند نبود . از خوشحالی دونگهه لبخند زدم اما نگرانیم هر لحظه بیشترو بیشتر میشد .

- هیوکی میذاری من دمه پنجره بشینم ؟!

خندیدم – باشه .

دعا میکردم پرواز کنسل شه و حداقل چند ساعت بیشتر تو امریکا بمونیم . اما بی فایده بود و هواپیما به موقع به سمت کره پرواز کرد. دونگهه با شوق خاصی از پنجره بیرون رو نگاه میکرد . تمام طول پرواز فقط به دونگهه خیره شده بودم .  

توی فرودگاه هیونگ و کانگین منتظرمون بودن . چه قدر دلم واسشون تنگ شده بود.

- هی هیوکی بلاخره برگشتی .

- خوش برگشتین .

- مرسی هیونگ .

هیونگ دستشو به سمت دونگهه گرفت – لیتوک هستم .

دونگهه با لبخند همیشگیش با هیونگ دست داد . و بعد با کانگین . بعد از اشنایی همراه هیونگ و کانگین از فرودگاه خارج شدیم .

هیونگ – خوب هیوکی میاین خونه ی من ؟

- نه هیونگ فعلا میریم هتل .

- هتل برای چی ؟

- فعلا برناممون مشخص نیست . این طوری راحت تریم . ممنون .

- باشه هر جور که خودتون دوست دارین .

ناهار رو با هم خوردیم وبعد کانگین منو دونگهه رو به هتل رسوند . اتاق ما توی طبقه چهارم بود . اتاق 404.

- دونگهه خسته ای . یه کم استراحت کن .

- باشه .

بعد از این که دونگهه خوابید لباسام رو عوض کردم . ماشینی اجاره کردم و به سمت شرکت رفتم .

همه از دیدن من تعجب کرده بودم . به سمت دفتر پدرم رفتم . منشیش به سمتم اومد .

- اقای هیوک جه رئیس تو جلسه هستن .

- مهم نیست .

- اما ...

در اتاق رو باز کردم . با دیدن صحنه ی جلوی چشمام پوز خندی زدم . به سمت منشی برگشتم – منظورت از جلسه این بود ؟!

پدر شروع به پوشیدن لباساش کرد . دختری هم که باهاش بود سریع از دفتر خارج شد .  روی مبلی که توی اتاق بود نشستم و با پوزخند به پدرم خیره شدم .

- کجا بودی ؟

- امریکا .

- چی کار میکردی ؟

- با دوست پسرم بودم .

- چی ؟!

- فک کنم حرفم واضح بود .

صورتش از عصبانیت سرخ شد . – پسره ی پررو ... چه طور جرعت میکنی ...

- اینجا نیومدم واسه این حرفا . اومدم سهامم رو بفروشم . اگه پیشنهاد خوبی داری بگو چون میخوام به اقای کیم دونگ بفروشم .

- کیم دونگ ؟! منظورت همون ...

- اره بزرگترین رقیبت .

- هیوک جه این کارات یعنی چی ؟ تا کی قصد داری به این کار هات ادامه بدی ؟

از جام بلند شدم – اگه خواستی سهامم رو با قیمت بالا تر بخری خبرم کن .

- صب کن حرفام هنوز تموم نشده ...

بدون توجهه بهش از شرکت خارج شدم . به سمت خونه هیونا رفتم  فک نکنم این ساعت شیوون خونه باشه .

نزدیک خونه اش پارک کردم . داشتم از ماشین پیاده میشدم که دیدم ماشینی جلوی خونه اش پارک کرد و هیونا از ماشین پیاده شد و بعد پسری که نمیشناختم . پسر دستش رو دور شونه ی هیونا انداخت و هردو با هم وارد خونه شدن .  

- هیونا ...!

لعنتی . اون این طوری نبود . این ها همه تقصیره اون عوضیه. چویی شیوون . اشتباه بود که برگشتم کره . بهتره برگردم پیش دونگهه . و هر چه زودتر اینجا رو برای همیشه ترک کنیم .

***

وقتی از خواب بیدار شدم هیوکی نبود . دوش گرفتم و حاضر شدم . تصمیم گرفتم برم و اطراف هتل رو ببنیم . توی اسانسور پیزنی بود که داشت به طبقه بالا میرفت . خودش داشت ساکش رو جابه جا میکرد . بهش کمک کردم و ساکش رو تا دمه اتاقش بردم . دوباره سوار اسانسور شدم و لابی رو زدم . اسانسور توی طبقه دوم ایستاد و درش باز شد .

- ووبین !

- ش..شی ...شیوون .

***  

به هتل برگشتم .  با این که چند ساعت گذشته بود اما احساس دلتنگی میکردم . دوست داشتم هر چه زودتر دونگهه ام رو ببینم . در اتاق رو باز کردم و با لبخند وارد شدم .

- دونگهه .

جوابی نشنیدم .

- دونگهه ؟!

توی اتاق نبود. حموم و بالکن رو هم چک کردم اونجا هم نبود . به گوشیش زنگ زدم . صداش رو از توی اتاق شنیدم . پس گوشیش رو نبرده . قلبم داشت تند میزد . دستام میلرزید .

- دونگهه کجایی ؟!

***

سر درد شدید داشتم . به سختی چشمام رو باز کردم . اطرافم رو نگاه کردم . اینجا  کجاس ؟!

- بیدار شدی ؟

- شیوون .

شیوون با لبخند بهم نگاه کرد – جانم ؟

از روی تخت بلند شدم . شیوون به سمتم اومد .

- اینجا کجاس ؟!

- جایی که فقط منو تو هستیم .

شیوون بغلم کرد . چه قدر دلم براش تنگ شده بود. چشمام رو بستم تا مثله همیشه توی بغل شیوون احساس ارامش کنم. لبای شیوون گردنم رو بوسید . لبخندی زدم .

- کجا بودی ووبین ؟ میدونی چه قدر نگرانت بودم ؟ چه قدر دنبالت گشتم ؟

ووبین ؟! چه قدر این اسم برام غریب شده بود. دونگهه رو ترجیح میدادم . دونگهه کسی که عاشق هیوکیه نه شیوون . اما الان من کیم ؟ دونگهه یا ووبین ؟!

- ووبین ؟! نمیخوای بگی کجا بودی ؟!

از شیوون جدا شدم – شیوون تو ازدواج کردی درسته ؟

- اون مسئله ...

- هیس هیچی نگو ... هیچ توضیحی نمیخوام بشنوم راجبش . تو الان زن داری و منم عاشق کس دیگه ای هستم . پس بهتره با لبخند از هم خدافظی کنیم .

- عاشق ؟!

- اره این مدت هم با اون بودم .

- نه ... تو ماله منی ووبین . فقط من .

شیوون به سمتم اومد و شروع به بوسیدن لبام کرد . خودم روعقب کشیدم اما شیوون لبم رو گاز گرفت و با دستش منو به خودش چسبوند .

- نه ...شیوون ... خواهش ... میکنم .

شیوون منو روی تخت پرت کرد و روم نشست .

- شیوون چی کار داری میکنی ؟!

- گفتم که تو ماله منی ووبین .


طبقه بندی: sweet amnesia،

تاریخ : 1393/05/8 | 07:33 ب.ظ | نویسنده : Candy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.