تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - sweet amnesia - ep4
سلااام دوستان^_^ 
خوب چون وقت نمیکنم فقط دوشنبه ها میذارم -_-
بازم ببخشید ... 
امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد و به زودی تموم میشه داستان .


خودم رو عقب کشیدم و گفتم – چی کار داری میکنی ؟ 

هیوکی جواب نداد . به سمت تخت رفت و خوابید ! لعنتی ... چه طور جرعت میکنه منو ببوسه ! 

*** 

- دوست دارم .

بهم نزدیک شد . چه قدر عاشقش بودم .

- تو ماله منی . فقط من . 

- هیچ وقت تنهام نذار . 

با لبخند نگاهم کرد . چه قدر این لبخندش رو دوست داشتم . 

 ***

- دونگهه ... چرا نمیخوری ؟!

- یه لحظه حواسم پرت شد . 

- به چی فکر میکردی ؟

- به خوابی که دیدم . هیوکی من دوست دختر داشتم یا دوست پسر ؟!

- چرا همچین سئوالی پرسیدی ؟

- همینطوری. 

- دیشب چه خوابی دیدی ؟

- مهم نیست . 

هیوکی از سر میز بلند شد . – من میرم شرکت . به احتمال زیاد تا عصری بر نمیگردم . مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن . 

- باشه . 

- فردا صبح میریم گچ دستتو باز میکنیم . فعلا خدافظ . 

- مواظب خودت باش . 

هیوکی لبخندی زد – تو هم همینطور . 

چه خواب عجیبی بود که دیدم ؟! هر چه قدر فکر کردم صورت پسری که توی خواب بود رو نتونستم به یاد بیارم . اما صداش رو خیلی خوب یادم بود . 

***

سئوال های دونگهه هر روز زیاد تر میشد و احساس کردم که بهم شک کرده . خوابی که دیده بود خیلی نگرانم کرد . به هیونگ زنگ زدم . 

-سلام هیوکی . چه خبرا ؟

- سلام هیونگ . هیچی . 

- دونگهه چه طوره ؟

- خوبه . فردا گچ دستش باز میشه . 

- خوبه پس . 

- هیونگ . 

- بله ؟

- دونگهه میگفت یه خواب عجیب دیده . ممکنه یکی از خاطراتش بوده باشه ؟

- اره . امکانش هست . خیلی خوبه . اگه این طور باشه به زودی خاطراتش بر میگرده . 

- نه نمیخوام . 

- چی میگی هیوکی ؟!

- نمیخوام خاطراتش برگرده . 

- چی ؟!

- من عاشق دونگهه ام . 

هیونگ خنده ی عصبی کرد. – معلوم هست چی داری میگی ؟! دیوونه شدی ؟

- اره دیوونه شدم . دیوونه دونگهه . 

- چه طور ممکنه ؟ فقط چند روز گذشته . 

- نمیدونم هیونگ . فقط اینو میدونم که عاشقشم . 

- پس حقیقتو بهش بگو . 

- نه . اگه بگم میترسم ترکم کنه . 

- پس چی ؟ نکنه میخوای وقتی حافظش رو بدست اورد زندانیش کنی ؟

- اگه بخواد ترکم کنه همین کارو میکنم . 

- هیوکی ! تو واقعا دیوونه شدی . 

- هیونگ پشت خطی دارم . بعدا بهت زنگ میزنم . 

- هیوکی این قدر احمق  نباش . حقیقتو بهش بگو . 

- فعلا خدافظ . 

پشت خطی رو وصل کردم – بله ؟

- چه طوری هیوکی ؟!

- کانگین ! امیدوارم خبرای خوبی داشته باشی . 

- اره . عالین . 

- خوب ؟

- فهمیدم دونگهه کیه . اسمش کیم ووبینه . خانواده ی زیادی نداره . فقط یه خواهر داره که اونم الان چینه . توی یه مدرسه معلم بوده . 

- پس یه ادم عادی بوده . 

- اره . جز این که ...

- جز چی ؟

- حدس بزن دوست پسرش کی بوده ؟

- دوست پسر ؟! 

- اره . میشناسیش . 

- کانگین حوصله ندارم بگو کی بوده ؟

- چویی شیوون . 

نه نه نه . چرا ؟! چرا شیوون ؟ 

- هی هیوکی خوبی ؟ منم شکه شدم . ولی یه امتیازه . میتونیم از این پسره بر علیه شیوون استفاده کنیم . خیلی راحت به زانو در میاریمش . 

- کانگین من عاشق دونگهه ام . 

- چی ؟!

- بعدا با هم صحبت میکنیم . خدافظ . 

- هی صبر کن هیوکی ...

تلفن رو قطع کردم .  

***

لپ تاپ هیوکی رو برداشتم . حوصلم سر رفته بود . به چند تا سایت خبری سر زدم . خبر خاصی نبود . فکری به ذهنم رسید . تاریخ روزی که با هیوکی تصادف کرده بودم رو سرچ کردم تا خبر های اون روز رو بخونم . توی امریکا خبر خاصی نبود . اهی کشیدم . اگه بازی انلاین کنم بهتره ! میخواستم صفحه رو ببندم که یه تیتر خبری توجهمو جلب کرد . ازدواج دو تاجر بزرگ کره . لی هیونا و چویی شیوون . بی اختیار روی تیتر کلیک کردم تا ادامه ی خبر رو بخونم . 

***

به هیچ وجه دونگهه رو به شیوون نمیدم . شیوون ... پسری که همیشه زندگیم رو خراب کرده . اول این که رقیب کاریم  شد . بعد با خواهرم ازدواج کرد تا شرکتش گسترده تر شه . حالا هم رقیب عشقیم شده . دونگهه نباید خاطراتش رو به یاد بیاره . 

ماشینو پارک کردم . منتظر اسانسور نشدم وبا پله ها بالا رفتم . درو باز کردم .- دونگهه ... دونگهه . 

دونگهه به سمتم اومد . – چی شده هیوکی ؟!

بغلش کردم . 

- هیوکی چی شده ؟

- دونگهه عاشقتم . 

- هیوکی ! 

- خواهش میکنم . هیچ وقت ترکم نکن. پیشم بمون . 

- هیوکی ؟

- جانم ؟

- چرا بهم دروغ گفتی ؟!

برای یه لحظه قلبم ایستاد . – دروغ گفتم ؟! 

- اره . گفتی عصر بر میگردی . چی شد این قدر زود برگشتی ؟

- دلم طاقت نیاورد . میخواستم ببینمت . 

دونگهه خندید. کاش زمان توی اون لحظه می ایستاد . دونگهه رو بیشتر توی بغلم فشار دادم . 

- هیوکی دستم . 

- وای ببخشید حواسم نبود . 

دونگهه رو از خودم جدا کردم . به صورت دوست داشتنیش خیره شدم .  

- اینجوری نگام نکن . 

- چرا ؟  

- من گشنمه . 

خندیدم . - پس باید تو اشپزی کمکم کنی دونگهه خجالتیه من . 

- باشه . 

***

یه ماهی میشد که با هیوکی زندگی میکردم . بعد این که گچ دستم رو باز کردم بیشتر کارای خونه رو من انجام میدادم . زندگی خوبی رو با هیوکی داشتم . نمیخواستم که ازش جدا شم . واقعا دوسش داشتم . کاش زودتر دیده بودمش . قبل از این که اونو ببینم . کسی که همه ی زندگیم رو عوض کرد . 

- به چی داری فکر میکنی ؟!

- چیز مهمی نبود . 

- واقعا ؟! 

به هیوکی لبخند زدم – اره . هیوکی یه خواهشی دارم . 

- هرچی باشه انجام میدم . 

- هرچی ؟!

- اره . 

- میشه بریم کره . 

هیوکی عصبی شد – نه . 

- اما تو گفتی ...

- همین که شنیدی نه . 

از لحن حرف زدن هیوکی ناراحت شدم . تا حالا باهام این طوری حرف نزده بود . 

- ببخشید دونگهه ناراحت نشو . هر چی دیگه بخوای انجام میدم . جز این . 

- چرا ؟ ممکنه تو برگشت حافظم کمک کنه . 

- مشکل همینه .

- تو نمیخوای حافظم برگرده ؟! 

- از وضعیت فعلی ناراحتی ؟ 

- نه . 

- پس نیازی به خاطرات گذشتت نداری . 

- از چی میترسی هیوکی ؟

- منظورت چیه ؟ 

حالا که بحث به اینجا کشیده شده بود باید تمومش میکردم . 

- چرا بهم دروغ گفتی ؟

هیوکی جوابی نداد . 

- چرا جواب نمیدی ؟! 

- نمیدونم . نمیدونم چرا ... تنها چیزی که میدونم این که عاشقتم . 

- در هر حال نباید بهم دروغ میگفتی . 

- میخوای بری ؟ 

- نه با هم میریم . دیگه نیازی به ادامه این بازی نیست هیوکی . 

- اما ... 

به سمتش رفتم . – نگران نباش . ترکت نمیکنم . قول میدم . 

- پس چرا میخوای برگردی کره . 

- چند تا کار هست که باید انجام بدم .

- باشه . 

- ممنون هیوکی . بابت همه چیز ممنون . این مدت واقعا همه چیز عالی بود . 

- تو که میگی نمیخوای ترکم کنی پس این حرفا چیه ؟!

- فقط خواستم تشکر کنم . ولی دوست داشتم که خودت حقیقت رو بهم بگی . 

- میترسیدم . 

- نترس . من دوست دارم هیوکی . 

هیوکی با تعجب نگاهم کرد . – این اولین بار بود که بهم گفتی دوسم داری . 

- دوست دارم . اینم دومین بار . 

هیوکی لبخندی زد و منو بوسید . 





طبقه بندی: sweet amnesia،

تاریخ : 1393/04/16 | 08:47 ب.ظ | نویسنده : Candy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.