تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - sweet amnesia - ep3
سلاااااام دوستان 
واقعا ببخشید که پنج شنبه نذاشتم 
عروسی خواهرمه دنباله کارای اونیم کلی سرم شلوغه 
امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد 

 

به سمت اتاق هیوکی رفتم . داشت لباسش رو عوض میکرد. بلوزش رو دراورد و به سمت تخت رفت . یعنی میخواد همونطوری بخوابه ؟! پوستش سفید بود . طوری بود که دوست داشتم برم بازو هاشو گاز بگیرم ! سعی کردم به موضوع دیگه ای فکرکنم .

- میخوای کمکت کنم لباساتو عوض کنی ؟

- نه با همینا راحتم . تو میخوای اون جوری بخوابی ؟

- اره خب . این یه عادته.

 به سمت تخت رفتم و خوابیدم . سعی کردم به این که هیوکی درست کنارم خوابیده فکر نکنم .

به خاطر سنگینی جسمی که روی بدنم حس میکردم از خواب بیدار شدم . گرمی نفس های هیوکی رو روی گردنم حس کردم . منو بغل کرده بود طوری که انگار یه خرس عروسکی رو بغل کرده ! از فکر خودم خندم گرفت و دوباره خوابم برد .

صبح که بیدار شدم هیوکی نبود . به اشپز خونه رفتم . روی یخچال کاغذی بود که توجهمو به خودش جلب کرد.

" صبحونه ات رو کامل بخور . برای نهار برمیگردم . هیوکی "

بعد از خوردن صبحونه ای که هیوکی برام اماده کرده بود دوباره گشتی توی خونه زدم و همه چیز رو کامل برسی کردم . یه سری چیز ها عجیب بود ! وسایل خونه تقریبا همه نو بودن ! به سمت اتاقم رفتم و در کمد رو باز کردم .

حتی لباس های منم بیشتر نو بودن. بعضی هاشون هنوز مارکش روش بود ! شروع به گشتن کل اتاق کردم . یه سری مدارک پیدا کردم . یه پاسپورت . لی دونگهه . 18 جون 1986  . به تاریخ ها و همه چیز نگاه کردم . توی پاسپورت هیچ مهری نخورده بود . چه طور هیچ مهری نخورده ؟! به عکس پاسپورت نگاه کردم و بعد به اینه خیره شدم . جالبه تو این چند سال هیچ تغییری نکردم ! گیج شده بودم . از این وضعیت اصلا خوشم نمیومد .

برای این حالم بهتر بشه تصمیم گرفتم برم حموم . به ساعت که نگاه کردم نزدیک ظهر بود . حوله ای از کمد برداشتم و به سمت حموم رفتم . به هر سختی که بود لباسام رو عوض کردم . حموم کردن با یه دست واقعا سخت بود .

- دونگهه کجایی ؟  من برگشتم .

- حمومم .

- چرا تنهایی رفتی ؟! الان به کمک نیاز داری ؟

با این یه دست واقعا تنهایی نمیتونستم . – اره .

- باشه الان میام .

بعد از چند دقیقه هیوکی وارد حموم شد . لباس تنش نبود ! با لبخند به من نگاه کرد . وای خدا منم که لباس تنم نیست !

هیوکی شروع کرد به بلند خندیدن – وای طوری خجالت کشیدی که انگار یه دختری ...

لعنتی دوباره بهش اجازه دادم که مسخره ام کنه .  هیوکی با لبخندی خاص به سمتم اومد . شامپو رو برداشت و شروع به شستن سرم کرد.دستاش بهم ارامش داد . برای چند لحظه همه چیز رو فراموش کردم و به تنها چیزی که فکر کردم هیوکی بود تماس دستش با بدنم حس خاصی بهم میداد. احساس کردم هیوکی نفس هاش تند شده !

- هیوکی خوبی ؟

- اره . تو اول برو بیرون . منم الان میام .

- حوله رو برداشتم و از حموم بیرون اومدم .

بعد از چند دقیقه هیوکی از حموم بیرون اومد . با کمک هیوکی لباسام رو پوشیدم .

- مرسی .

هیوکی با لبخند جواب داد – خواهش میکنم . خوب من که خیلی گشنمه . چه طوره برای ناهار بریم بیرون ؟

- خوبه.

- از صبح چیکارا کردی ؟

- هیچی . برنامه های مسخره تلویزیون .

- دکتر گفت یه هفته دیگه گچ دستتو باز میکنن .

- خوبه . خیلی خسته کننده اس . راستی کارم چی شده ؟

- کار ؟!

- اره دیگه . مگه نگفته بودی با هم تو یه شرکت کار میکنیم ؟

- اهان . اره . من با مدیر صحبت کردم . فعلا تو مرخصی هستی .

- رشتمون چی بوده ؟

هیوکی بعد از مکث طولانی جواب داد- مدیریت بازرگانی . وای من خیلی گشنمه . بریم دیگه .

 همراه هیوکی به یه رستوران رفتیم . بعد از نشستن پسری برای گرفتن سفارش به سمتمون اومد .

- خوش اومدین .

- دونگهه چی میخوری ؟

- برای من فرقی نداره .

هیوکی از روی منو یه سری اعداد رو به پسر گفت.

- هیوکی ؟

- بله ؟

- میشه از خودت بگی ؟

- لی هیوک جه . رشتم همون طور که گفتم مدیریت بوده . یه خواهر بزرگتر دارم . مادرم هم وقتی منو به دنیا اورد از دنیا رفت .

- متاسفم .

پسری که سفارش ها رو گرفته بود همراه میز چرخ داری به سمت میزمون اومد و شروع به چیدن غذا ها روی میز کرد. بعد از رفتنش پرسیدم – هیوکی خیلی پولداری ؟!

- چه طور؟

- چرا این همه غذا سفارش دادی ؟ کی میخواد این همه بخوره ؟

- خوب این جشن برگشتن تو به خونه اس .

هیوکی از خاطره های بچگیش تعریف میکرد. فهمیدم که از بچگی با دو پسری که توی همسایگشون بوده  دوست شده و تا الان هم با هم هستن . لی توک و کانگین . معلوم بود که بیشتر خاطراتش با همین دو نفر بوده . از خانوادش مخصوصا پدرش چیزی نمیگفت ! بعد از تموم شدن غذا ها هیوکی با لبخندی گفت – خوب حالا وقته دسره .

- دسر ؟! هیوکی الان کلی غذا خوردی .

- نه بابا اون که چیزی نبود من بیشتر از این ها میخورم . تو چی میخوری واسه دسر ؟ من کیک توت فرنگی

- توت فرنگی ؟!

- اره مگه چیه ؟

- هیچی فقط این چیزیه که همه دخترا دوست دارن .

- تو که رفتارات بیشتر شبیه  دختراس !

- یا ... رفتاره من کجا شبیه دختراس ؟

- اصن بیا شرط ببندیم . من بهت ثابت میکنم که شبیه دخترایی . اگه من بردم هر کاری که بگم باید انجام بدی .

- باشه . ولی اگه من بردم تو باید هر چی میخوام واسم بخری .

هیوکی بلند خندید – باشه .

بعد از خوردن دسر که کیک توت فرنگی بود از رستوران بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم .

- خوب نظرت چیه بریم بگیردیم ؟

- اگه تو کاری نداشته باشی .

- نه ندارم .

کل روز رو با هیوکی گذروندم . شام رو هم بیرون خوردیم و به خونه برگشتیم .  هیوکی داشت لباساش رو عوض میکرد . به بدن هیکلی و بی نقصش نگاه کردم . این پسر واقعا محشره .  هیوکی متوجه نگاه خیره ی من به هیکلش شد . با لبخندی خاص به سمتم اومد .

- ام ... هیوکی بابت امروز ممنون واقعا به من خوش گذشت .

هیوکی با همون لبخند خاص جواب داد – خواهش میکنم .

هر لحظه بهم نزدیک تر میشد . میخواستم از اتاق برم بیرون که دستم رو گرفت .

- چرا داری فرار میکنی ؟

- چی ؟ من ... فرار نمیکنم .

هیوکی منو به سمت خودش برگردوند . دستشو به کمرم گرفت و منو به خودش نزدیک تر کرد . به لبام خیره نگاه کرد . صورتش رو بهم نزدیک کرد . میخواستم عقب بکشم اما یاد شرطی که بسته بودیم افتادم. بهتر بود که بهش نبازم . هیوکی که دید قصد عقب کشیدن ندارم خندید.

- با این که عقب نکشیدی اما صورتت رو باید ببینی . از خجالت کاملا سرخ شدی .

منو به سمت اینه برد . راست میگفت . گونه هام سرخ شده بود ! نفس های داغ هیوکی روی گردنم باعث میشد سرخی گونه هام بیشتر بشه .

- خوب پس شرطو من بردم .

هیوکی چونم رو گرفت . خیره به چشمام نگاه کرد .

- چشمات ... ادم رو غرق میکنه  دونگهه .

سرش رو نزدیک گوشم برد و اروم زمزمه کرد – دونگه ی من .

داغی لباش رو روی لبام حس کردم .   


طبقه بندی: sweet amnesia،

تاریخ : 1393/04/9 | 08:20 ب.ظ | نویسنده : Candy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.