تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - sweet amnesia - ep2
سلام   
میخواستم که زودتر بذارم داستان رو اما نتونستم واقعا ببخشید 
از این به بعد دوشنبه ها و پنج شنبه ها میذارم . 
امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد ^_^ 

 

از اتاق بیرون امدم . به دیواری تکیه دادم و منتظر دکتر شدم . مدت زیادی نگذشته بود که دکتر از اتاق بیرون اومد . به سمتش رفتم .

- دکتر ؟

- خبرای خوب و بد دارم . خبر خوب این که بیمار کاملا بهوش اومده . و خبر بد این به خاطر ضربه ای که بهش وارد شده در حال حاضر هیچ چیزی از گذشته اش به یاد نداره .

 

- یعنی فراموشی گرفته ؟!

- درسته . حتی اسمش رو هم به یاد نداره .

- اوه لعنتی.

- شما برادرشین ؟

- نه . من هیچ نسبتی باهاش ندارم . من باهاش تصادف کردم .

- چیزی همراش نبوده که ...

- نه هیچ چی .

دکتر سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و دور شد . وارد اتاق پسر شدم . روی تختش نشسته بود .

- سلام .

به سمتم برگشت . – سلام . شما منو میشناسین ؟!
از سئوالش شکه شدم . از صداش معلوم بود که این فراموشی داره ازارش میده . بی اختیار جواب دادم – اره میشناسم .

- واقعا ؟! خوبه . این وضعیت رو اصلا دوست ندارم . شما برادرمین ؟

- نه . یه دوستم .

- میشه  راجب گذشتم بهم بگین ؟!

داشتم بد جوری گند میزدم . واسه چی بهش گفتم میشناسمش؟!!!  صدای زنگ موبایلم منو از اون وضعیت نجات داد .

- نمیخوای جواب بدی ؟

لبخندی بهش زدم و از اتاق بیرون اومدم و جواب دادم .

- بله ؟

- هی هیوکی چه طوری ؟ چه خبرا ؟

- کانگین مثه همیشه به موقع زنگ زدی .

- باز چه گندی زدی .

- این پسره بهوش اومد . بعد نمیدونم چرا بهش گفتم که من دوستشم .

- چی ؟ واضح حرف بزن .

- پسره فراموشی گرفته . قیافش این قدر معصوم بود که دلم نیومد بگم منم نمیدونم کیه .  چی کار کنم ؟

- هیچی ! برو بهش حقیقت رو بگو .

- نه .

- مثله همیشه لجبازی . پس مجبوریم یه هویت جعلی براش درست کنیم . بهش بگو اسمش لی دونگهه اس  . با هم واسه کار به امریکا رفتین .

- کانگین ! چه جوری اخه ؟

- تو فعلا اینا رو بهش بگو . کی از بیمارستان مرخص میشه ؟

- نمیدونم . ولی فک کنم چند روز دیگه .

- خوبه پس تا اون موقع وقت زیاده . نگران نباش . خودم درست میکنم همه چی رو .

- مرسی .

به اتاق پسر برگشتم .  با لبخند ازم استقبال کرد . با وجود بخیه ها و کبودی های روی صورتش دوست داشتنی و جذاب بود .

- خانوادت بودن ؟

- نه یکی از دوستام بود .

- خوب ؟ قرار بود از گذشتم بهم بگی .

- اسمت لی دونگهه اس . توی دانشگاه با هم اشنا شدیم و بعد برای کار از کره اومدیم اینجا .

- خانوادم چی ؟

- نمیدونم . راستش تو هیچ وقت راجب اونا با من صحبت نکردی . هر وقت ازت راجبشون میپرسیدم تو عصبانی میشدی و جواب نمیدادی .

با نگاهی پر از غم نگاهم کرد . احساس سنگینی توی قفسه ی سینه ام کردم . چرا این بازی رو شروع کردم ؟! خودم هم جوابش رو نمیدونستم .

- خوب دیگه من برم . فردا میام .

لبخندی زد – باشه  ممنون بابت همه چی .

- خواهش میکنم. دیگه فکر خودکشی رو نکنی ها ...

وای نه ! چه سوتی بدی دادم .

- خودکشی ؟!

- اره دیگه . وقتی خیابونو نگاه نمیکنی و اون طوری میپری وسط میشه خود کشی دیگه .

دونگهه خندید . بعد از خدافظی از دونگهه  پیش دکترش رفتم .

- اقای دکتر . کی مرخص میشه ؟

- چیزی رو به یاد اورد ؟

- راستش نه . من خودم یه دکتر خوب میشناسم اگه اجازه بدین باقی کار ها رو به اون بسپریم .

- از نظر من مشکلی نیست . اگر چند روز دیگه هم بستری باشه بهتره .

- ممنون .

بعد از بیرون اومدن از بیمارستان به هیونگ زنگ زدم .

- بله .

- هیونگ .

- هیوووووکی . میدونی داری چی کار میکنی ؟؟؟

- اخه ...

- دیوونه شدی ؟ این چه دروغی بود که به پسره گفتی ؟

- هیونگ نتونستم حقیقتو بهش بگم . همینجوری خیلی توی عذابه .

- توی اولین فرصت میام اونجا . کانگین اینجاس . گوشی رو میدم به اون . کارت داره .

- باشه . منتظرتم هیونگ .

- هیوکی .

- چی کارا کردی کانگین ؟

- یه خونه خوب پیدا کردم برات . به اضافه یه سری مدارک جعلی . فقط عکسشو نیاز دارم . یه شرکتی هم هست که میتونی به طور موقت توش کار کنی . فقط میتونی به عنوان یه کارمند ساده باشی نه بیشتر .

- اوکی . مرسی .

- اطلاعات رو برات میل میکنم . مراقب باش سوتی ندی .

- سعی میکنم .

به هتل که برگشتم به سمت بار رفتم. ودکا سفارش دادم و شروع به نوشیدن کردم . به وضعیت فعلی فکر کردم . همه چی بهم ریخته بود .چویی شیوون پدرم و حالا هم این پسره. تصمیم گرفتم فعلا به چیزی جز دونگهه فکر نکنم . بازی سختی رو شروع کردم . اگر گذشتش یادش بیاد عکس العملش چیه ؟! هر چی باشه فک نمیکنم خوب باشه .

روز بعد به بیمارستان رفتم . دو ساعتی پیش دونگهه بودم . بعد هم به دنبال کارای خونه و شرکتی که قرار بود توش کار کنم رفتم .

سه روز خیلی زود گذشت و روز مرخصی دونگهه رسید.

***

 حس میکنم یه ادم پوچ و تو خالیم . بدون هیچ خاطره ای . خیلی سردمه ... میخوام زود تر از این وضع بیرون بیام . خاطراتم و گذشتم بهشون نیاز دارم  . خوبه که هیوکی رو کنارم دارم اما گاهی حس میکنم داره چیزی رو از من مخفی میکنه .

امروز بلاخره از این اتاق لعنتی خلاص میشم .  هیوکی بهم گفت که ظهر میاد دنبالم . انتظار واقعا سخت بود . دوست داشتم که زود تر هیوکی بیاد . حوصلم سر رفته بود . این قدر به ساعت خیره شدم که نفهمیدم کی خوابم برد . وقتی بیدار شدم هیوکی کنار تختم نشسته بود . لبخندی زدو گفت – ساعت خواب ؟

لبخندش رو با لبخندی جواب دادم – کی اومدی ؟ چرا بیدارم نکردی ؟

- خیلی وقت نیست که اومدم . پاشو حاضر شو که بریم .

- باشه .

با کمک هیوکی لباسام رو عوض کردم . کبودی های بدن و صورتم بهتر شده بود اما دسته چپم چون شکسته بود توی گچ بود .

همراه هیوکی از بیمارستان خارج شدیم .

- میتونی راه بیای ؟ مشکلی نداری ؟

- پام که نشکسته دستم شکسته . نگران نباش راحتم .

- خوبه . ماشین اونجا پارکه .

به سمت ماشین رفتیم . هیوکی درو برام باز کرد و منم با لبخندی ازش تشکر کردم . اثر دارو های مسکن هنوز از بین نرفته بود و توی ماشین خوابم برد . وقتی بیدار شدم روی تخت  دو نفره ای توی اتاقی که نمیشناختم بودم . یه اتاق که بیشتر وسایلش سفید و مشکی بود . روی دیوار چند تا قاب عکس توجهمو به خودش جلب کرد. به سمتشون رفتم . عکس منو هیوکی بود . حتما خاطرات زیادی با هم داریم .

- بیدار شدی ؟

به سمت هیوکی که دم در اتاق بود برگشتم – اره . اینجا اتاق ماست ؟

هیوکی خندید – مگه ما زوجیم !

- نمیدونم . نیستیم ؟

هیوکی با لبخندی خاص به سمتم اومد – تو چی دوست داری ؟

این قدر بهم نزدیک شده بود که گرمای نفساش رو روی صورتم حس میکردم . احساس کردم که ضربان  قلبم هر لحظه داره تند تر میشه . با صدای خنده  ی هیوکی به خودم اومدم .

- وای پسر قیافت عالیه . صورتت از خجالت سرخ شده . نکنه فکر کردی واقعا میخوام ببوسمت ؟

نمیدونستم چه جوابی بهش بدم . پس سعی کردم بحث رو عوض کنم . – وای چه بوی خوبی !

لبخند هنوز روی لبای هیوکی بود . – شام به زودی اماده میشه .

بعد از گفتن این حرف از اتاق بیرون رفت . توی اینه نگاه کردم . روی صورتم هیچ کبودی نمونده بود فقط  گونه هام هنوز از خجالت سرخ بود . دفعه ی دیگه نباید بذارم که این طوری منو مسخره کنه . از اتاق که بیرون اومدم کل خونه رو زیر نظر گرفتم . یه خونه با دو تا اتاق خواب یه حال و یه اشپز خونه . برای دو نفر خونه ی خوبی بود . به سمت اتاق دیگه رفتم . مثله اتاق قبلی بود با این تفاوت که همه چیز سفید ابی بود . 

- دونگهه .

به سمت اشپز خونه رفتم . هیوکی میز شام رو چیده بود . هر دو در سکوت شروع به خوردن کردیم . بعد از تموم شدن شام هیوکی شروع به جمع کردن میز کرد . منم ظرفی برداشتم تا کمکش کنم .

- دونگهه تو برو استراحت کن.

- اما ...

- اما چی با این دستت چی کار میخوای بکنی ؟

به سمت حال رفتم و روی مبل نشستم . تلویزیون رو روشن کردم . حوصله ی هیچ کاری نداشتم . به تلویزیون خیره شدم و توی فکر رفتم . رفتار هیوکی خیلی عجیب بود . گاهی زیادی مهربون بود یا زیادی خشک بود . گاهی هم طوری بود که احساس میکردم سعی داره منو مسخره کنه . یعنی رابطه ام باهاش چه طوری بوده ؟! بهترین دوستم بوده یا یه همخونه معمولی ؟!

- دونگهه ... دونگهه .

- بله .

- خوبی ؟ چند بار صدات کردم .

- اره . فقط تو فکر بودم .

- به نظرم تا وقتی دستت توی گچ بهتره شبا بیای اتاق من .

- نمیخوام مزاحمت شم .

- چی ؟! تو چند سالته ؟ چرا رفتارت مثه بچه هاس !

- نمیدونم . چند سالمه ؟

- از من میپرسی ؟

- خوب تو دوستمی . یعنی اینو هم نمیدونی ؟

- من خستم میرم بخوابم .

چرا بحث رو عوض کرد ؟ یعنی واقعا نمیدونه من چند سالمه ؟!!! حس بدی راجبش دارم . اما چاره ای نیست فعلا تنها کسی که دارم هیوکیه . 


طبقه بندی: sweet amnesia،

تاریخ : 1393/04/2 | 02:35 ب.ظ | نویسنده : Candy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.