تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - sweet amnesia - ep1
سلام دوستان نگین هستم  نویسنده جدید و با اولین داستانم اومدم :))
از این به بعد به نویسنده های ویدا اضافه شدم و همراه شما هستم امیدوارم از فن فیکم لذت ببرید ^_^  
نظر هم یادتون نره  

دیگه همه چی برای من تموم شده ...

دیگه امیدی به این زندگی ندارم... تنها امیدم ... عشقم ... رو از دست دادم

نمیتونم باور کنم که منو ترک کرده ... به ساعتم نگاهی انداختم . عقربه ی کوچیک روی 6 بود . پس درست توی این لحظه عشقم داره ازدواج میکنه . دیروز همین موقع ها بود که کارت عروسیش به دستم رسید . قطره های اشک از گونه هام سر خوردن . به ماشین هایی که به سرعت مسیر بزرگراه رو طی میکردن خیره شدم . نفس عمیقی کشیدم . چشمام رو بستم و صورتش رو توی ذهنم مجسم کردم . صورت جذاب و مردونه ای که تو اولین دیدار منو مجذوب کرد . شروع به قدم برداشتن کردم. هر لحظه ی صدای چرخ ماشین هایی که با سرعت می گذشتند بلند تر و واضح تر میشد . صدای بلند و ازار دهنده ای اذیتم کرد . صدای بوق ماشین . یکباره درد شدیدی توی کل بدنش پخش شد سعی کردم چشمام رو باز کنم اما انگار پلک هام بهم چسبیده بودن . صداهای اطرافم رو میشنیدم .

- خود کشی کرده ؟

- این طور به نظر میاد !

- خیلی جوونه که !

- دیگه جوونای امروزی همینن . هرچی میشه سریع خودکشی میکنن !

- راننده ماشینی که بهش زده کجاس ؟

- اونم یه پسر جوونه . اونجاس همونی که داره با تلفن صحبت میکنه . بیچاره اونم تو شکه .

- اره خوب . با این که خود کشی بوده اما اونم توی دردسر میوفته .

- این پسر چه قدر خود خواه بوده که خود کشی کرده .

- اقایون میشه برین کنار ؟ بهتره برسونمش بیمارستان شاید هنوز شانسی باشه .

صدای نفر سومی که شنیدم برعکس صداهای قبل که همه متعلق به مرد های میانسال بود متعلق به شخصی جوون بود . حدس زدم که راننده ماشینی باشه که به من زده .

دیگه هیچی حس نکردم . سکوت و تاریکی مطلق . تاریکی که خیلی ترسناک بود. میخواستم از اون وضعیت خلاص شم اما  نمیشد ....

***

پام روی پدال گاز فشار دادم . باید هر چی سریع تر به اونجا میرسیدم . این ازدواج نباید سر گرفته بشه . به ساعت دیجیتالی ماشین نگاه کردم . 6 ! لعنتی . نفس هام از عصبانیت و استرس تند شده بودن . حواسم کاملا پرت مراسم عروسی بود که پسری جلوی ماشین پرید .... دستم رو روی بوق گذاشتم اما توجهی نکرد. ترمز هم فایده ای نداشتو با سرعت زیادی با پسر تصادف کردم . مدت زیادی نگذشت که مردم زیادی اطراف ماشین و پسر جمع شدن . هنوز توی شک بودم . موبایلم رو برداشتم و شماره ی لی توک هیونگ رو گرفتم . از ماشین پیاده شدم و به گوشه ای از جمعیتی که جمع شده بودن رفتم .

- هی دونسنگ خوبی ؟ کجا غیبت زد یهو ؟

با لکنت جواب دادم - الو ... هیونگ ... تو دردسر بدی افتادم ...

- اروم باش و توضیح بده چی شده .

- یه پسره یهو پرید وسط بزرگراه .... با اون سرعتی که من داشتم فک کنم مرده .

- اروم باش . خوب گوش بده چی میگم . خیلی اروم و با احتیاط پسره رو بذار تو ماشین و  سریع بیا اینجا .

- باشه .

به سمت پسر رفتم . - اقایون میشه برین کنار ؟ بهتره برسونمش بیمارستان شاید هنوز شانسی باشه.

پسر رو با احتیاط بلند کردم و توی ماشین خوابوندمش. بعد سریع سوار شدمو خودمو به بیمارستانی که توکی هیونگ توش برد رسوندم . توکی هیونگ منتظرم بود .

- نگران نباش . باقیشو بسپر به من.

- مرسی هیونگ.

وقتی خیالم از بابت پسر راحت شد یاد عروسی افتادم . سوار ماشین شدمو به سالنی که توش قرار بود عروسی برگذار بشه رفتم . اما دیر رسیدم ...

هیونا با دیدن من به سمتم دوید و بغلم کرد. - داداشی ... فک نمیکردم بیای . مرسی که اومدی .

لبخند تلخی زدم - مگه میشه عروسی خواهرم  نیام !

چویی شیون هم با همون غرور لعنتی همیشگیش به سمتم اومد - افتخار دادین اقای هیوکجهه . فک میکردم مخالف ازدواج من با هیونا هستی !

- هنوزم هستم .

شیوون بهم نزدیک تر شد و طوری که هیونا نشنوه گفت - ولی دیر رسیدی .

نفس عمیقی کشیدم تا خودمو کنترل کنم . صدای زنگ موبایلم بهانه ای شد تا از اون دو جدا بشم و به طرف دیگه ی سالن برم .

- چی شد هیونگ ؟

- خبرای خوبی ندارم . پسره اصن حالش خوب نیس. جز شکستگی های بدنش سرش بد جور اسیب دیده . احتمال خونریزی مغزی زیاده . به نظره من سریع انتقالش بدیم اون ور . بهتره .

- باشه . تا یه ساعت دیگه کار ها رو ردیف میکنم . خودمم باهاش میرم .

- مطمئنی ؟

نگاهی به شیوون انداختم . - اره . این جوری خودمم راحت ترم .

به کانگین زنگ زدم . - هی پسر به کمکت احتیاج دارم .

- از لیتوک ماجرا رو شنیدم . دارم کار هارو ردیف میکنم که برین اون ور . فقط این پسره اصن معلوم نیس کی هست ! هیچی هم همراهش نبوده که مشخص شه کیه .  

- ممنون . پس همه چی رو به خودت میسپرم .  

- عروسی چی شد ؟

- دیر رسیدم .

- فاک . چرا به خواهرت نگفتی این چویی شیوون واقعا چه ادمیه ؟

- الان دیگه فایده ای نداره . تا یه ساعت دیگه اماده میشه مدارک ؟

- اره .

- پس یه ساعت دیگه هم دیگه رو تو فرودگاه میبینیم .

- هیوک جهه این چه وقت اومدنه ؟ چرا این قدر دیر اومدی ؟

با صدای پدرم به خودم اومدم و بهش نگاه کردم . – متاسفم ... توی راه تصادف کردم.

-  باز هم بهانه . این که با عروسیشون مخالفی دلیل نمیشد این قدر دیر بیای . میدونی که خواهرت چه قدر دوست داره .

- شما هیچ وقت حرف منو باور نمیکنین . چرا ؟ این قدر از من بدتون میاد ؟ اره خوب اگه من به دنیا نمیومدم همسر عزیز شما هنوز زنده بود .

سوزشی روی گونه ام احساس کردم . با تعجب به پدرم خیره شدم .

-  از جلو چشمام گمشو . و تا وقتی که یاد نگرفتی درست صحبت کنی بر نگرد.

نیشخندی زدم و از سالن بیرون اومدم . دستام از عصبانیت میلرزید . لعنت به این زندگی . به خونه برگشتم و چند دست لباس و وسایل ضروری برداشتم . توی راه بیمارستان به هیونگ زنگ زدم .

- هیونگ اوضاع چطوره ؟

- همه چی امادس . تو الان کجایی ؟

- تو راه بیمارستان .

- نه برو فرودگاه . منو کانگینم داریم میایم اونجا .

- باشه .

با کمک هیونگ و کانگین کارا خیلی سریع پیش رفت . این قدر سریع که خودمم نفهمیدم کی به امریکا رسیدیمو پسر رو به بیمارستان اونجا انتقال دادیم .

***

یه هفته از وقتی به امریکا اومدم میگذره . پسر هنوز بیهوشه . خوش بختانه بعد از چند عمل خطر رفع شد .

بعد از خوردن صبحانه توی هتل حاضر شدم و به بیمارستان رفتم . دکتر با دیدن من به سمتم اومد .

- سلام . خبرای خوبی براتون دارم . بیمارتون به زودی بهوش میاد .

- واقعا ؟ خیلی ممنون .

- خواهش میکنم وظیفه بوده .

با خوشحالی به هیونگ زنگ زدم .

- هیوووووونگ . دکتر گفت به زودی بهوش میاد .

- خیلی خوبه . پس به زودی بر میگردی .

- نه . من که میخوام مدتی توی امریکا بمونم .

- بیخیال پسر . پدرت همین الانشم پشیمونه .

- اوه واقعا؟ تو این یه هفته حتی یه زنگ هم به من نزده .

- ولی به من زده . و همش هم حاله تورو پرسیده . وقتی فهمید واقعا تصادف کرده بودی خیلی ناراحت شد . الان از کارش پشیمونه .

- هیونگ دیگه خسته شدم از کاراش . حتی یک بارم منو باور نداشته.

- اون نگرانته هیوکی .

- میخوام یه مدت از خونه دور باشم . این طوری خودم هم راحت ترم .

- باشه . بازم اگر خبری شد بهم زنگ بزن .

- حتما .

- مراقب خودت باش هیوکی .

بعد از حرف زدن با هیونگ به سمت اتاق پسر رفتم . کنار تختش نشستم و بهش خیره شدم . مثله فرشته ها بود ! چرا میخواست خودکشی کنه ؟!

- تنهام نذار.

با تعجب به پسر نگاه کردم . دوباره شروع به حرف زدن کرد. – خواهش میکنم . نرو .

بی اختار دستش رو گرفتم . دستش سرد بود ! به صورت معصومش نگاه کردم . پلک هاش لرزیدن . زنگ بالای تخت رو فشار دادم . بعد از چند دقیقه اتاق پر از دکتر و پرستارا شد .

پرستار – اقا لطفا شما بیرون منتظر بایستین .

از اتاق بیرون امدم . به دیواری تکیه دادم و منتظر دکتر شدم . مدت زیادی نگذشته بود که دکتر از اتاق بیرون اومد . به سمتش رفتم .

- دکتر ؟

- خبرای خوب و بد دارم . خبر خوب این که بیمار کاملا بهوش اومده . و خبر بد این به خاطر ضربه ای که بهش وارد شده در حال حاضر هیچ چیزی از گذشته اش به یاد نداره .

 




طبقه بندی: sweet amnesia،

تاریخ : 1393/03/29 | 05:53 ب.ظ | نویسنده : Candy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.