تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Disorder-EP9

سلامсмайлик

بعد از مدتی بسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی طولانی با قسمت جدید اختلال در خدمتتونمсмайлик

درس و مدرسست دیگه میدونید خودتون смайлик

وقتتونو نمیگیرم بفرمایید ادامهсмайлик


برگشتنمون به شرکت و انجام کارها خیلی سریع انجام شد انگار یسونگ کم کم میتونه جای منم شرکتو بگردونه فکر کنم وقتشه از دسته راستم به  مدیر عاملی چیزی ارتقاش بدم هر چی نباشه اون یسونگه
از اون جایی که کارها رو فوق سریع انجام داد و همه ی کارا رو تقریبا خودش تموم کرد منم ترجیح دادم تو دستو پاش نپیچم روی صندلی نشسته بودم نگاهش میکردم چقدر پیر شده بود اصلا دوست ندارم اینقدر پیر ببینمش
یسونگ: میشه اینقدر بهم زل نزنی هیوکجه من دارم کار میکنم
من:وقتی کار میکنی بیشتر میشه تغییراتو دید ..کی اینقدر پیر شدی یسونگ ؟
یسونگ سرشو بالا اورد و یکم نگاهم کرد سرشو با تاسف تکون داد و مشغول کارش شد
من:سوال کردما
یسونگ:وقتی کار نداری برو خونه هیوکجه استراحت کن 
دوست داشتم بمونم و نگاهش کنم ساعت ها پشته سره هم ولی میدونستم بخاطر ریووک بی اعصابه و میخواد خودشو تو کار خفه کنه تا کمتر ذهنش مشغول اون باشه کتم  و برداشتم و  از پشته سرش رد شدم دستمو اروم توی موهاش کشیدم و به سمته در رفتم بهم لخند زد لبخند قشنگش رو توی ذهنم نگه میدارم با اینکه میدونم غمگینه
یسونگ:خدافظ
من: زیاد نمون برو خونه
از دفتر بیرون اومدم و بهسمته اسانسور رفتم منشیم هم داخل اسانسور بود بهش لبخند زدم و وارد اسانسور شدم و دکمه ی پارکینگ و زدم
توی پارکینگ ریووک منتظرم بود با قیافه ی ..فکر کنم داغون اسم خاصی برای این چهره ها ندارم دره ماشین رو برام باز کرد و من سوار شدم تو ماشین حرف نمیزد البته معمولا هم حرف نمیزنه
من:چرا اینقدر عصبی ؟
ریووک :بله؟
من:از صبح یه نگاه به خودت کردی ؟
ریووک:اشتباهی کردم ؟
من:بذار فکر کنم اره دوست صمیمیه من الان بخاطر تو خیلی ناراحته جریان چیه بخاطر حرفیه که صبح زدم ؟
ریووک:من برای یسونگ راز دار خوبی نیستم میترسم سوالی بپرسه و من جواب بدم
من:لازمه واقعا اینجوری رفتار کنی ؟من فقط گفتم بهش نگو باهامون میای چون من و از سه ناحیه ی گردن شکم و پا قطع عضو میکنه برای یسونگ انگلستان خاطرات خوبی نداره و ادم هایی که اونجا هستن ازارش میدن میخوام باهامون بیای تا هم اونو بشناسی و حمایتش کنی
ریووک: حمایتش کنم ؟
من:بله یه چی تو همین مایه ها من درسته صمیمی ترین دوستشم اما تو ی حمایت کردن دیگران مشکل دارم وگرنه نیاز نبود تو و یسونگ رو دنبال خودم از اینور به اونور ببرم برای همین نیازه این دفعه برای یسونگ تو اونجا باشی
ریووک: چرا اینقدر اصرار داری که من و یسونگ عاشق همیم رییس ؟
من: چون فکر کنم یه زمانی منم عاشق بودم کمتر پیش میاد من حرفی بزنم و درست نباشه به من اعتماد نداری
ریووک:اعتماد به شما ایندفعه خطر ناکه
من:فکر میکنی عاشق بودن خطر ناکه؟شاید نمیدونم
ریووک:عاشق یه پسر بودن خطرناکه
عاشق یه پسر بودن خطر ناکه .....من نمیذارم بیوفتی تا مرگ مواظبتم هیوکی ... چرا صداش برام اشناست ...از مبهم بودنه همه چی خستم
من:لعنتی چرا باید ت ذهنم باشی
ریووک:رییس خوبید؟ رییس؟
بهش نگاه کردم چرا اینجور نگام میکنه ؟
من:چی شده ؟
ریووک:داشتم صداتون میکردم اصلا صدامو نمیشنیدین خوبید؟
من:واقعا ؟عجیبه
ریووک: میبرمتون خونه ی دکتر کیم
من:نه نیازی نی من خوبم رسیدیم ؟
ریووک:ده دقیقه ای هست
من:باشه ممنون ریووک
در ماشین رو باز کردم و خودم پیاده شدم
ریووک:مطئنید خوبید؟به یسونگ زنگ بزنم
به یسونگ زنگ بزنه ....فکر بدی نیست
من: به یسونگ اشکال نداره میتونی خبر بدی
ریووک:رییس میتونم مطمئن باشم اینم یکی از  نقشه ها ی نیمه هوشمندانتون نیست ؟
من: نمیخوای زنگ نزن ذهنم مشغوله نمیتونم درست فکر کنم فعلا  شب خوش
وارد اپارتمان شدم همه چی همونجوری بود که صبح یا حتی دیروز بوده  هیچ تغییری مشاهده نشد هه چه مسخره
لباسام عوض کردم یکم گشنم بود از اونجایی که حوصله اشپزی نداشتم یه بسته نودل برداشتم و گذاشتم اب جوش بیاد
یسونگ: حتی فکرشم نکن اونو بخوری
به یسونگ که داشت به سمتم میومد نگاه کردم پس بهش زنگ زده بود ریووکه شیطون
من: نظر بهتری ندارم
یسونگ بهم اخم کرد و بسته ی نودل رو از دستم گرفت
من:خوب چیه ؟ نکنه میخوای تو رو به عنوان شام بخورم
یسونگ:اخی با مزه برو یه فیلم پیدا کن تا من شام رو اماده کنم
من:یخچالم خالیه
یسونگ: میدونستم ریووک داره میاد بالا با خریدا
من:هوراا سه تایی باهم شام میخوریم فیلم میبینیم..میگم یه وقت مزاحمتون نشم ؟
بهم لبخند زد و چاقوی توی دستشو بالا اورد و نشونم داد
من: اها قرار بود فیلم پیدا کنم
به سمته اتاقم رفتم من عاشق فیلمای ترسناکم حداقل میتونم بگم بودم یه مدتی میشد که زیاد با دنیای اطراف ارتباط چندانی نداشتم از بین فیلما بهترینشون و برداشتم به انتخابم مطئن بودم امشب شبه خیلی خوبی میشه
از اتاق بیرون اومد ریووک اومده بود و با یسونگ مشغول اشپزی بودن گوشیمو در اوردم و ازشون چندتا عکس گرفتم ریووک حرف میزد و یسونگ میخندید چقدر این صحنه ها قشنگن یه خونه ی گرم خوشحالم ریووک و یسونگ طبیعی شدن اصلا دوست نداشتم بخاطر من رابطشون خراب شه
فیلم و توی دستگاه گذاشتم و منتظرشون شدم بعد بیست دقیقه ی کشنده ...خوب گشنمه بالاخره افتخار دادن و از اشپزخونه بیرون اومدن غذا ها رو روی میز جلوی مبل گذاشتیم و نشستیم و من فیلمو پلی کردم و با لبخند شیطانی مشغول خوردن شام خوشمزه ای شدم که زحمتش رو کشیده بودن
یسونگ بهم نگاه کرد و دوباره اخماش توی هم رفت سرشو نزدیک اورد
یسونگ:چرا من فکر میکنم تو افکار شیطانی داری
من:اوه خدای من دلت میاد من هیچ فکر شیطانی ندارم نه حداقل تا سه دقیقه ی دیگه
یسونگ نگاهم میکرد و زیره لب فحشم میداد یعنی واقعا نمیدونست ریوکک ترسوئه چه تاثیر گذار
از شروع فیلم چیز زیادی نگذشته بود که رنگ ریووک پرید و یسونگ اولین تو سریمو بهم داد خیلی درد داشت ولی می ارزید
تا اخر فیلم به همین روال من هی کتک میخوردم و و ریووک سفید تر میشد یادم این رنگ و قبل یه جا دیدم اها شبیه گچه دیوار شده بود
اینقدر کتک خورده بودم که پشت سرم به شدت درد میکرد ولی خوب به ضررش می ارزید ریووک یسونگ و محکم بغل کرده بود منم گوشه ی مبل نشسته بودم و نگاهشون میکردم
یسونگ:ممنون ازت که هممونو ترسوندی
من : کاملا بی تقصیرم ظرفیت شما دست من نیست که
یسونگ:اوه هیوک خدا میدونه چقدر دوست دارم اون لبخند مزخرفتو از روی لبت پاک کنم
من: اینکارو بکنی گازت میگیرم
ریووک:رییس مگه سگی؟
من:من بولداگم
هر دوشون نگاهم کردن و سه تا مون با هم زدیم زیره خنده من برای جبرا بد جنسیم که کاملا هم بی قصد بوده  براشون اسپرسو درست کردم
من:ریووک کجا زندگی میکنی ؟
ریووک:فعلا پیش دوستم و خواهرش زندگی میکنم برای بقیه ی روزامم برنامه ای ندارم
یسونگ:اگر کمکی نیاز داشتی میتونی رومون حساب کنی
من:از زبونه خودت حرف بزن
یسونگ برگشتم و پشت سرم ایستاد و با انگشتاش یه لبخند گشاد توی صورتم درست کرد و به ریووک نگاه کرد
یسونگ: من و هیوک همیشه با خوشحبالی کمکت میکنیم مگه نه هیوکی
و بعد سرمو به زوربالا و پایین کرد
ریووک زد زیره خنده و بهمون نگاه کرد
ریووک: خیلی خوبه که همچین دوستی دارید رییس یه حامی
بهش نگاه کردم و سرمو تکوه ون دادم پیدا بود داره به حرفام فکر میکنه بعد از خوردن قهوه من و یسونگ ظرفا رو شستیم وقی به ساعت نگاه کردم در کمال تعجب ساعت دو نصف  شب بود چقدر زود گذشته
ب سمته یکی از اتاقا رفتم از توی کمد براشون پتو و بالشت دراوردم و روی تخت اتاق گذاشتم
من:بچه ها من یه تخت دو نفره دارم فقط
یسونگ :من میرم خونه
من:من پیشنهاد ندادم  هر دوتون پتو و بالشت امادست برید بخوابید شب بخیر
ریووک: رییس من باید برم خونه  دوستم نگران میشه
من: و خداوند تلفن را افرید
یسونگ: ریووک برو زنگ بزن کوتاه نمیاد
یه لبخند گشاد زدم و پیروزمندانه نگاهشون کردم
من:فقط قبل از خواب برنامه ی فردا چیه ؟
یسونگ: فردا صبح یه جلسه داریم تا عصر حسابا رو چک میکنیم وشب خونه ی اقای مین دعوتید
من:اه چقدر زود گذشت قراره دوباره ببینمش  تو هم باهام میای یسونگ
یسونگ: دلیلی نداره اونجا باشم
من: دستور بود خوب دوستانم شب بخیر
 ریووک: همیشه وقتی داره به عنوان دوست صحبت میکنه به عنوان رییس دستور میده
یسونگ :اره تقریبا از اول همینجوری بود
بی توجه به مکالمشون وارد اتاق شدم و روی تخت دراز کشیدم فردا بالاخره انتقام میگیرم فردا




طبقه بندی: Disorder،

تاریخ : 1393/03/28 | 06:49 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.