تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - disorder-EP8
به نظر خودم بیشترتون دوست داشتید ادامه ی اختلال رو بخونید یا حداقل به یه جایی برسه و بعد ولش میکردم و غیب میشدم
خوب خوبی من اینه که کاری رو نصفه نمیذارم
پس اینم قسمت جدید اختلال و اختلال هم احتمالا طولانی میشه
امیدوارم لذت ببرید


ریووک میتونم باهات صحبت کنم ؟
منتظر بودم تا ریووک صحبتش رو قطع کنه و بیاد پیشم پای چپم رو روی زمین عقب و جلو میکردم بالاخره اومد و من و از این حالت پر استرس خلاص کرد
-بله قربان ؟
بهش نگاه کردم و حرکت کردم اونم دنبالم راه افتاد
-همونجور که میدونی منو یسونگ هفته ی دیگه میریم انگلستان و تو باید اینجا بمونی
-بله قربان میدونم
-خوب چیزی که نمیدونی نه اینجوری بگم چیزی که جفتتون نمیدونید اینه که تو هم با ما میای انگلستان میدونی چرا؟خودم میگم چون من بر خلاقه اینکه جفتتون میگید بینتون خبری نیست فکر میکنم شما تو مرحله دوم عاشق شدنید یعنی شروع وابستگی پس تو با ما میای انگلستان اگر بعد از دیدنه واقعیت یسونگ بازم مثل قبل بودی من ولتون میکنم تا مثل احمقا همینجوری بمونی اما اگر تغییر کردی دیگه حق نداری یک کلمه با یسونگ صحبت کنی
دره دفترم رو باز کردم و برگشتم و نگاش کردم کاملا شکه بودو احمق به نظر میرسید
-متوجه حرفم شدی ریووک ؟
-بله قربان
-پس تا هفته ی دیگه دهنت رو ببند فقط اون روزی که پرواز داریم پاسپورتت و چمدونت رو هم بیار فهمدی ؟
-بله قربان
سرم و تکون دادم و درو پشت سرم بستم اتاق مرتب شده بود کتم رو مبل بود و اتاق بود عطر لیتوک رو میداد روی میز یه ظرف غذا بود از نوع قرار گرفتن چاپستیکا میشد  گفت یسونگ اونا رو گذاشته .پشت میز نشستم و کامپیوتر رو روشن کردم به محض اینکه رمز رو وارد کردم یه صحفه باز شد
"تا غذات رو نخوری نمیام اینو پاک کنم برو غذات رو بخور تا اخر ترجیحا ..ولی میتونی دوتا تیکه کاهو باقی بذاری همه رو بریز تو اون اشغال دونیت بعدش میام و اینو پاک میکنم "
نهایت لطف رو بهم داره این پسر از پشته میز کارم بلند شدم و ظرفه غذا رو از روی میز مهمان برداشتم و باز کردم غذای خونگی بود معلوم نیست این جور چیزا رو از کجا جور میکنه وقتی تا الان حتی یه دوست دخترم نداشته
.
.
وقتی غذا رو خوردم بهش زنگ زدم تا بیاد و این صحفه ی مسخره رو ببنده چون داشت اعصابم رو خورد میکرد بعد از چند دقیقه اومد و با یه لبخند پیروز مندانه رفت پشت کامپیوتر و پیام رو پاک کرد وبا لبخند بهم نگاه کرد
-من جات بودم نمیخندیدم هفته ی دیگه تو قراره بدبختیات رو دوباره ببینی و برای پنج روز نیشخندا و توهینای اون ادما رو دوباره تحمل کنی با اینکه الان جایگاهت خیلی بالاتره ولی تو خنگی
-تلاش خوبی بود قربان حالم گرفته شد ساعت یک و نیم لیتوک قراره مشاوره دارید و بعدش باید برای جلسه ی انتخاب طرح برگردید شرکت حدود ساعت هفت تمام میشه بعد از اون میتونید برید خونه
-تو همیشه اینقدر مزخرف بودی نه ؟
یسونگ نگاهم کرد و به سمته کشوی میزم رفت و یه بسته از توش درورد و به سمتم پرت کرد
-دارو هاتون رو باز کوفت نکردید قربان کوفت کنید باید بریم وگرنه به قرارتون با لیتوک دیر میرسید
-گمشو بیرون تا لباسام رو عوض کنم بعد میام به ریووک بگو ماشین رو اماده کنه
از دفتر رفت بیرون منم سریع لباسام رو عوض کردم گوشیمو از توی  کته قبلیم دراوردم و از دفتر بیرون اومدم منشی پشت میز به احترامم بلند شد بهش لبخند زدم و به سمته اسانسور رفتم  و فکر کنم واژه ی ماشین برای یسونگ معنایی نداشته چون کنار دره اسانسور منتظر ایستاده بود سوار اسانسور شدیم و چون حوصله ی بحثای بیخودش رو نداشتم ساکت شدم و تا مطب لیتوک هم ترجیحا هیچ حرفی نزدم و جالب اینجا بود که ریووک توی ماشین به سوالات یسونگ خیلی سرد جواب داد جوری که یسونگ هم ترجیح داد بالاخره فکشو ببنده و ساکت بشینه
یعنی من باعث شدم ریووک خفه خون بگیره خودم اینجور فکر نیمکنم من فقط بهش گفتم درباره ی مسافرت به یسونگ نگه
وقتی از ماشین پیاده شدم یسونگ گفت که ساعت  سه میان دنبالم منم  فقط سرمو تکون دادم و وارده ساختمون شدم مطب لیتوک مثل همیشه زیادی اروم بود یه موسیقی مزخر اروم پخش میشد و بوی یعنی ملایمه یه جور خوشبو کننده فضا رو پر کرده بود منشیش مثل همیشه خوابالود پشت میز نشسته بود و به زور سعی میکرد که چشم هاشو نبنده و البته چه تلاش مزخرفی چون بی خوابیش داشت دیوونش میکرد
وقتی متوجه حضور من توی اتاق شد بلند شد و بهم لبخند زد و سلام کرد بعد از یه احوال پرسی رسمی دیوونه ی قبلی از دفتر لیتوک اومد بیرون و نوبت من شد برم داخل
داخل اتاق هم یه موزیک چرت دیگه پخش میشد امیدوارم حداقل نظرشو درمورده  این اهنگا عوض کنه چون از اون بوی عطر هم مزخرف ترن روی صندلی نشستم و و منتظر شدم دکتر از بیمار دیوونه تر هم بلندشه و روی صندلی ی روبرویی بشینه
لیتوک سرشو بالا اورد و بهم نگاه کرد و ابروهاشو بالا انداخت
-صورتت مثل کسایی شده که از صبح حاله همرو گرفتن و فکر میکنن خیلی باحالن حاله چند نفر و گرفتی هیوکجه؟
-با تو میشه شش نفر بیا بشین تا سره جات تا سریع حالتو بگیرمو برم
-دارو هاتو میخوری هیوک ؟
-ازشون بدم میاد
-جدیدا کابوسات تغییری نکردن؟
-چرا تغییر کردن
-مثلا؟
-یکی دستمو میگیره دیگه نمیوفتم
-جالب شد
از پشته میزش بلند میشه و روی صندلی جلوم میشینه و بهم نگاه میکنه انکار منتظره تا من علت این مزخرف بازیام رو براش توضیح بدم
-یه پسره نمیبینمش مثل همه ی چیزای اطرافم تیرست ولی دستمو میگیره و وقتی بهش میگم ولم نکن میگه هیچ وقت ولم نمیکنه حتی اگر بمیره
-صداش برات اشنا نیست ؟
-نه فکر نکنم
تو دفترش یه سری چیزا نوشت و بازم بهم نگاه کرد
-وقتی از خوا ب بیدار شدی چیکار کردی؟ مثل همیشه لباسات رو عوض کردی ؟
-عرق نکرده بود م نترسیده بودم انگار اون کسی که گرفتم یه فرد مطمئن بود
-ولی تو از این حس ترسیدی ؟عصبی شدی ؟
-اره ترسیدم
-برنامت برای مسافرت هفته ی دیگه چیه ؟
-میریم انگلستان یکم تو دربار بقیش هم جلساته اگر وقتی بمونه میخوام بگردم دلم میخواد خونه ی قدیمیم رو ببینم دلم برای بوی رنگ تنگ شده
-چرا دیگه نقاشی نمیکنی هیوکجه ؟
-عصبی میشم  
-چرا ؟
-جوری سوال میکنی انگار اینا رو نمیدونی  مسخرست دارم به چیزایی جواب میدم که تو میدونی انگار فقط میخوای الکی یه چیزی بپرسی چون سوالی نداری بپرسی قیافت داد میزنه با شکه شدی و نمیدونی به عنوان دوستم باید نظر بدی یا روان شناسم و از اون مسخره تر نمیدونی باید دارو بخورم یا نه ذهنت رو مرتب کن لیتوک
اولش شکه تر از چند لحظه پیش شد ولی بعد خودش رو جمع و جور کرد
-هیوکی از کی این تحلیلات شروع شده ؟
-فکر کنم دو سه روزه
-تو هیچوقت اینقدر دقیق به چیزی نگاه نمیکنی چه برسه بخوای حالت های یه نفر رو درک کنی  چه به عنوانه دوستت چه به عنوانه دکترت این نشونه ی خوبیه و خوشحالم میکنه
- دوستش ندارم انگار یهو کلی اطلاعات جلو چشمم بالا پایین میره و عصبیمم میکنه
-سعی کن کنترلشون کنی و همشون رو بیا نکن مثبت فکر کن و دارو هاتو هم بخور
-اوکی
از روی صندلی بلند شدم و به ساعت نگاه کردم چقدر سریع گذشت ما فقط یه گپ کوچیک زدیم
-خوب میتونی بری
سرمو تکون دادم و درو باز کردم
-راستی خوشحال شدم که دیدمت
سرمو تکون دادم و لبخند زدم
-منم دلم برات تنگ شده بود لیتوک
دره اتاقش رو بستم و از مطب بیرون اومدم ماشین توی پارکینگ بود و یسونگ کنار ماشین ایستاده بود و بر داشت سیگار میکشید! با توجه به سه تا ته سیگاری که رو زمینه خیلی ناراحته شاید بحثشون شده یا فقط خودش ناراحته  سوار شدیم وباز جفتشون ساکتن
گوشیم رو دراوردم و به یسونگ پیام دادم
"دعوا کردید ؟ "
چند ثانیه بعد گوشیش صدا داد وقتی پیام رو خوند از تو اینه بهم نگاه کرد و مشغول جواب دادن شد من گوشیم رو روی سایلنت گذاشتم تا ریووک شک نکنه پیامش رسید
"به تو مربوط نیست "
خندیدم اون خیلی احمقه اگر بفهمه من با ریوک حرف زدم احتمالا حسابی فحشم میده
"به من مربوطه یالا دعوا کردید "
وقتی گوشیش بازم زنگ خورد نفسشو به شدت بیرون داد و دوباره پیام رو خوند
"بهم جواب نمیده که بخوایم دعوا کنیم خواهش خفه شو و بتمرگ سره جات "
فکر کنم کمی تند با ریووک حرف زدم که اینجوری میکنه ولی نیکوتینی که یسونگ کشیده زیاده و رو مخمه پس شب باید درستش کنم
به صندلی تکیه زدم و چشمام رو بستم صدای پسره مرموزه خوابم توی سرم تکرار میشد  هر کی هستی امیدوارم نخوای ولم کنی از این که از خواب نپرم خوشم میاد
از ارامش !!



طبقه بندی: Disorder،

تاریخ : 1392/10/28 | 02:30 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.