تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - good bye town ep.1
سلامممممممممممممсмайлик
خوب حقیقتا دلم نیومد اینجا خالی بمونه حقیقتا نشد смайлик

برای همین قسمت اول شهر بدرود رو اوردم نمیدونم کیا اپ میشه

 سعی میکنم هفته ای یک بار اپ کنم اگر شد قبل از امتحانا تموم شهсмайлик

لیندای عزیز اینم خواستتو جواب میده یک ایونهه ای غمگین البته هنوز نمیدونم پایانش خوشه یا خوش نیست смайлик
بفرمایید ادامهсмайлик


-امروز زودتر میری خونه ؟
-تو هم طبق معمول داری چرت میزنی رییس ببینت داغ میکنه ها
-سرت به کاره خودت باشه روانی یه سوال پرسیدم
-بد اخلاق
-بچته !جواب منو بده میری خونه
هائه خندید و سرشو تکون داد خستگی از چشماش میبارید. دو هفته ای بود که شیفت شب ایستاده بود و حسابی خودشو داغون کرده بود  کتشو پوشید برام دست تکون داد و رفت . از پنجره بیرون رو نگاه کردم اولین برف زمستونی ..لن احتمالا از خوشحالی نمیتونه توی خونه بمونه
اون عاشق برف بازی. دوست داره گلوله های برفی رو وقتی توی دستش اب میشن نگاه کنه و تا ساعت ها میتونی صدای خندشو موقع بازی با دونگهه بشنوی
-عزیزم میدونستی وقتی سره شیفتت میری تو هپروت چقدر دوست دارم دهنت رو سرویس کنم
از پشته صندوق بلند شدم و با نیشه تماما بازم به سمته رییس رفتم اون به شدت از رویا پردازی اونم در شیفت کاری بدش میاد ولی اصلا ادم خشک و رو اعصابی نیست نه وقتی میمونی مثل من براش کار میکنه  دو سالی هست اینجا کار میکنم و اینجا بودن باعث شد با صاحب خونم اشنا بشم دونگهه !
من هیچوقت خونه ی ثابتی نداشتم نه تا وقتی که اینجا کار پیدا کردم و با دونگهه اشنا شدم اون و دخترش لن رنگ جدیدی به زندگی سیاهم دادن شاید الان خاکستری باشه ..زندگیمو میگم
-همین الان بهت گفتم دلم میخواد دهنت رو سرویس کنم ولی باز تو هپروتی
لبامو به حالت مزخرفی جمع کردم و اخم کردم
-مزخرف بازی بسه امروز زود تر میبندیم  میشه از مشتریا بخوای برن
با  تعحب به رییس نگاه کردم
-مطمئنی رییس ؟ امروز کریسمسه یعنی یکی از شبای پر درامدمون
-اهم مطمئنم باید برم جایی و میترسم اینجا رو نابود کنی برو کاری که گفتم رو انجام بده کلید رو میذارم تو دفترم بردارشون تا وقتی بهت زنگ نزدم هم لازم نیست بیاین بار تعطیلیم
-مطمئنی رییس ؟مشکلی پیش اومده ؟
سرش رو تکون داد و لبخند زد
-نه همه چی خوبه فقط یه مسئله ی کوچیکه ..تا یادم نرفته عیدی هاتون رو هم میذارم رو میز دوست داشتم کادوی لن رو خودم بهش بدم ولی نشد بهش بگو منو ببخشه
طبقه ی دوم بار رستوران بود به سمته منشی رفتم و بهش گفتم از مهمونا بخواد که اینجا رو ترک کنن منشی اول بهونه اورد ولی وقتی گفتم که رییس دستور داده قبول کرد بعد از نیم ساعت هر دو طبقه خالی شد به همه ی کارکنان گفتم که تا اطلاع ثانویه بار بستست و لازم نیست بیان سره کار و میتونن از عیدشون لذت ببرن .
کتم رو از رخت کن برداشتم و به سمته دفتر رییس رفتم دقتر مرتب بود زیادی مرتب چندتا بسته رو میز بود دو تا پاکت و کلیدا همه رو برداشتم تمام درا رو قفل کردم و از بار بیرون اومدم موج باد سرد که ناگهانی به صورتم خورد خشکم کرد هوای امسال به طرز عحیبی سرده از سرما خوشم نمیاد
تقریبا یک ساعت طول کشید تا به خونه برسم. درو که باز کرد لن به سمتم اومد و خودشو تو بغلم انداخت دونگهه از اشپزخونه بیرون اومد و با تعجب بهم نگاه کرد
-فکر کردم میمونی امروز عیده و شلوغ میشه
-اوه ممنون عزیزم منم خوشحالم که امشب رو با هم جشن میگیریم و بله رییس برای کاری که داشت گفت تا وقتی بهمون زنگ بزنه بار تعطیله
شونه هاش رو بالا انداخت و برگشت داخل اشپزخونه باورم نمیشه اینقدر راحت میتونه دورم بزنه شاید نهایتش همینه لن به یکی از دستام اویزون شد و لبخند شیطانی زد منم بهش لبخند زدم و دو تا از بسته که پاپیون ابی روشون بود رو بهش دادم لن عاشق رنگه ابیه و رییس هر چیزی که برای لن باشه رو با پاپیون ابی علامت گذاری میکنه
-عمو گفت متاسفه که نتونسته خودش اینا رو بهت بده براش یه کار فوری پیش اومد که بعدا جبران میکنه قول داد
-اصلا مهم نیست منو عمو نداریم با هم تسویه میکنیم
این بچه یه شیطان کامله
-هیوکجه شام میخوری ؟
-میتونی با دوست پسرت یکم مهربون تر باشی و اره میخورم مثل یک خرس گشنمه
-جلوی لن اینقدر این کلمه رو تکرار نکن
-مگه دروغه تازه لن منو دوست داره
-این دلیل نمیشه اگر تو مهد اینو بگه براش مشکل به وجود میاد اون یه دختر بچست
-فهمیدم .شام نمیخورم شب بخیر
-هیوکی ..
-مشکلی نیست هائه جایگاهم رو میدونم
توی اتاق روی زمین جام رو انداختم و چراغ رو خاموش کردم ..واقعیت کجاست؟چرا هائه اینقدر تغییر کرده ؟چرا؟
.
.
.
-لن ..لن ..زود برگرد باشه شاید با هیوکجه رفتیم بیرون باشه ؟
...
چشمام رو باز کردم ساعت هشت صبح بود احتمالا لن برای بازی رفته بود پیش دوستش از اتاق بیرون رفتم هائه پشت به من داشت میز رو میچید از پشت بغلش کردم و گردنش رو بوسیدم ولی اون منو به عقب هل داد
-هائه؟؟
-تمومش کن هیوکجه لن زیاد دور نشده فقط به فکر خودت نباش
داشتم دیوونه میشدم این همه تفاوت دیوونم میکرد اینکه دونگهه اینقدر باهام سرد بود .دستم رو محکم روی میز کوبیدم و بهش نگاه کردم
-فکر نمیکنی اگر مشکلی داریم باید با حرف زدن حلش کنیم نه اینکه بخوایم اینجوری باشیم
به چشمهام نگاه نمیکرد و این اذیتم میکرد انگار داشت یه چیزی رو مخفی میکرد یه جیزی که مطمئنا من دوست نداشتم ازش با خبر باشم چیزی که بینمون رو بهم میزد و زندگی من رو بازم سیاه میکرد یه نفس عمیف کشیدم و خودم و چند قدم ازش دور کردم بدونه اینکه چیزی بگم از خونه زدم بیرون لباسه نازکی تنم بود ولی برام مهم نبود هیچی مهم نبود
نگران بودم از خانوادم میترسیدم .نکنه اونا بالاخره پیدا کردن و دونگهه واقعیت رو فهمیده بعد از دیدنه برادرم خیلی پیله کرده بود که میخواد منو بیشتر بشناسه و اینکه هیچی دربارم نمیدونه .شاید به همین خاطره باید اروم باشم و صبر کنم که خودش بهم بگه میدونم دونگهه دوستم دارم میدونم ...یعنی امیدوارم به افکاره مزخرم خندیدم و تصمیم گرفتم بر گردم خونه
 همین که پامو روی اولین پله گذاشتم صدای شکستن یه چیزی رو از تو خونه شنیدم درو باز کردم نفس نفس میزد
-دونگ..هه
این چیه ... چرا کارمون به اینجا کشید ؟من اشتباه کردم؟کجا رو اشتباه رفتم که اینجوری شد ؟چرا دونگهه داشت یه پسره دیگه رو میبوسید نه ...چرا دونگهه داشت دشمن من رو میبوسید
به زور نفس میکشیدم شکش سنگین بود داشم خفه میشدم  دونگهه جون شین رو از خونه انداخت بیرون و ساکت جلوم ایستاد
-ببین هیوکجه توضیح میدم خوب...ببین
به حرفاش نمیخواستم گوش کنم نه الان نه بعدا  به سمته اتاق رفتم و کیفم رو برداشتم و تند تند وسایلم رو ریختم داخل کیف
-چیکار میکنی هیوکجه؟هیوکجه؟؟
نفس های عمیق میکشیدم که بر نگردم که سرش داد نزنم که هیچی بهش نگم که اروم باشم که گریم رو نبینه نه الان
-هیوکجه با توئم
ایستادم و نگاهش کردم
-قبل از اینکه از خونه برم بیرون بهت گفتم باهام حرف بزن بهم بگو ناراحتی ...گفتم حرف بزن لعنتی نگفتم بهم خیانت کن ...فقط لازم بود باهام حرف بزنی و بگی خسته شدی خودم میرفتم لازم نبود حتما با دشمنم بریزی رو هم و بهم خیانت کنی فقط باید حرف میزدی همین
-ببین هیوکجه اشتباه میکنی بذار توضیح بدم یک لحظه صبر کن..
سرم و تکون دادم به سمته حموم رفتم هر چی اونجا داشتم رو هم توی کیف ریختم کل خونه رو گشتم و هائه دنباله سرم راه میرفت
-ببین هیوکجه من فقط میخواستم باهاش حرف بزنم باور کن  چیزی نیست که تو فکر میکنی خواهش میکنم یه لحظه صبر کن و به حرفام گوش بده
به سمتش برگشتم و محکم کوبیدمش به دیوار دیگه نمیتونستم اشکام رو نگه دارم واقعا شکستم  دونگهه شکستم
-صبح..میخواستم بشنوم ولی الان دیگه دیره لی دونگهه ما تمومیم میتونی راحت باشی و با اون به زندگیت ادامه بدی راحت باش دیگه مزاحم تو یا عشقت یا لن نمیشم تو ازادی البته ازاد بودی بودن یا نبوده من تاثیری نداره
-فقط میخواستم بشناسمت لطفا باور کن چیزی نیست که فکر میکنی
کتم رو از روی زمین برداشتم و تنم کرد کیفم رو روی دوشم انداختم و جلوی دونگهه ایستادم و بهش نگاه کردم اشکام رو پاک کردم و بهش لبخند زدم
-خوب الان شناختی موفق شدی
-بابا من برگشتممممممممم
لن اومد تو اتاق و با دیدن من خشکش زد
-کجا میری هیوکی ؟چرا کیفت رو بستی ؟
رو بروش ایستادم و جلوش نشستم موهاشو از توی صورتش کنار زدم و پیشونیش رو بوسید م
-وقتی من نیستم دختر خوبی باش لن بذار بابات بهت افتخار کنه باشه ؟
-کجا داری میری ؟بابا هیوکی داره کجا میره ؟
-دلم برات تنگ میشه لن
محکم بغلش کردم و موهاش رو بوسیدم این دختر و این مرد شاد ترین بخش زندگیم بودن بلند شدم و برای اخرین بار هائه رو بغل کردم محکم به خودم فشارش دادم ولی اون هیچ واکنشی نشون نمیداد  مثل یه جسم سنگین بود که توی اغوشم بود ولش کردم و به چشماش نگاه کرد این چشم ها این فرد اولین عشقم بود
-ببخشید بغلت کردم امیدوارم دوست پسرت ناراحت نشه
-من فقط...
اشکاش رو دیدم که از چشماش پایین میومدن
از کنارش رد شدم و از خونه بیرون اومدم صدای داد لن رو شنیدم  که داشت با هائه دعوا میکرد
-بابا هیوکی داره میره چرا جلوش رو نمیگیری ؟بابا چرا گریه میکنی برو دنبالش ..هیوکی..اون نباید بره ....
 هائه داری برای من گریه میکنی ؟؟ ما فقط باید حرف میزدیم همین .از پله ها پایین اومدم که ماشین سیاه رنگی جلوی پام ایستاد راننده پیاده شد و درو برام باز کرد شخصی که تو ماشین بود پیاده شد و جلوم ایستاد با لبخند ضایعش
-یو برو ! (@_@ )
-چی میخوای هانجی ؟
-معلومه داداشمو
-من بر نمیگردم نمیخوام
-تو مجبوری هیوکجه
سرمو چرخوندم و رییس رو دیدم که جلو ماشین ایستاده و بهم نگاه میکنه
-رییس ؟؟
-تو پسر اول گروه یا.کو.زای هان لی هستی و وقتی رییس گروه بمیره همه فقط از پسره ارشد دستور میگردن تو باید برگردی
-منظورت چیه رییس گروه بمیره ؟هانجی بابا ...؟
-دو روز پیش به دست یکی از پسرای جون شین با سم مسموم شد هر کاری کردیم نتونستیم نجاتش بدیم بقیه ی برادرا حاظر نیستن به حرف من گوش بدن ما الان تو شرایط حساسی هستیم پس باید برگردی برادر!
سرم و برگردوندم و به هائه که از پنجره ی خونه بهم خیره بود نگاه کردم انگار باید از اینجا برم واقعا باید ترکشون کنم تا توی خطر نباشن
به رییس نگاه کردم .درسته تعجب کردم که رییس برادرم رو میشناسه ولی انگار تنها ادم قابل اعتمادی بود که داشتم
-رییس قول میدی ازشون مراقبت کنی ؟
-قول میدم
بدون حرفه اضافه سوار ماشین شدم راننده بعد از سوار شدن برادرم درو بست وقتی ماشین حرکت هنوز هم میتونستم سنگینی نگاه هائه رو حس کنم ولی چاره ای نداشتم مجبور بود
 کتم رو دراوردم و به برادرم دادم پیراهنه سفیدی که بهم داد رو با چیزی که تنم بود عوض کردم و کته سیاهم رو پوشیدم موهام رو جوری شونه کردم که چشمام رو بپوشونه به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم تا خونه ی خانوادگیم راه زیاد نبود همین که پیاده شدیم همه ی بچه ها جلوی در تعظیم کردن
-خوش اومدین برادر
بهشون لبخند زدم و سرم و رو تکون دادم هانجی دستشو روی شونم گذاشت و خندید
-به خونه خوش اومدی رییس




طبقه بندی: goodbye town،

تاریخ : 1392/09/16 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.