تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP20
THE END OF THIS FICTION
THE END OF OUR FICTION

خوب همون جور که پیداست این اخرین قسمت کتیبه ی عشقه هی
نزدیک دو ماه شد نه
از وقتی که اجازش صادر شد و گذاشتمش تو وب
خوب بفرماییدد ادامه که یه پسته دیگه در خدمتتون هستم
смайлик ایوهیوک : بازم یک در بزرگ !!
به هائه نگاه کرد و هر دو با هم در رو هل دادند .
.
.
یسونگ و ریووک به سمت اینه میرن . یسونگ لبخند میزنه و منتظر ریووک میشه .
ریووک با صدای بلندی میگه : من عهد میبندم که با یسونگ هم عقیده باشم و دیگه هیج جنگ و درگیری بین ما ایجاد نشه !!
صدای بلندش توی دیوار های راهرو انعکاس ایجاد میکرد .
یسونگ دستش رو گرفت و بعد .........
.
.
کیوهیون : مسخره ست !!
سونگمین : ما همه ی راه ها رو امتحان کردیم بیا اینم امتحان کنیم !
کیوهیون : نکنه فکر کردی نگهبان اینه نشسته منتظر اینه که ما بریم و بلند داد بزنیم : سلام ما قول میدیم بچه های خوبی باشیم
سونگمین : اااااه بس کن !! خودت گفتی مگه نه ؟؟ پس بیا امتحانش کنیم . لعنتی من نمیخوام تو اینجا بمیری !!
کیوهیون به سونگمین نگاه میکنه و بدون هیچ حرفی دستشو میگیره و به سمت اینه میکشونه !!
.
.
کانگین : خنده داره !! من با تو هم عقیده بشم ؟؟ این یعنی دیگه هیچوقت هیچ جنگی نباشه ؟؟
لیتوک : این راهیه که به ذهن من میرسه . ما یاد گرفتیم از هم محافظت کنیم . حتی اگر دشمنون باشه وقتی باید این کارو
بکنیم ، انجامش میدیم !!
کانگین فقط سکوت میکنه ! به این فکر میکنه که تا کی اینجا دووم میارن ؟؟ اگر لیتوک رو بکشه ؟؟ اصلا میتونه همچین
کاری بکنه ؟؟ شاید بهتر باشه به حرف لیتوک گوش کنه اما ..........
لیتوک : بیا انجامش بدیم . من میگم که که دیگه جنگی با تو ندارم ! چون این بهترین کاریه که الان میتونم انجام بدم !
کانگین باز هم سکوت میکنه ، به این فکر میکنه شاید باید به حرفش گوش کنه ! به چشم های پراز امید لیتوک خیره میشه و
با تردید سرش رو تکون میده !!
.
.
شیوون : لازم نیست خودتو به زحمت بندازی !
هیچول : چی ؟؟
شیوون : من با تو جنگی ندارم ! مگه همین رو نمیخواد ؟؟ یک عقیده ؟؟
هیچول : چیییی ؟؟؟
شیوون : ااااه کجای حرفمو نمیفهمی ؟؟
از جاش بلند میشه و مچ هیچول رو میگیره و دنبال خودش میکشونه !
.
.
هیوک : بازش کن دونگهه !
دونگهه با تردید و هیجان دره جعبه ی چوبی رو باز میکنه و بعد ..........
.
.
به تکه های خورد شده ی اینه نگاه میکنند . و به راه پله ای که پشت اون ظاهر شده بود !!
ریووک : حالا باید چیکار کنیم ؟؟
یسونگ : معلومه میریم پایین !
.
.
کیوهیون دست سونگمین رو میکششه و به طرف راه پله به راه میفته : زود باش راه بیفت سونگمین !
.
.
کانگین : یک راه پله ؟؟
لیتوک : بیا بریم و ببینیم اون پایین چه خبره !
و بعد باهم سمت راه پله رفتند
.
.
شیوون : دیدی؟؟ حالا راه بیفت . زنده میمونی .
هیچول با صدای ارومی گفت : با هم میریم ......
.
.
کلمات حک شده روی حلقه با نور شدیدی شروع به درخشیدن کردند و بعد نور خیره کننده .......
هیوک محکم دونگهه رو نگه داشت و بعد سفیدی مطلق .............
.
.
پدر بزرگش رو در اغوش گرفت . پیرمرد دست های چروکش رو بالا اورد و موهای پسر رو نوازش کرد
-تونستم بابابزرگ ...... بالاخره موفق شدیم .....
پیرمرد لبخندی زد و سرش رو تکون داد و نوه ش رو از اغوشش بیرون کشید : میدونستم عزیزم ......من بهت ایمان داشتم ..
تو همین جا بمون و منتظر دوستات باش و من هم سراغ بقیه شون میرم !
سرش رو تکون داد و به دور شدن پدربزرگش نگاه کرد ..........
.
.
به عصاش تکیه زد و با لبخند چهره ی پسر ها رو از نظر گذروند . انقدر متعجب بودند که هیچ کدوم حرفی نمیزدند !
-خب گمونم شما نمیخواید سوالی بپرسید !! خوشحالم که که دیگه قرار نیست جنگی باشه . همتون دنبالم بیاین .....
پسرها به هم نگاه کردند و دنبال پیرمرد از پله ها بالا رفتند !!
.
.
دونگهه چشم هاشو باز کرد ....... نور چشم هاش رو میزد .........
-بالاخره بیدار شدی !!
سرش رو به سمت صدا چرخوند و با تعجب گفت : میر ؟؟
میر : همه چیز رو برات توضیح میدم . اول بیا این رو بخور خیلی ضعیف شدی !
دونگهه : هیوکی ؟؟
میر : اونم خوبه . به زودی پدر بزرگ میاد و همه چیز رو براتون توضیح میدیم .
دونگهه سعی کرد اروم باشه ...... بعد از درخشیدن کلمات حلقه هر دوشون بیهوش شده بودن و الان اینجا بود !
جایی که تا بحال ندیده بود ، روی تخت و میر بالای سرش با لبخند مطمئنی ایستاده بود !
.
.
همه دورتادور میز بزرگ نشسته بودند و در سکوت به صدای میر که داشت براشون یکی از داستان های کتاب افسانه های
عامیانه رو میخوند گوش میدادند .
اخرین خط رو هم خوند و کتاب رو بست و با لبخند اول به بچه ها و بعد به پدربزرگش نگاه کرد .
میر : ما از خاندان میانجی ها هستیم . وقتی پدرو مادرم رو از دست دادم به پدر بزرگ قول دادم که تمام تلاشم رو میکنم تا
این درگیری ها و نفرت ها تموم شه ! من از بچگی تمام سعیم رو کردم .
با لبخند به دونگهه نگاه کرد : ممنون دونگهه که بهم اعتماد کردی . اگر تو کمکم نمیکردی الان هیچ کدوممون اینجا نبودیم !
کانگین : یعنی دیگه هیچ درگیری نداریم ؟؟ هیچوقت ؟؟
میر : شما عهد بستین !
کانگین : اوووه اون فقط یک اینه ی مسخره بود !!
همه میخندند
میر : یکی از حلقه ها هنوز پیدا نشده و ........
-صبر کن میر ........
پدر بزرگ کلید طلایی رنگی رو از که به بند بلندی متصله از گردنش باز میکنه
-چیزی که الان وقتشه بدونی .....
میر با تعجب به کلید نگاه میکنه : حلقه ی دوم ؟؟
پدر بزرگ با لبخند سر تکون میده : متاسفم پسرم هیچ کس نباید میفهمید ....... خطرناک بود ...... حداقل تا زمانی که من
زنده بودم ........ میخواستم تمام تلاشت رو کرده باشی !
سال هاست که خاندان ما یکی از حلقه ها رو پیدا کرده و امروز وقتشه .......
میر : پس منتظر چی هستیم ؟؟
.
.
دونگهه زنجیر طلایی رنگ رو به گردنش انداخت . زنجیری متصل به حلقه ، به کتیبه و عهدشون : اگر عهدشکنی کنیم امید
از ما دور باد !
ایونهیوک هم زنجیر رو به گردنش انداخت : اگر عهدشکنی کنیم نابودی برما هجوم اورد !
پدر بزرگ لبخندی زد : شما همتون برای رسیدن به اینجا تلاش کردید . زیر پیمانتون نزنید و با عشق زندگی کنید .....
تا نوادگان بعد از شما هم در ارامش باشند !
هیچول : نیروهامون چی ؟؟
-خب اون ها سره جاشه ولی تو که نمیخوای توی راه بد صرفش کنی هااان ؟؟
هیچول سرش رو پایین انداخت : این احمق عهد بسته !!
وبه شیوون اشاره کرد و همه به خنده افتادند !
.
.
همه ی پسرها روبروی ورودی عمارت بزرگ دبیرستانشون ایستادند
لیتوک : از امروز همه چیز تغییر میکنه !
کانگین : شرط میبندم همه ی بچه ها سکته میکنن !
کیوهیون : خوبه ..... تنوع چیزه خوبیه !
شیوون : امیدوارم دیگه تو اینده نبینم که قصد کشتنمو داری !! و به هیچول نگاه کرد
هیچول : هیییی احمق مگه ندیدی ؟؟ ما نمیتونیم زیرش بزنیم !!
یسونگ : هوووم خب الان ریووک با این همه سرعت چیکار باید بکنه ؟؟
میر : میتونه مسابقات جهانی دو شرکت کنه !

پسرها با خند وارد دبیرستان شدند .
هیوکی به هائه نزدیک شد و دستشو گرفت : هنوزم باورم نمیشه . انگار همه چیز خواب بوده !
دونگهه حلقه رو از زیر لباسش لمس کرد : ممنون که بهم اعتماد کردی هیوک .....
ایونهیوک : من از تو ممنونم ..... برای اینکه هستی و برای همه چیز ..........
دونگهه : دیگه نمیذاریم اتفاقی بیفته ........ ما با عشق زندگی میکنیم !
ایونهیوک لبخندی زد و با هم دنبال بچه ها راه افتادند .........

و این بار کسی نمیدونه در اینده چه اتفاقی برای کتیبه ها خواهد افتاد .........
ولی تا زمانی که با عشق زندگی کنند همه چیز اروم خواهد بود ........ همه چیز ..........

پایان





طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/09/6 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.