تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP19
فقط یک قسمت دیگه  смайлик
چهارشنبه جز اینکه قسمت اخر رو میذارم پست نقد رو هم میذارم اینبار من هیچ نظری نمیدم میخوام شما تحلیلش کنید
بفرمایید ادامه смайлик

کلید رو دوباره توی یقیه ی لباسش فرو میکنه و با دست های پیرش اون رو مرتب میکنه .
در رو پشت سرش میبنده و اروم به سمت پایین پله ها حرکت میکنه .
در با صدای بلندی باز میشه . به سمت ستون سنگی وسط اتاق میره . صدای عصاش توی اتاق خالی انعکاس ایجاد میکنه .
اروم در جعبه رو باز میکنه و .............
سعی میکنه همچنان اروم و کنترل شده نفس بکشه در حالی که هیجان زده ست !
پس تونسته بودند ! پس تلاش های نوه ش داشت نتیجه میداد !
به بعضی از کلمات که شروع به درخشیدن کرده بودند خیره شد و دوباره اروم در جعبه رو بست .
به زودی ..........
باید به نوه ش خبر میداد .........
--------------------------------
هیوک : خب حالا از کدوم راه ؟؟ لعنت بهش ! اخه کی اینجارو ساخته ؟؟ یعنی انقدر به راهرو علاقه داشته ؟؟
دونگهه به غرغر های هیوک لبخند زد و کمکش کرد به راهش ادامه بده
دونگهه : فقط پنج تا راهه ! بیا از وسطی شروع کنیم نظرت چیه ؟؟
اینهیوک : بریم ..........
.
.
هر دو روبروی هم قرار گرفته بودند و به راهروی باریک و تاریک روبروشون نگاه میکردند .
ریووک : این چه معنی میده ؟؟
یسونگ یک بار دیگه به تابلوی سنگی که ورودی راهرو نصب شده بود نگاه کرد : تنها یک عقیده !!
ریووک : ااااه اینجا چه جهنمیه ؟؟ یک زندان بزرگ با یک راهرو و یک عقیده ؟؟ مسخره ست !
و با عصبانیت به سمت راهرو قدم برداشت ...... یسونگ خواست حرفی بزنه اما .......
کمی بعد ریووک با قدم های اروم و نا امید بیرون اومد : اونجا فقط یک اینه ی لعنتیه که عکس خودت رو بهت نشون میده !
همین !!
و بعد دوباره روی زمین نشست .
ریووک : اگر همینجور اینجا بشینیم میمریم ......
و بعد سرش رو روی زانوهاش گذاشت !
یسونگ به چهره ی خودش  توی اینه نگاه کرد . تمام مسیر راهرو با یک اینه ی بزرگ پوشیده شده بود که بهشون اجازه ی
پیشروی نمیداد ! با خودش زمزمه کرد : تنها یک عقیده !!
فکری به ذهنش رسید و پشت به اینه از راهرو خارج شد ...........
.
.
هیچول شیوون رو عقب هل داد و خواست دوباره داد و فریاد راه بندازه که چشمش به چیزی خورد !!
با سرعت از کنار شیوون گذشت و بهش تنه زد
شیوون : کجا میری ؟؟ هییییییی با توام ......
وقتی جوابی نگرفت تصمیم گرفت دنبالش راه بیفته ............
حالا هر دو روبروی راهرو بودند !
هیچول : این چیه ؟؟
به نظر میرسید لحن صداش اروم تر شده !
شیوون : تنها یک عقیده !!
به هم نگاه کردند و هیچول زود تر وارد راهرو شد
شیوون : هیییییی صبر کن .......
ولی کمی بعد صدای داد هیچول بلند شد : این اینه ی لعنتی رو کدوم خری اینجا گذاشته ؟؟
شیوون کنارش قرار گرفت و هر کدوم به تصویر خودش نگاه میکرد
هیچول : تنها یک عقیده ؟؟ مسخره ست !!
رو به شیوون کرد : خب قهرمان مثل اینکه زندگیت داره به اخر میرسه ! چون قراره اینجا بمیری و شاید این اینه ی لعنتی به
من اجازه ی خروج داد !!
شیوون : به نظرت میشکنه ؟؟
هیچول از حرف شیوون بدش نیومد ! یکی از ابرو هاش رو بالا داد و گفت : میتونی امتحان کنی !!

هیچول با پوزخند به شیوون که نا امید از تلاش های بیهوده ش روی زمین نشسته بود ، نگاه کرد .
هیچول : پس شکستنی نیست !!
به سمت شیوون رفت و به صورتش نزدیک شد و اروم زمزمه کرد : پس فکر منو عملی میکنیم !!
.
.
 کانگین : لعنتی لعنتیییییییییییییی ...... هیچ راهی برای رد شدن ازش نیست !!
با خشم یقه ی لیتوک رو میگره : اخه من چرا باید با جوجه قهرمانی مثل تو اینجا باشممممم ؟؟
لیتوک در سکوت فقط به چشم های کانگین خیره میشه و دست های اون کم کم شل میشن !!
لیتوک : اون بالا نوشته فقط یک عقیده و حتما یک معنایی داره ! معنایی که تو با خشم و دعواهات نمیخوای اون رو بفهمی !
کانگین : من راه دیگه ای جز نبودن تو و باقی موندن عقیده ی خودم نمیبینم !!
لیتوک : حتما باید یکیمون از بین بره ؟؟
کانگین چشم هاشو باریک میکنه و منتظر ادامه ی حرف لیتوک میشه !
لیتوک : خب چرا ..... به این فکر نکنیم که .......باهم هم عقیده بشیم ؟؟
.
.
کیوهیون با همون پوزخند و نگاه کجش سونگمین رو برانداز میکنه
کیوهیون : هییی با توام ؟؟
سونگمین به سمت کیوهیون میچرخه و منتظر میمونه
کیو همچنان ژستش رو حفظ میکنه : تو میتونی از اینجا بری ! دیگه حوصله جنگیدن ندارم
واروم تر میگه : حداقل نه با تو !!
سونگمین از این حرف شکه میشه !!
کیوهیون : پس هر فکری که به ذهنت میرسه انجام بده ........ برام مهم نیست !
و خیلی اروم از سونگمین دور میشه .
سونگمین : صبر کن .
به طرف کیو میره : منم حوصله ندارم انقدر اینجا بمونی تا بمیری ! پس توام ذهنتو به کار بنداز !
و ضربه ی ارومی به سر کیوهیون میزنه !
.
.
ریووک : من از اول هم تمایلی به جنگیدن با تو نداشتم !
از نگاه یسونگ فرار میکنه !
یسونگ متعجب به حرکات ریووک نگاه میکنه : نمیتونیم انقدر اینجا بشینیم تا بمیریم ! تنها راه خروج ظاهرا همین راهروئه که
یک معما براش طرح شده ! و چیزایی که به ذهن من میرسن این دوتا راهه : یا فقط یک نفر باقی بمونه با عقیده ی خودش یا ...
با هم هم عقیده بشیم و ......
ریووک : من راه دوم رو انتخاب میکنم !!
یسونگ این بار شکه میشه و خیره نگاهش میکنه !
ریووک : چیه ؟؟ بهت که گفتم ! از اول هم دوست نداشتم با تو بجنگم !!
یسونگ به ریووک که گونه هاش قرمز شدن نگاه میکنه و میخنده !
یسونگ : پس همین کار رو میکنیم !
.
.
پیام پدر بزرگش رو دریافت کرده بود و حالا داشت وسایلش رو جمع میکرد !
برای رسیدن به عمارت بزرگ پدر بزرگ لحظه شماری میکرد ! بالاخره به خواسته ش رسیده بود !
تمام کودکیش که متفاوت از بچه های دیگه به یاد گرفتن مسائل سنگین و مسئولیت پذیری گذشته بود، حالا داشت نتیجه میداد !
کتاب افسانه های عامیانه رو توی کوله ش گذاشت و از اتاق بیرون رفت .
زیر لب زمزمه کرد : به زودی میبینمتون بچه ها ..............




طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/09/3 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.