تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP16
سلام
الان اومدم قسمت 16 به بعد رو بذار پست اینده بزنم یه چیزی یادم اومدсмайликمن هیچوقت نگفتم که پست اینده میزنم  смайлик
خوب ببینید ممکنه نتم قطع بشه امتحان داشته باشم نتونم به موقع بذارم برای همین همه رو پست اینده میزنم که حتی اگر نتونم بیام نت داستان اپ بشه смайлик
من فرشتم میدونم برید ادامه смайлик
چشم هاشو باز کرد وروی تخت نشست
میر : صبح بخیر دونگهه
منتظر جواب شد ولی وقتی سکوت رو دید سرش رو چرخوند و ...با خودش فکر کرد نیست ؟؟ صبح به این زودی کجا رفته ؟؟
با تعجب بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت . شونه هاش رو بالا انداخت :سحر خیز شده !!
وبعد مشغول اماده شدن شد .
--------------------------------
سال ها خانواده ش هیچ کاری نکرده بودند ! هیچ کدوم به اندازه ی کافی لایق نبودند و یا فرصتش رو نداشتند !
به عصاش تکیه داد و از پنجره به صبح اروم خیره شد .
و حس میکرد نوه ش یک میانجی لایقه ! و فرصت کافی داره . اون خوب اموزش دیده بود .
باید صبر میکرد . هرچند هر روز پیرتر میشد و این نگرانش میکرد ولی باید منتظر نشانه های بیشتر میشد .
نشانه هایی که نشون میداد حلقه ی اول پیدا شده !!
-------------------------------
میر روی یکی از صندلی ها نشست . واقعا داشت نگران میشد یعنی دونگهه کجا بود !
لیتوک : سلام میر. صبح بخیر
میر : سلام . صبح توام بخیر
لیتوک : تو دونگهه رو ندیدی ؟؟
میر : اوووه نه من امیدوار بودم با هم باشین چون صبح که از خواب بیدار شدم نبود ! تختش کاملا مرتب بود .
انگار که کل شب رو تو اتاق نیومده !
لیتوک : چی ؟؟
هر دو نگران بودند
شیوون به سمت لیتوک اومد : اتفاقی افتاده ؟؟
میر : هائه نیست !
شیوون : یعنی چی ؟؟
لیتوک رو به میر کرد : شاید کسی خبر داشته باشه. بهتره بریم ........
شیوون چیزی از حرف های لیتوک نمیشنید . دوباره سردردسوزنده و بعد ........

هیچول : این افتضاحه !!اینجا دیگه چه جهنمیه ؟؟
شیوون : نمیدونم ولی میبینی که گیر افتادیم !!
هیچول با خشم به سمت شیوون میاد و هولش میده : همه ی این مسخره بازی ها زیره سر شماست ! شما احمقا که همش
قصد قهرمان بازی دارین !!

لیتوک : شیوون .....شیوون ..... حالت خوبه پسر ؟؟
شیوون : من .... من ..... همه چی داره به هم میریزه لیتوک !!

هیچول : تو ایونهیوک رو ندیدی ؟؟
کانگین : نه از صبح ندیدمش !
هیچول : از هم اتاقیش پرسیدی ؟؟
کانگین : اره گفت صبح که بیدار شده هیوک نبوده !
هیچول : نبوده ؟؟ اون احمق مو طلایی کدوم گوری رفته ؟؟
کیوهیون بهشون نزدیک شد و خنده ی موزیانه ای کرد : خبر دارین قهرمان کوچولوی جدیدمون گم شده ؟؟
هیوچول با تعجب به کیو خیره شد : چییی؟؟ اونم نیست ؟؟
کیو : مگه بازم گم شده داریم ؟؟
کانگین با نگرانی جواب داد : ایونهیوک !!
.
هیوکی انقدر عصبی بود که تمام حرف ها و قول ها رو فراموش کرده بود ! هیچ کدوم از اون ها انتظار چنین چیزی رو
نداشتند . یک هزار تو !!
دونگهه ترسیده بود . دیگه زمان براش مهم نبود ! تا همین الان هم صبح شده بود و کم کم همه متوجه غیبتشون میشدند و ...
دوست نداشت به بقیه ش فکر کنه . ولی اون به هیوک اعتماد کرده بود.بهش ااعتماد داشت!
اون ها با هم قبول کرده بودند و هیوک باید این رو میفهمید ولی اشفته تر از این حرف ها بود !
هیوک : لعنتی ..... لعنتییییی . یک هزار توی لعنتی که فقط گیج ترمون میکنه و یک مشت چرت و پرت و منه احمق که
نمیدونم چرا به این چرت ها و حرف های تو گوش دادم !
دونگهه : خواهش میکنم هیوک . منم به اندازه ی تو گیجم . انقدر داد نزن !
هیوک : باشه داد نمیزنم الان میخوام تمام اتفاق هایی که تو اینده ی خیلی نزدیکی برامون میفته برات شرح بدم
با عصبانیت به سمت دونگهه میره و نزدیکش میشه : صبح شده و متوجه غیبتمون میشن . کم کم اوضاع خراب تر میشه و
بچه ها عصبانی میشن و به جون هم می افتن و اتفاقی می افته که نباید !
و من و تو .....عالیه میتونیم همین جا بشینیم و به هم دیگه و اون معمای لعنتی نگاه کنیم تا بمیریم یا میتونیم بازم بچرخیم که
اینجوری زود تر میمیریم ! زندگی قشنگیه جناب قهرمان !
بعد از زدن این حرف ها دندون هاشو از خشم روی هم فشار میده و دستشو مشت میکنه و از هائه دور میشه
دونگهه روی زمین میشینه و سرش رو بین دست هاش میگیره . با خودش فکر میکنه حرف های هیوکی خیلی هم بی منطق
نیست ولی باید یک راهی باشه . یک راهی که ......_امید یا نابودی _
نه نمیخواست نابودی در انتظارشون باشه ولی اول باید ایونهیوک رو اروم میکرد تا به حرف هاش گوش کنه ....بهش توجه
کنه !
نزدیکش رفت و اروم دستشو گرفت . هیوک از این برخورد شکه شد !
دونگهه : باید به هم اعتماد کنیم . چون چاره ای جز این نداریم حداقل الان نه ! باید اروم باشیم و تمرکز کنیم .
حرف هات و قبول دارم ولی من نمیخوام الان بمیرم ! پس کمکم کن . همین جور که تا اینجا اومدی !
به دست دونگهه که همچنان دستش رو گرفته بود خیره شد .
دستش و بین موهاش فرو کرد و نفسش رو با صدا بیرون داد
هیوک : لعنت به تو . با این قیافه ی ارومت هر کاری بخوای میکنی !
دونگهه لبخند زد : پس تا اخرش با همیم . هر اتفاقی که بیفته . الان هم یکم استراحت میکنیم و بعد دوباره شروع میکنیم .
هر دو گوشه ای نشستند و به فضای پیچ در پیچ و خاکستری روبرو خیره شدند . هر دو به نجات فکر میکردند ....به راه
خلاص از این هزار تو .....
.
.
تمام کلاس های امروز تمام شده بود و پسرها نگران وعصبانی بودند
یسونگ : نکنه هیوک بلایی سرش اورده ؟؟
لیتوک : نه هائه از پسش برمیاد . ولی اینکه هر دوشون نیستن خیلی عجیبه . کاش شیوون میتونست کمکمون کنه .
تا حداقل میفهمیدیم کجاست
سونگمین : خب عالی شد ! دارن میان تا گمشده شون رو از ما پس بگیرن !
با این حرف سر هاشون رو به طرف چهارپسری که به سمتشون میومدن برگردوند
هیچول : هی تو ! خیلی واضح ازت میپرسم هیوکی کجاست ؟؟
لیتوک : چطوره من از تو بچرسم دونگهه کجاست ؟؟
هیچول : جواب منو بده ؟؟
لیتوک : اگر میدونستم الان روبروی تو نبودم ! دونگهه هم نیست و من نگرانم !
هیچول : که نگرانی !! عالیه . امیدوار باش که پیدا بشه وگرنه ......
بقیه ی حرفش رو با نگاه خیره ای به لیتوک میفهمونه و از اونجا دور میشن
شیوون : واقعا که بعضی وقتا بدجور رو اعصابن . دلم میخواد نابودشون کنم !
و با عصبانیت دست هاشو مشت میکنه
لیتوک : اروم باش . فعلا هائه از همه چی مهمتره !
.
هیوک : ساعت چنده ؟؟
هائه : پنج !
هیوک : پس زود باش داره شب میشه
دونگهه تمام تلاشش رو میکرد ولی اشفتگی هیوک چیزی نبود که انقدر راحت از بین بره !
به سمت یکی از راهرو ها به راه افتاد : زود باش راه بیفت دونگهه . نمیخوام اینجا گم بشی چون تنهایی هیچ علاقه ای به
ادامه ی این مسخره بازی ندارم !
سریعتر به سمتش حرکت کرد : دارم میام 



طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/08/22 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.