تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP15
سلاممсмайлик
بفرمایید ادامه смайлик
هیوکی همچنان متعجب به اطراف نگاه میکرد.توی این مدت کوتاه چیزهایی شنیده بود که از درکش خارج بود و فقط گیج تر
میشد !
هیوک : ببین دونگهه الان باید توضیح بدی
دونگهه یادداشت های میانجی رو به سمت هیوکی گرفت
دونگهه : خیلی سریع بخونشون
و بعد در سکوت به چهره ش خیره شد که هر لحظه تعجب و ناباوری توش بیشتر میشد .
ایونهیوک سرش رو بالا اورد
هیوک : این یعنی تو .....
دونگهه : اره من باید تصمیم میگرفتم و من تو رو انتخاب کردم ....چون .....
به چشم های هیوک خیره شد : چون بهت اعتماد کردم و میدونم کمکم میکنی تا چیزی که سال ها پیش خراب شده امروز
درستش کنیم !
چند لحظه به سکوت میگذره . چند لحظه ای که دونگهه نگران وقته و هیوک به ارامش بیشتر احتیاج داره !
هیوک : حالا باید چیکار کنیم ؟؟
دونگهه لبخندارومی میزنه : فقط یکی از حلقه ها اینجا پنهان شده . باید با هم پیداش کنیم و بعد بفهمیم بعدی کجاست .
هیوک : عالیه ......خب چطوره تو از سمت راست شروع کنی ومن از سمت چپ و امیدوارم تا سال اینده حداقل بتونیم
یک سرنخ پیدا کنیم !
دونگهه : خواهش میکنم به جای مسخره بازی درست فکر کن . تو اگر یک شی با ارزش داشتی چطور مخفیش میکردی؟
تنها چیزی که میدونیم اینه که اینجاست ..... توی این عمارت .....یک جوری یک جایی مخفی شده
نگاه گذرایی به ساعتش انداخت . به ارامش نیاز داشت . زمان مهم ترین چیز بود که داشت بی فایده میگذشت و این دونگهه رو
عصبی میکرد . توی کتابخونه قدم میزد و هر از گاهی به قفسه های بلند کتاب و به میز چوبی وسط نگاهی مینداخت .
هیوک به حرکات اشفته ی دونگهه خیره شده بود . خودش قبول کرده بود که کمک کنه و الان حق با هائه بود باید درست
فکر میکرد !
هیوک : خوب مطمئنا جوری مخفی میکردم که هرکسی نتونه پیداش کنه ...شاید افراد قوی .....یا باهوش ....
دونگهه به سمت هیوک برگشت . هیوک همکاریش رو اعلام کرده بود و این هائه رو امیدوارتر میکرد
دونگهه : خب ..... شاید یک معما نظرت چیه ؟؟
هیوک : باید اون معما رو داشته باشیم تا بتونیم حلش کنیم ! هائه شاید هنوز زوده .....
دونگهه وسط حرفش پرید : نه نیست ....من میدونم . فقط باید درست فکر کنیم
به میز چوبی با روکش پوسیده خیره شد . این روکش برای چی هنوز روی این میز بود ؟؟
به طرفش رفت و پارچه رو اروم از روی میز کنار کشید و بعد متعجبانه بهش خیره شد
هیوک : چی شده ؟؟
به سمت دونگهه رفت و به میز که حالا طرح ها و نقش های پیچیده ی کنده کاری شده ی روش به خوبی معلوم بود نگاه کرد
هیوک : این چیه ؟؟
دونگهه : نمیدونم ولی .....
دور میز چرخید : انگار اینجا .....
دستش و روی یکی از طرح ها کشید و بعد به هیوک خیره شد
هیوک : معما ؟؟
دونگهه با اشتیاق دوباره خیره شد : خودشه . باید پیداش کنیم هیوک . زود باش دقیق نگاه کن ...
حالا مسئله حتی برای ایونهیوک هم جذاب شده بود . هر دو روی میز خم شده بودند و با دقت به نقش ها خیره بودند
ذهن دونگهه اشفته بود . چه چیزی میتونستند از این همه طرح و نقش بفهمند ؟حس میکرد سرش داره گیج میره .باید میفهمید
باید حلش میکردند
هیوک احساس سردرگمی میکرد . میتونست خیلی راحت توی تخت خوابش باشه ولی همه چیز با یک قبول کردن ساده شروع
شده بود . اگر قبول نمیکرد شاید ..... ولی تا کی قرار بود بجنگن ؟؟ و دونگهه ......
به دونگهه نگاه کرد که رنگ پریده به نظر میرسید
هیوک : اروم باش وگرنه نمیتونی از چیزی سر دربیاری !
به هیوک نگاه کرد و سرش رو تکون داد
بعد از چند لحظه هیوک با صدای بلند گفت : هی دونگهه اینجارو
هائه : چیزی فهمیدی ؟؟
هیوک : ببین این یک حرف . یک جور حروف باستانی که خیلی ماهرانه بین یک سری نقش و نگار مخفی شده !
هائه : میتونی معنیشو بفهمی ؟
هیوک : خب یک جورایی . کمی از پدربزرگم یاد گرفتم !
هائه : اووووه هیوکی این عالیه . چی نوشته ؟؟
ایونهیوک متفکرانه نگاه کرد و بعد از مدتی گفت : معنی این کلمه میشه عشق ... دوست داشتن .... یک همچین چیزی !
دونگهه : عالیه پسر . باید بقیه ی کلماتو پیدا کنیم .
کنار هیوک ایستاد و به اون کلمه نگاه کرد . بقیه ی این معما کجای این طرح قرار گرفته بود ؟؟
کمی از میز دورشد و دقیق تر نگاه کرد و بعد چیزی رو که فهمیده بود با اشتیاق برای هیوک شرح داد
دونگهه : ببین هیوک کنده کاری ها یک حرکت مارپیچ رو طی میکنن
هیوک با تعجب نگاه کرد . از نزدیک مشخص نبود
دونگهه : یک مارپیچ به مرکز میز . شاید حروف تو این مارپیچ حک شدن
هیوک دوباره به میز نگاه کرد و مسیری که دونگهه گفته بود رو لمس کرد
هیوک : هی پسر یک کلمه ی دیگه
هر دو با اشتیاق پیش میرفتند . دونگهه دفترچه ای رو از جیبش بیرون اورد تا حرف های ایونهیوک رو بنویسه
هیوک : معنیش گمونم میشه راه . یا راه طولانی ..... همممم درست مطمئن نیستم !
دونگهه : مهم نیست فقط باید تمام کلمات رو پیدا کنیم اونوقت میتونیم بفهمیم
دقایقی که به سرعت میگذشتن و هردو پسر سخت مشغول حل کردن معمای روبروشون بودند !
و بالاخره بعد از این مدت دونگهه نتیجه ی کار رو به هیوک نشون داد
-اینجا در دل زمین عهدی خاموش در انتظار/ کتاب های ارزشمند برای خردمندان در انتظار / و عشق راه را نشان خواهد داد
امید یا نابودی –
هیوک : خیلی بی معنیه . لعنتی باید به حرف های پدربزرگم بیشتر دقت میکردم .
دونگهه : نه نه همینم خوبه . ببین میگه عهد خاموش گمونم منظورش حلقه ایه که باید یک جایی .....خوب میگه دل زمین
هیوک : شاید منظورش یک جایی پایین تر از اینجا مثلا .... یک زیر زمین دیگه ؟؟
دونگهه : کتاب های ارزشمند ..... خردمندان
به هیوک نگاه میکنه : قدیم چه کتابی بیشتر ارزشمند بوده ؟؟
هیوک : این چه سوالیه ؟؟ تمام کتاب ها ارزشمندن !
دونگهه : میدونم . مثلا دویست سال پیش به چی بیشتر اهمیت میدادن ؟؟
دونگهه متفکر به سمت قفسه ها حرکت میکنه و به اسم ها دقت میکنه : بخش نجوم .... بخش پزشکی .....
صدای هیوک نگهش میداره : شاید تاریخ !
به طرف بخش تاریخ میره . با دیدن اون همه کتاب احساس نا امیدی میکنه ! به سمت قفسه ها میره و کتاب هارو لمس میکنه
هیوک : داری چیکار میکنی؟؟
دونگهه : نمیدونم . بهترین تلاشمو !
و بعد کتاب قطوری رو که روش نوشته بود افسانه های عامیانه بیرون میکشه ولی ........

هر دو باترس چند قدم عقب میرن . قفسه ی بزرگ مثل یک دیوار کنار میره و پله های مارپیچ رو به نمایش میذاره !
نفساشون رو با ترس بیرون میدن
دونگهه به پله ها اشاره میکنه : خوب هنوزم هستی ؟؟
هیوک لبخندی میزنه و سرش رو به نشونه ی تایید تکون میده .......
با هم به سمت راه پله میرن و دونگهه چراغ قوه رو روشن میکنه و بعد دو پسر توی تاریکی مارپیچ پله ها گم میشن
بدون اینکه واقعا بدونن چه چیزی در انتظارشونه و قفسه ی بزرگ خیلی اروم دوباره سره جاش برمیگرده و همه چیز توی
سکوت خوفناکی فرو میره ............





طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/08/19 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.