تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP14
смайликسلام
برید ادامه смайлик
صبح موقع صبحونه کنار سونگمین نشست
هائه : مینی میتونم ازت بپرسم دیروز بین تو و کیو چه اتفاقی افتاد ؟
سونگمین چند لحظه با خودش فکر کرد ! نه ! نمیتونست بگه !
سونگمین : خوب.... اتفاق خاصی نیفتاد ! تقریبا مثل همیشه !
هائه با تعجب به مینی نگاه میکنه
هائه: مطمئنی؟؟
سونگمین : اره چیزی نبود ! مثل همیشه . کیو رو که میشناسی ؟
اما در واقع خودش هم حس میکرد که اصلا کیو رو نمیشناسه !
هائه : باشه . خوب... که اینطور
سونگمین حس کرد هائه زیاد از حرف هاش مطمئن نیست ! اما خوب فراموش میکرد . نمیتونست بهش بگه !
هائه: خوب مینی . ببخشید که وقتت رو گرفتم . صبحونه ت رو بخور. بعدا میبینمت .
سونگمین : مشکلی نیست .
هائه نمیفهمید چرا حس میکرد مینی یک چیزی رو ازش پنهان میکنه ! سعی کرد این فکر رو از سرش بیرون کنه .و از
اون جا دور شد .

هیچول: یاااا کیو همین الان بهمون میگی که با مینی چیکار کردی؟ فهمیدی؟
کانگین : زود باش دیگه . چرا من حس میکنم عوض شدی؟
کیو: من هیچ فرقی نکردم ! اتفاقی هم نیفتاد ! مثل همیشه . شماها همش در حال پرسیدن هستین !!
کیو این حرف ها رو زد و با عصبانیت از اون جا دور شد
هیچول : این پسره ی عوضی ی چیزیش میشه !
کانگین : اره چرا از جواب دادن تفره میرفت ؟
ریووک: حق داره ! شماها همش میپرسین !
هیچول: حس میکنم همتون عقلتون رو از دست دادین ! باید به فکر یک برنامه ی جدید باشم ! یک نمایش تازه !
و میخنده
کانگین : میدونی که من همیشه موافقم ! و اون هم میخنده
ریووک : شما هیوکی رو ندیدین ؟
کانگین : نه . نمیدونم کجاست !

یسونگ با ظرف غذاش داشت به میز نزدیک میشد که ریووک با سرعت بهش برخورد کرد ! و این باعث شد ظرف از دستش
بیفته و همه چی روی زمین بریزه !
یسونگ : هی تو چرا هیچوقت جلوتو نگاه نمیکنی؟ یا شاید هم از عمد همچین کاری میکنی؟
سرش رو نزدیک ریووک میبره و اروم میگه
-اخه مردم ازاری کار مورد علاقه ی شماست ! اینطور نیست ؟
ریووک : هی بهتره مواظب حرف زدنت باشی !
یسونگ : خوب نیستم ! که چی؟ من همیشه همینطوری حرف میزنم !
ریووک با یک حرکت سریع دست یسونگ رو از پشت میپیچونه
ریووک : خوب پس باید تاوانش رو پس بدی !
یسونگ : عوضی دستم رو ول کن ! دارن نگاهمون میکنند ! اخخخ
ریووک : مهم نیست ! کاری نمیکنیم ! این فقط یک شوخیه . اینطور نیست ؟
و دست یسونگ رو بیشتر میپیچونه
یسونگ: هی با توام الان موقعش نیست ! دستمو ولللل کن . اگر جرات داری برگرد و تو چشم هام نگاه کن
ریووک سرش رو از پشت نزدیک گوش یسونگ میکنه
ریووک : باشه . فعلا بازی تمومه ! اما من همیشه انقدر راحت کوتاه نمیام !
لبخندی میزنه و دست یسونگ رو ول میکنه . از اونجا دور میشه . یسونگ مچ دستش رو ماساژمیده و هنوز نفس های
ریووک رو روی گردنش حس میکنه !!....

هائه یک تیکه کاغذ برمیداره و روش مینویسه : ساعت دو شب توی راهرو . و به سرعت اون رو توی کمد هیوکی قرار میده و
از اونجا دور میشه .
هیوکی در کمدش رو باز میکنه . #ساعت دو شب توی راهرو # همین یک جمله ! حدس میزنه باید کار چه کسی باشه . به
یادداشت نگاه میکنه و منتظر میشه تا شب از راه برسه .......

هائه توی راهرو منتظره و مدام به ساعتش نگاه میکنه . ساعت 2 ! توی راهرو سرک میکشه و با خودش میگه اگر نیومد ؟
توی همین افکاره که هیوکی رو میبینه . با خوش حالی لبخند میزنه و به سمتش حرکت میکنه
هائه: نگران بودم که نیای ! یا متوجه نشده باشی کار منه !
هیوکی: تو فکر کردی با یک ادم خنگ طرفی؟ و اخم میکنه
هائه: نه نه ! منظورم این نبود ! عذر میخوام
هیوکی لبخندی میزنه .
هیوکی: خوب کجا باید بریم ؟
هائه : همراهم بیا
هیوکی بدون هیچ حرفی دنبال هائه حرکت میکنه . حتی وقتی دارند از راه پله های طبقه -1 پایین میرند هیچی نمیپرسه !
هر دو روبروی در ممنوعه می ایستند
هیوکی: خوب تا اینجا که هر کاری کردیم ممنوع بوده ! گمونم باید بریم این تو ؟ وبه در اشاره میکنه
هائه : اره  . اما مطمئن باش کار درستی میکنیم و این به نفعمونه  !
هیوکی: باشه قبوله ! راه بیفت
هائه در رو باز میکنه و باهم به سمته عمارت قدیمی میرند .....
فلش بک
باید حلقه رو یک جایی توی همین مدرسه مخفی کنم . تا صلیب سرخ و متحدش بتونن اون رو پیدا کنند !
ووجانگ: جین هی داری چیکار میکنی ؟
جین هی فورا کاغذ ها وکتابچه ها رو پنهان کرد . ووجانگ با تعجب به میز نگاه کرد
جین هی: هیچ کار ! یعنی کار خاصی نمیکردم !
ووجانگ : مطمئنی؟؟
جین هی : اره . خوب مثل اینکه کارم داشتی؟؟
جین هی سعی کرد با این کار حواس ووجانگ رو پرت کنه . و وقتی وو جانگ رفت دوباره به کارش مشغول شد
معما ! این چیزی بود که جین هی داشت بهش فکر میکرد . پدرانشون از بچگی اون ها رو مجبور میکردند که زیاد مطالعه
کنند و معما های زیادی بلد باشند ! چون مطمئنا یک روز به دردشون میخورد ! حالا اون روز بود . باید جوری اون رو مخفی
میکرد که فقط ذهن های خلاق بتونند اون رو پیدا کنند !....
پایان فلش بک
هائه به هیوکی نگاه میکرد . که چشم هاش پر از سوال بود ! و روش رو به طرف هائه کرد
هیوکی: هائه چه ......
هائه : خواهش میکنم . الان موقع سوال نیست !زیاد وقت نداریم . همراهم بیا
هر دو به سمت کتابخونه حرکت کردند و هائه توی دلش دعا میکرد تا هنوز خیلی دیر نشده بتونند اوضاع رو درست
کنند............




طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/08/15 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.