تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP13
سلامсмайлик

قول داده بودم قسمت 13 و 14 رو به صورت اختصاصی بذارم یعنی اینکه این فایلیه که رویا برای من نوشته برید به جونم دعا کنید الان
بفرمایید ادامه смайлик
پارت سیزدهم
ایونهیوک سرش رو توی دست هاش پنهان کرد ! انقدر به حرف های هائه فکر کرده بود که احساس سردرد میکرد !
واقعا باید چیکار میکرد؟؟ به کسی که در مقابلش قرار داشت اعتماد میکرد و باهاش همکاری میکرد یا اینکه بی توجه از
کنار این مسئله عبور میکرد؟؟ واقعا گیج شده بود ! باید با خودش رو راست میبود . ته دلش دوست داشت به هائه کمک کنه
اما همیشه این رو انکار میکرد ! و به خودش می قبولوند که هائه برای اون هیچ فرقی با دیگران نداره !
اما شاید واقعا زمانش رسیده بود که برای اولین بار با خودش صادق باشه ! شاید باید بهش کمک میکرد !.....
.........
دونگهه عصبی توی حیاط قدم میزد ! به تواناییه شیوون اطمینان داشت اما .... نمیفهمید هیوکی چرا تصمیمش رو نمیگیره ؟
واقعا به کمکش احتیاج داشت ! هیوکی مقابلش بود و هائه حس میکرد براش با دیگران فرق داره ! خودش بود !
باید منتظر میموند . اما تا چه زمانی؟؟
..............
لیتوک : بچه ها امشب توی سالن امفی تئاتر جشن داریم . قراره به نفرات برتر جایزه بدند.
شیوون : خوبه تو حتما جایزه میگیری ! و لبخند میزنه
یسونگ: خوب شاید تو بتونی بهمون بگی ؟؟ و به شیوون نگاه میکنه
سونگمین : هی بچه ها بس کنید .
همه به طرف پنج نفری که داشتند بهشون نزدیک میشدند نگاه کردند
هیچول: خوب گمونم امشب جشن داریم . و رو به لیتوک پوزخند میزنه
کیوهیون سرش رو نزدیک سونگمین برد و خیلی اروم بهش گفت
-امشب منتظرتم . وبا چشم هاش به مینی خیره میشه
سونگمین : امشب رو خراب نکن . میفهمی که ! نباید جلوی دیگران خرابکاری کنیم . نکنه قوانین رو فراموش کردین ؟؟
وبا تعجب به بقیه نگاه میکنه
ریووک مثل همیشه به یسونگ نگاه میکنه . میخواد با نگاهش بهش بگه امیدوارم زمانی برسه که من و تو دیگه در مقابل
هم نباشیم ! سرش رو میندازه پایین . هنوز وقتش نشده !

همه روی صندلی ها نشسته بودند . هر ده نفر کنار هم ! سونگمین سرش رو نزدیک گوش لیتوک میبره و اروم میگه
-لیتوک اوضاع داره خراب تر میشه ! مثل اینکه اون ها میخوان قوانین رو زیر پا بذارند !
لیتوک : چیییی؟؟ هیچکدوم از ما حق این کار رو نداریم ! ممکنه دردسر بزرگی پیش بیاد !
یسونگ: یاااا شما دونفر چی باهم پچ پچ میکنین؟؟
به چشم های نگران اون دو نگاه میکنه . میفهمه که الان زمان شوخی نیست ! مثل اینکه اون ها واقعا نگرانند !
هائه میتونه حدس بزنه داره چه اتفاقی می افته . کیو رو دید که به سونگمین نزدیک شد و در گوشش حرف زد !
شاید باید دوباره با هیوکی حرف میزد . کاش شیوون میتونست بهش بگه تا چه زمانی باید صبر میکرد !

اسم نفرات برتر خونده میشد . دانش اموزها روی سن میرفتند و جایزه ها شون رو میگرفتند .
سونگمین میتونست چشم های خیره ی کیو رو حس کنه ! دست هاش رو مشت کرد وشدیدا عصبانی بود ! باید از سالن
بیرون میرفت . از جاش بلند شد
لیتوک : هی مینی کجا میری؟؟
سونگمین : نمیتونی حس کنی؟؟ باید برم بیرون . شما نگران نباشید .
از سالن خارج شد . همه با خشم به کیوهیون نگاه کردند . لبخند مرموزی زد و اون هم از سالن خارج شد !

توی حیاط قدم میزد .  هیچکس نبود . همه توی سالن نشسته بودند . از دور کیو رو دید که بهش نزدیک میشد . با خشم
بهش نگاه کرد و به سمتش حرکت کرد
-هی تو چرا هیچی نمیفهمی؟؟ نمیدونی که کار های ما میتونه به دیگران اسیب برسونه ؟؟
انقدر عصبانی بود که اصلا متوجه نشد کیو رو به دیوار چسبونده و خودش هم با کمترین فاصله داره باهاش حرف میزنه !
کیوهیون: یادم نمیاد تا حالا انقدر به هم نزدیک شده باشیم !!
سونگمین متوجه حالتش شد و خواست خودش رو عقب بکشه که کیو بازوهاش رو گرفت !
کیو: اما خوبه !
سونگمین با تعجب به کیو نگاه کرد !! یک لحظه به چیزی تبدیل شد که قبلا نبود ! به چشم هاش خیره شد و گفت
-منظورت چیه ؟؟
کیو: میتونیم این بار به جای جنگیدن بازی کنیم ! و لبخند موزیانه ای میزنه
سونگمین:مثلا؟؟
کیو: خوب میتونیم .......
حرفش رو ادامه نداد ! سرش رو خم کرد و لب هاش رو روی گردن سونگمین گذاشت ! سونگمین شوکه شده بود
مینی: هی عوضی چیکار میکنی؟
سعی کرد خودش رو از دست های کیوهیون خلاص کنه اما کیو محکم تر بازو هاش رو چسبید
کیو: نگو که جا زدی ! تا جایی که یادم میاد تو هیچوقت جا نمیزدی !
و به کارش ادامه میده . گردنش رو میبوسه و دست هاش رو زیر لباسش میبره ! سونگمین توان حرف زدن نداره ! تنها چیزی
که میدونه اینه که نمیتونه عقب بکشه ! دست های کیو زیر لباسش بود و این داشت دیوونه ش میکرد!
همه چیز داشت از حالت شوخی خارج میشد ! کیو داشت زیاده روی میکرد ! سونگمین به سختی دست های کیو رو گرفت
سونگمین: تمومش کن
خیلی اروم این جمله رو گفت و به چشم های کیوهیون خیره شد . این بار چشم های هر دو خالی بود ! خالی از هر مبارزه و
جنگی ! تنها چیزی که میدونستند این بود که یک چیزی تغییر کرده بود !
کیو دست هاش رو جمع کرد ! انگار میخواست حرفی بزنه اما فقط به سونگمین نگاه کرد و بعد بی هیچ حرفی از اون جا دور
شد !  و سونگمین رو با یک عالمه سوال بی جواب توی حیاط تنها گذاشت ! سونگمین با خودش فکر کرد هیچ چیز اونجور که باید باشه نیست ! ...........

میر: شب خوبی بود . من مطمئن بودم لیتوک جایزه میگیره !
هائه: کاش سونگمین رو میدیدم و باهاش حرف میزدم .
میر: اتفاقی افتاده ؟
هائه: چی؟؟
میر: تو میگی کاش سونگمین رو میدی !!
هائه : اها ! اره . مهم نیست .
هائه توی افکارش غرق بود . باید از سونگمین میپرسید چه اتفاقی افتاده ! به ساعتش نگاه کرد :12 شب !
هائه: من زود برمیگردم
میر: کجا ؟؟ نصفه شبه ! اگر میخوای سونگمین رو ببینی به نظر من بهتره فردا این کار رو بکنی .
هائه : زود میام . تو بخواب . نگران نباش .
از اتاق بیرون میاد وتوی راهرو حرکت میکنه که یکدفعه یک نفر از پیچ راهرو بیرون میاد و هلش میده و هائه به دیوار
برخورد میکنه !
خیلی شوکه میشه ! به طرف مقابلش نگاه میکنه . هیوکی !!
هائه: چرا اینجوری میکنی؟؟
هیوکی: باشه قبوله ! من هستم . باید چیکار کنیم ؟؟
هائه : واقعا ؟؟ راست میگی؟؟ هی خیلی خوشحالم
هیوکی تازه متوجه میشه چقدر به هائه نزدیک شده ! خودش رو عقب تر میکشه
هیوکی: خوشحالیت رو بذار برای یک زمان دیگه ! الان بگو باید چیکار کنیم ؟ چون حس میکنم اوضاع خوب نیست !
هائه : چرا ؟ اتفاقی افتاده ؟
هیوکی: فعلا مهم نیست ! اما بعدا ممکنه زیادی مهم بشه !
هائه: یااااا نمیفهمم چی میگی؟؟
هیوکی: اههه زودتر بگو چیکار کنیم ؟ نمیخوام کسی ما دو نفر رو با هم ببینه ! میفهمی که ؟
هائه : باشه باشه . میفهمم . امشب هیچی ! فردا بهت خبر میدم !
هیوکی: لعنتی !! بعدا میبینمت
و از اون جا دور میشه . هائه خیلی خوشحاله ! اما این رو حس میکنه که هیوکی کاملا عصبی و نارحته ! چون داره مخفیانه با
کسی همکاری میکنه که دشمنش محسوب میشده ! اما مهم نیست ! بعدا میفهمه که این کار به نفع همشونه




طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/08/12 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.