تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP12
سلام смайлик
بفرمایید ادامه
هائه: ببین فکر کنم همه ی ما راجع به قدرت هایی که داریم بدونیم این طور نیست؟
هیوکی: قدرت؟ چجور قدرتی؟
هائه: اینکه تو میتونی شدید ترین اسیب ها رو وارد کنی و اینکه درد روی من تاثیری نداره ! و همینطور بقیه
هیوکی: خوب؟؟
هائه: خوب ما دو گروه رو تشکیل میدیم ! ماه سرخ و خورشید طلایی ! و این دو دستگی از زمانی اتفاق افتاد که مردم
عهدشون رو شکستن !
هیوکی: راجع به چی حرف میزنی ؟ گیج شدم !
هائه: تو از گروه ماه سرخ هستی ومن خورشید طلایی ! تو نشان جغد سفید رو داری با نیروی درد ! من نشان صلیب سرخ رو
دارم با نیروی التیام ! همه ی ما نشان و نیرو های خاص خودمون رو داریم . مردم در قدیم عهدی رو شکستن که تا الان موجب
جنگو دو دستگی شده ! الان زمانش رسیده که این جنگ ها تموم بشن . اما من تنهایی نمیتونم ! به یک متحد احتیاج دارم !
متحدی که از گروه مقابل باشه .
هیوکی: حس میکنم تب داری ! یا شاید هم خوابی دیدی که به واقیت خیلی شبیه بوده ! یااااا تو با خودت چه فکری کردی؟
نکنه فکر کردی داریم توی دویست سال پیش زندگی میکنیم ؟ مثلا شاید مدیر یک پادشاه مخفی باشه که بر اثر یک حادثه
الان ناشناخته مونده؟
و میخنده ! هائه با درماندگی بهش نگاه میکنه . با خودش فکر میکنه چرا نمیخواد بفهمه ؟ یعنی انقدر بیکاره که بخواد سربه سر
ایونهیوک بذاره؟
هائه: چرا نمیخوای قبول کنی؟؟
هیوکی: چون حرفات بیشتر شبیه یک شوخی خنده داره !!
هائه عصبانی میشه و تقریبا داد میزنه
هائه: شوخیه؟؟ پس چرا هر بلایی سر من میاری هیچ دردی حس نمیکنم؟؟ چرا چشم های کیوهیون انقدر مرگباره و ادم رو از
درون تهی میکنه؟ چرا شماها همش با هم میجنگین؟ چرا با دیگران فرق میکنین؟ چرا دنبال یک نفر برای کامل کردن
گروهاتون بودین؟ کسی که فرق داشته باشه ؟ و تو منو امتحان کردی تا مطمئن بشین؟ نکنه اینا هم شوخین؟؟
هیوکی متعجب میشه و به هائه نگاه میکنه . انگار هائه واقعا عصبانیه . با خودش فکر میکنه . چیزهایی که میگه زیاد هم
بی ربط نیستن ! درواقع این ها واقعیت دارن اما چیزهایی که میگه ....
هیوکی: باشه باشه این ها رو قبول دارم اما چیزهایی که میگی....
هائه: باور کن خواهش میکنم . اگر تمومش نکنیم تا نسل های بعد از ما هم همچنان توی جنگ خواهند بود ! الان همه ی نشانه
ها هستن ! پس باید کار رو تموم کنیم !
هیوکی: از من چی میخوای؟
هائه: همکاری .
همین یک کلمه کافی بود تا هیوکی دوباره شروع به خندیدن کنه !
هیوکی: یاااا تو چی فکر میکنی؟ که من با کسی که میجنگم همکاری میکنم؟ که کمکت میکنم تا چمیدونم اوضاع رو درست
کنی؟؟ خوب قبول کن که این خنده داره !
هائه : ولی من چیز دیگه ای فکر میکردم ! اینکه شاید من برای تو ....
هیوکی با خشم به چشم های دونگهه خیره میشه
هیوکی: دیگه هیچوقت با خودت از این فکرها نکن مفهومه؟ فقط برام جالب بود نه هیچ چیز دیگه ! توام یکی هستی مثل بقیه
که من اهمیتی بهش نمیدم ! حق نداری از این فکرها بکنی . حالا هم اگر خیلی دوس داری قهرمان باشی برو این حرف ها رو
به یکی از همون دوستای قهرمانت بزن مزمئنم اون ها کمکت میکنن !
پوزخندی زدو از روی نیمکت پاشد و از اونجا دور شد .
باید خودش رو اماده میکرد . باید انتظار هر چیزی رو میداشت . اون هم ایونهیوک که همه میدونستند اون چقدر مغروره!
شاید نباید این حرف ها رو میزد . صورتش رو توی دستاش پنهان کرد . بیشتر از هر زمان دیگه احساس نا امیدی میکرد .
به لیتوک احتیاج داشت !

میر: چی شده هائه ؟ چرا غذاتو نمیخوری؟ بازم حالت خوب نیست؟
هائه: لیتوک رو ندیدی؟
میر چشماشو تنگ کرد وتوی جمعیت دنبالش گشت . لیتوک رو دید
میر: چرا اونجاست کارش داری؟
هائه: اره باید باهاش حرف بزنم . منو ببخش برمیگردم . تو غذاتو بخور
میر به دور شدن هائه نگاه کرد و با خودش گفت چرا انقدر نا امید به نظر میرسه؟؟

هائه: سلام  بچه ها میتونم اینجا بشینم؟؟
سونگمین: سلام . البته که میتونی . حالت خوبه؟
لیتوک: چیزی شده هائه؟ گرفته به نظر میای ؟
هائه روی صندلی نشست . نمیدونست چی بگه ! با خودش فکر میکرد باید به اون ها بگه یانه؟ شاید هنوز وقتش نشده بود!
کاش هیوکی بهش اطمینان میکرد ! سرش رو انداخت پایین
یسونگ: هی پسر ما با هم دوستیم . اگر اتفاقی برات افتاده میتونی به ما بگی؟؟
هائه به لیتوک نگاه کرد
هائه: احساس نا امیدی میکنم !
لیتوک: چرا ؟ دلیلی براش نیست ! تا ما به همیم نا امیدی وجود نداره ! تو همیشه حمایت ما رو خواهی داشت .
هائه داشت احساس بهتری پیدا میکرد . حتی ساده ترین حرف ها از جانب اون امید بخش بود و حالا دلیلش رو میدونست!
شیوون باز هم سرش رو گرفت
یسونگ: بازم خبرای جدید !
همه منتظر شدن تا شیوون بهشون بگه که چی دیده . اما شیوون این بار با تعجب به هائه خیره شد و ساکت موند !
سونگمین: شیوون چرا اینجوری به هائه خیره شدی؟ راجع به اون بود ؟ زود باش حرف بزن !
شیوون: خوب اره راجع به اون بود ولی.....
همه با هیجا بهش خیره شدند
یسونگ: یاااااا خوب حرف بزن
شیوون: باشه باشه . اخه .... هائه تو با ایونهیوک رابطه ای داری؟؟
این بار همه با تعجب به هائه نگاه میکردن
هائه: من؟؟ نه چطور مگه؟
شیوون: اخه یکم عجیبه ! من شما دو نفر رو دیدم که داشتین از یک عالمه پله و یک فضای تاریک پایین میرفتین !
لیتوک: مطمئنی شیوون؟ شاید داری اشتباه میکنی ؟
شیوون: نه مطمئنم خود هائه بود به همراه هیوکی !
سونگمین: عجیبه !
هائه احساس خوبی داشت . هم تاثیر حرف های لیتوک بود و هم چیزی که شیوون دیده بود ! پس ایونهیوک باهاش همکاری
میکرد ! اما چه زمانی ؟؟ باید منتظر میموند ............




طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/08/8 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.