تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP11
سلام смайлик
خدایی با این وضه نظرات جرات میکنید بیاین تو وب смайлик
 به هر حال برید ادامه
نمیدونست کار درستی کرده که کتاب رو از توی کتابخونه برداشته یا نه ! وقتی کتاب رو توی کتابخونه  گذاشت امیدوار
بود که صلیب سرخ پیدا بشه کتاب رو بخونه و بفهمه که باید چیکار کنه ! اما دید که همچین اتفاقی نیفتاد و تصمیم گرفت برش
داره. حالا باید بهش کمک میکرد . هرچیزی که لازم داشت براش نوشته بود و اون ها رو روی میز گذاشته بود.توی اتاق
ممنوعه!
و حالا باید منتظر میموند تا اون ها رو بخونه و از طرف مقابلش متحدش رو انتخاب کنه.........
..................
میر و هائه توی کتابخونه نشسته بودند و مشغول مطالعه بودند. هیوکی از در وارد شد و روبروی اون ها پشت میز نشست
و کتابش رو باز کرد . هائه نگاهی بهش انداخت و دوباره مشغول مطالعه شد.
میر: هی پسر نکنه ایونهیوک از تو خوشش میاد؟؟
هائه: چیییییی؟؟
میر: اروم باش ! این جا کتابخونه س! همه بهمون نگاه کردن !
هائه: ببخشید متو جه نشدم ! اخه حرفی که میزنی خنده داره !
میر: اصلا هم اینطور نیست ! تو اون رو خوب نمیشناسی !
هائه: چطور ؟؟
میر: بهت که گفتم اون هیچوقت با کسی جز افراد گروهش برخورد چندانی نداره ! با دختر ها که من هیچوقت ندیدم حرف
بزنه ! همیشه مغروره ! به کسی نگاه نمیکنه و از اینکه کسی بهش خیره بشه متنفره !
هائه: خوب چه ربطی داره ؟
میر: اههه چرا متوجه نمیشی؟؟ اون بهت نگاه میکنه !وقتی بهش نگاه میکنی عصبانی نمیشه ! بهت پیشنهاد بازی  داده !
به نظر من که تو با بقیه براش فرق میکنی!
هائه به هیوکی نگاه میکنه که مشغول مطالعه س
هائه: ولی من بازم همچین فکری نمیکنم !
میر: باشه هر جور راحتی! ولی یک روز متوجه میشی !
هائه با تعجب به میر نگاه میکنه و دوباره مشغول خوندن میشه . با خودش فکر میکنه فعلا کار های مهم تری داره !
درسته همیشه به ایونهیوک جذب میشده اما فعلا باید به فکر حل مشکلاتشون باشه !
اما اون نمیدونه که سرنوشت میتونه مسیرش رو تغییر بده !.......

امشب باید بیشتر بگرده . وباید سر نخ های بیشتری پیدا کنه . در کتابخونه رو باز میکنه . روی میز چشمش به یک شئ
ناشناس میخوره. چراغ قوه رو روش دقیق میکنه . چند تا کاغذ ! از همیشه بیشتر متعجبه ! مگر به غیر از خودش چه کسی
به این جا میاد؟؟ هزاران سوال توی ذهنش میچرخه ! دور و برش رو نگاه میکنه . همه جا تاریک و ارومه! دقیقا مثل هر شب
تنها چیزی که این دفعه فرق میکنه کاغذ هایی هستن که یک نفر اون ها رو روی میز قرار داده !
باید بفهمه . جلو میره و پشت صندلی میشینه و شروع به خوندن  میکنه :

من کسی هستم که طبق افسانه ها به من میانجی میگن ! کسی که باید به تو کمک کنه . امیدوارم منو ببخشی که کتاب رو از
کتابخونه برداشتم اما باید بدونی که دلایلی برای کارم داشتم . اگر اون کتاب دست کسی که نباید می افتاد همه چیز به هم
می ریخت!
اولین چیزی که باید بدونی اینه که تو جنگجوی صلیب سرخ هستی ! با نیروی التیام ! کسی که باید اوضاع رو سروسامون
بده! لیتوک ستاره ی صبحه با نیروی امید ! سونگمین قوی سفیده با نیروی ایمان ! یسونگ ساز طلایی با نیروی شادی!
و در اخر شیوون عقاب طلایی با نیروی دیدن اینده !
شاید با خودت فکر کنی از کجا انقدر مطمئنم ؟ باید بدونی من سال ها ست دارم بررسی میکنم ! از اطلاعاتی که خودم بدست
اوردم و همینطور پدرو پدربزرگانم استفاده کردم ! پس مطمئنم میتونی یقین داشته باشی ! خانواده ما همیشه این رو میدونسته
که باید اشتباهی رو جبران کنه ! خوب من میانجی شدم و حالا موقع جبرانه . پس ازتو هم خواهش میکنم اطمینان کنی و
برای جبران اشتباه به من کمک کنی !
شما گروه خورشید طلایی هستین! ودر مقابلتون گروه ماه سرخ . هیچول ابر سیاه با نیروی نابودی ! کانگین گرگ شب با
نیروی سیاهی ! کیوهیون مارسیاه با نیروی خلا ! ریووک شوالیه سیاه با نیروی سرعت! و ایونهیوک جغد سفید با نیروی
درد ! شاید حالا بتونی دلیل خیلی از اتفاق ها رو بفهمی!
چیزی که خیلی مهمه اینه که همیشه توی افسانه ها میگن باید خوبی و بدی باید بتونن با هم کنار بیان و متحد بشن تا حلقه
ها رو با کمک هم پیدا کنن ! متحدت رو انتخاب کن . حلقه ها رو پیدا کن و اونوقت باید دوباره عهد بسته بشه !
تا اون زمان من منتظر میمونم و زمانش که رسید منو خواهی شناخت !

انگار تمام چیز هایی که لازم داشت توی این کاغذ گنجونده شده بود! ساده و مختصر!
الان میفهمید که چه کسی کتاب رو برداشته ! چه کسی بهش گفته به اینجا بیاد ! شخصی که میانجی نام داره ! اون چه کسی
بود؟ واقعا دوست داشت بدونه اما اون شخص بهش فهمونده بود که فعلا کار های مهم تری داره و اینکه خودش بعدا میفهمه
که میانجی چه کسیه !
به متحدش فکر کرد . کسی که باید از گروه مقابل باشه و بتونن با هم کنار بیان ! ایونهیوک ! اولین اسمی که به ذهنش رسید!
به ساعتش نگاهی انداخت . وقت رفتن بود ! باید به هیوکی میگفت ! تردید تمام ذهنش رو پر کرده بود ! شاید اون ها فقط
یک مشت افسانه و تخیل بودند! اما پس نیروها چی؟ اگر تخیل بود پس تفاوت اون ها با دیگران چه معنی داشت؟؟
نه ! نه دروغ بود نه خواب! باید این کار رو انجام می داد!

ساعت 7 عصر بود . راهرو ها خلوت بودند . باید با هیوکی حرف میزد . با خودش فکر کرد کجاست؟ کاش الان میتونست
پیداش کنه . انگار بخت باهاش یار بود ! چون هیوکی از دور داشت میومد و سرش پایین بود .
خوشحال شد و به سمتش حرکت کرد .
هائه: سلام ایونهیوک . میتونم وقتت رو بگبرم؟
هیوکی با تعجب بهش نگاه کرد . اصلا همچین انتظاری نداشت !
هیوکی: درباره چی؟؟
هائه : خوب یکم پیچیده س!
هیوکی با تعجب بیشتری بهش خیره شد . راجع به چی میخواست حرف بزنه ؟؟
هیوکی: خوب ؟؟
هائه: بیا بریم توی حیاط . یک جای دنج . یکم طول میکشه !
هیوکی: داره جالب میشه ! بریم
هر دو با هم به سمت حیاط حرکت کردند . کیوهیون اون ها رو دید و حس کرد چشم هاش اشتباه میبینن! با خودش گفت
واقعا هیوکی داره با دونگهه قدم میزنه؟؟ گیج شده بود !
هائه یک نیمکت رو پشت بوته ها انتخاب کرد و کنار هم نشستند
هیوکی: خوب منتظرم ؟؟
هائه: را جع به یک افسانه س !
هیوکی: منو کشوندی اینجا که برام قصه تعریف کنی؟ مسخره س ! من چرا به حرفت گوش دادم؟؟
هائه: خواهش میکنم عصبانی نشو ! مسئله جدیه ومن به کمکت احتیاج دارم !
هیوکی به چهره دونگهه نگاه کرد . کاملا جدی بود . انگار واقعا باید منتظر شنیدن خبرهای عجیبی میبود! ..............



طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/08/5 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.