تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP9
سلام смайлик
ادامهсмайлик
پارت نهم
ریووک:چی شده هیچول که این موقع شب مارو به اتاقت کشوندی؟؟
هیچول: من دیگه نمیتونم ! وقتی به اون پسره هائه فکر میکنم دلم میخواد نابودش کنم ! اههههه
کانگین: منم باهاش موافقم . چرا ما هیچ کاری نمیکنیم؟
هیوکی:اره منم بدم نمیاد یک بار دیگه باهاش بسکتبال بازی کنم! و لبخند معنی داری میزنه
ریووک: هی شماها نمیتونین چند روز بدون درگیری سر کنین؟؟
همه با تعجب به ریووک نگاه کردند.
کیوهیون: یاااااا پسر حالت خوبه؟
هیوکی: چرا همچین حرفی میزنی؟
ریووک: من فقط....
هیچول اجازه ادامه دادن به ریووک رو نداد و با عصبانیت گفت
-حرف نباشه! من رهبرتونم ! و من دستور میدم چه زمانی میجنگین و چه زمانی نمیجنگین ! همه مفهومه؟؟
کانگین: تو هر زمان بگی ما اماده ایم . مگه نه؟؟
همه تایید میکنند. اما ریووک حرفی نمیزنه . تنها چیزی که همیشه باعث تردیدش بوده یسونگه !
درسته اون انتخابش رو کرده بود و اون ها همیشه در مقابل هم بودن اما نمیتوست از علا قه ش صرف نظر کنه!

شیوون و سونگمین با هم در حال قدم زدن بودند که شیوون باز هم دچار اون سردرد وحشتناک میشه ! باز هم سرش رو میگیره
وباز هم چیزی نمیفهمه اما......
صدای فریاد.زدو خورد ! تهدید ! مکانی تاریک ! هیچول که روی زمین افتاده ولیتوک که سعی میکنه خودش رو سر پا نگه داره !
هائه که داد میزنه شیوون مواظب باش........
وبعد هیچی ! نه از سردرد خبری هست و نه از تصاویری که دیده بود! فقط صدای سونگمین رو میشنوه که میگه
-شیوون شیوون خواهش میکنم جواب بده !
وبا چهره ای نگران بهش نگاه میکنه
شیوون: من خوبم نگران نباش باید به بچه ها خبر بدم !
سونگمین: باز هم؟ چی دیدی؟
شیوون: بهتون میگم
لیتوک : خوب شیوون ما منتظریم ؟؟
شیوون: من جنگ و خونریزی دیدم ! یک فضای تاریک ! جدی تر از همیشه . هیچول روی زمین افتاده بود و تو داشتی
تقلا میکردی سر پا بایستی!
هائه: خوب گمونم بازی داره شروع میشه !
یسونگ: لعنتی ها ! این دفعه میدونم باهاشون چیکار کنم !
سونگمین: باید اماده باشیم !......

باچیز هایی که شیوون دیده بود باید هر لحظه منتظر خطر میبودند. این دفعه سریعتر از همیشه حرکت میکرد.
دفتر رو باز کرد وشروع به خوندنش کرد

ما محافظ هستیم . و این توی خانودمون موروثیه! من امروز جانشین پدرم شدم ! و همین طورووجانگ . بهترین و تنها
دوستی که دارم . اون هم امروز جانشین پدرش شد . با اینکه ما فقط 18 سال سن داریم اما پدرانمون خبر های خوبی ندارن!
کتیبه کامل نیست ! از زمانی که مردم عهدشون رو شکستند تا الان صد ها سال میگذره !
و خانواده های ما مخفیانه از کتیبه محافطت میکنن.
من و ووجانگ همیشه بلند پرواز بودیم ! حلقه ها هنوز پیدا نشدند و ما همیشه این قول رو به هم میدادیم که زمانی که محافظ
شدیم اون ها رو پیدا کنیم ! الان وقتش بود .
امیدوارم موفق بشیم.

سر در نمی اورد! کتیبه ؟ حلقه ؟ نویسنده از چی صحبت میکنه؟ ورق زد باید میفهمید

بین قبیله ها جنگ های زیادی پیش اومده . من برادرم رو از دست دادم ! وو جانگ تنها امید منه ! ما باید حلقه ها رو پیدا
کنیم !.....

نه نه باید میفهمید . باز هم ورق زد

ما چیز هایی دستگیرمون شده ! امروز قراره من و ووجانگ به اون مکان بریم . امیدوارم افسانه ها حقیقت داشته باشن !
اونوقت میشه یکی از حلقه ها رو پیدا کرد!
یکی از حلقه ها پیدا شد و ما همراهش کتابی رو پیدا کردیم . پدرم میگه این کتاب رو کی لوسان نوشته !
حلقه ای طلایی رنگ با نوشته ای روی اون : اگر عهد شکنی کنیم امید از ما دور باد !
براساس افسانه ها مردم با نیروی عشقی که به هم داشتند پیمان میبندند که تا اخر عمرشون و تمام نوادگانشون با خوبی
و عشق زندگی کنند.
اما حلقه ی بعدی . باید اون رو هم پیدا کنیم . من و ووجانگ دنبال نشانه هستیم !
حلقه ای طلایی که روش نوشته : اگر عهد شکنی کنیم نابودی بر ما هجوم اورد!

هائه یاد کتاب افتاد. کتیبه . گروه ها . ولی باز هم چیز زیادی به خاطر نمی اورد بیشتر ورق زد

پدرم میگه من و ووجانگ باید کمک کنیم . چون این ما نیستیم که باید بجنگیم و متحد بشیم ! نشانه ها ذکر شدند.
حلقه ها پیدا شدند . ما زحمت زیادی براش کشیدیم . وقتی خوبی و بدی بتونن باهم باشند اونوقت ........

چرا نوشته ادامه نداشت؟؟ چند ورق سفید و بعد

چند سال از اون ماجرا میگذره . پدرانمون رو از دست دادیم و حالا با هم تصمیم گرفتیم که این مدرسه رو بسازیم.
من و وو جانگ هر دو تا اخر با هم خواهیم موند و به مبارزین کمک خواهیم کرد.

تازه داشت میفهمید . الان میدونست چه کسانی این مدرسه رو ساختن به خوندن ادامه داد

مینهو همه چیز رو خراب کرد. چیزی که نگرانش بودم اتفاق افتاد . حلقه ای که وو جانگ از اون نگه داری میکرد از دست
رفت. جایی برای پشیمونی نیست ! من باید حلقه رو محافظت کنم . جنگجوی صلیب سرخ میدونه باید چیکار کنه.
امیدوارم کتاب از دست نره . صلیب سرخ همه چی به تو بستگی داره ........

نه امکان نداشت ! اون اطلاعات بیشتری میخواست . اما دفترچه همینجا تموم میشد ! باز هم احساس نا امیدی میکرد .
اما از یک چیز مطمئن بود : اینکه تمام سرنخ ها رو توی اون کتاب میتونست پیدا کنه ! الان میدونست باید دنبال چی بگرده.




طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/07/28 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.