تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP8
سلامی دوباره смайлик
ما خوبیمсмайликشما خوبید با تشکر
بفرمایید ادامه کتیبه به خونتون برسونید حالت معنوی بگیرید смайлик
پارت هشتم
امشب باید میرفت.نمیتونست زمان رو از دست بده ! همه داشتند قوی تر میشدند ! واوضاع ممکن بود بدتر از این بشه !
............
میدونست که به اونجا رفته ! اما اون به تنهایی نمیتونست ! و این وظیفه اون بود که بهش بگه ! اما چطوری؟
شاید هنوز زمانش نرسیده بود ! اون میدونست باید چیکار کنه و این کارش رو راحت تر میکرد.
با خودش فکر کرد : باید منتظر امشب بمونم!
............
ساعت 2 نصفه شب بود. این دفعه اطلاعات بیشتری داشت و میدونست که تا ساعت 5 وقت داره !
باز هم پله ها . اتاق ممنوعه و در اخر مدرسه ای زیردبیرستانشون ! با خودش فکر کرد : اگر بقیه بفهمند چه اتفاقی می افته؟
اما کار های مهم تری داشت . باید کتابخونه رو پیدا میکرد.

فلش بک
نه ! نباید همچین اتفاقی می افتاد ! ووجانگ دست بردار نبود ! مینهوی لعنتی داشت همه چیز رو خراب میکرد.
ووجانگ: جین هی بیا به اتاق گرد همایی باید با هم صحبت کنیم .
جین هی به اتاق گرد همایی رفت
ووجانگ: دوست من چرا انقدر به خودت سختی میدی؟ چرا انقدر نارحتی؟
جین هی:تو واقعا دلیلش رو نمیدونی؟ میدونی ما چه خطراتی رو به جون خریدیم تا به اینجا رسیدیم؟ ما با هم اون کارها
رو انجام دادیم ! چطور ممکنه فراموش کرده باشی؟
ووجانگ: من چیزی رو فراموش نکردم ! فقط میگم این کارها چه فایده ای میتونه داشته باشه وقتی که هنوز میانجی در کار
نیست ! وقتی هنوز گروه ها مشخص نشدند ! ما که حلقه ها رو داریم پس نگران چی هستی؟
جین هی: درسته اما ما باید کمک کنیم . این مدرسه باید جایی باشه برای افرادی که خاص هستند. و ما باید به اون ها تاریخ
رو اموزش بدیم. و بهشون بگیم که چه خون هایی ریخته شده !
ووجانگ: احتیاجی به این کار نیست ! من و تو . خودمون فهمیدیم که باید تمومش کنیم ! که اوضاع باید درست بشه !
واین کار و هم انجام دادیم .
جین هی: وو جانگ حلقه ها از دست میرن ! من و تو باید با هم یکی باشیم ! خواهش میکنم .
در باز شد و مینهو با چهره استخوانی و مکارش ولبخند موزیانه ی همیشگی وارد شد
جین هی: نمیدونی برای ورود باید در بزنی؟؟
مینهو: اوه دوست من ! عذر خواهی منو بپذیرین ! مثل اینکه یکی از کارگرا حاش خوب نیست ! اومده بودم اطلاع بدم.
جین هی به مینهو نزدیک میشه و با عصبانیت رو به اون میکنه
-تو چرا همیشه تو کارها دخالت میکنی؟
مینهو: هی جین هی بهتره اروم باشی! حرف های من پیشنهادند ! فقط به خاطر راحتی شماست ! میتونین قبول نکنین!
اما اینطور که معلومه وو جانگ خوشش اومده !
ولبخندش پر رنگ تر میشه !
وو جانگ: جین هی بهتره تمومش کنی ! این تصمیم به نفع ماست !
و همراه مینهو از اتاق خارج میشن !
جین هی با خودش فکر میکنه دیگه بیشتر از این نباید با دوست چندین ساله ش بحث کنه ! مینهو مغز اون رو شستو شو داده
و اون هرگز مثل سابق به اهدافشون پایبند نخواهد بود ! و حلقه ها ! حلقه هایی که با هزاران زحمت به دست اوردن !
مطمئن بود اون ها رو از دست خواهند داد ! اون روز زیاد دور نبود! پس باید به طریق دیگه ای کمک میکرد !......
پایان فلش بک

هائه با سرعت همه جا رو میگشت . اون جا خیلی بزرگ بود ! و هائه میدونست که به این زودی نمیتونه کاری رو از پیش
ببره! مدام به ساعتش نگاه میکرد . زمان داشت میگذشت !
چراغ قوه رو روی یک در چوبی بزرگ نگه داشت . تمام در کنده کاری با گل های برجسته داشت . چراغ رو روی در
حرکت داد . چیزی بود که میخواست ! کتابخونه !
در رو باز کرد . چیزی رو که میدید اصلا انتظار نداشت ! دوست داشت برگرده و همه چیز رو فرا موش کنه !
چندین طبقه کتاب ! شاید صد تا ! و یک میز چوبی در وسط کتابخونه ی بزرگ که پارچه ی پوسیده ای اون رو میپوشوند.
همین ! تنها چیز های موجود ! باید از کجا شروع میکرد؟ کدوم کتاب میتونست بهش کمک کنه؟ حس کرد سرش در حال
چرخیدنه! روی زمین نشست . سعی کرد ارامشش رو حفظ کنه و تمرکز کنه !
با خودش فکر کرد شاید بتونه دفترچه خاطراتی پیدا کنه یا کتابی که چیزی در این باره نوشته باشه ! باز یاد کتاب چرمی افتاد
و حالا مطمئن بود که یک نفر اون رو از کتابخونه خارج کرده ! شاید حتی میتونست اون کتاب رو هم پیدا کنه!
اما حسی بهش میگفت که تنهایی نمیتونه ! باید یک نفر همراهش باشه ! اما فعلا تنها بود و نباید زمان رو از دست میداد!
از اولین طبقه شروع کرد. هیچ چیز بدرد بخوری پیدا نکرد ! به جستو جو ادامه داد و یکدفعه یاد ساعت افتاد !
به ساعتش نگاهی انداخت . سا عت 4:30 بود ! باید محطاطانه رفتار میکرد . فعلا هیچکس نباید چیزی میهمید !
نگاه کلی به کتابخونه انداخت. وقت رفتن بود ! اما میز چوبی به نظرش عجیب می اومد ! با خودش فکر کرد چرا این میز
کوچک باید این وسط باشه؟ دلیلش رو نمیدونست اما به نظرش زیاد عادی نبود ! دوباره به ساعتش نگاهی انداخت و تردید
کرد ! اما حسی بهش میگفت که باید بره جلو و نگاهی بندازه . میز رو وارسی کرد . همه چز طبیعی بود پس چرا .....
که ناگهان دستش به چیزی برخورد کرد ! شبیه دکمه ! فشارش داد و زیر میز با صدای قیژه ی ملایمی به اندازه ی یک
مکعب کوچک بیرون اومد ! خم شد ونگاه کرد . توی اون مکعب کوچک تو خالی دفتر چه ای قرار داشت !
این درست چیزی بود که بهش احتیاج داشت! مکعب رو فشار داد وسر جاش برگردوند . از فردا شب کار اصلی شروع میشد!

میر: یااا دونگهه چقدر میخوابی؟ پاشو الان کلاس شروع میشه !
هائه :.........
میر: با توام ! مگر دیشب نخوابیدی؟ زود باش اقای چو بد اخلا ق تر از این حرفاس!
هائه: باشه باشه الان پا میشم .
سرش درد میکرد ! این همه اتفاق عجیب و کم خوابی! بهش فشار اورده بود ! احساس ضعف میکرد !
میر: مثل اینکه حالت خوب نیست ! رنگت پریده ! مشکلی داری؟
هائه: نه فقط یکم خسته م .
میر: باید صبحونه میخوردی . هر چی صدات کردم بیدار نشدی . مشکلی نیست تو استراحت کن منم ی چیزی میارم برات
که بخوری و به اقای چو میگم که حالت خوب نیست. میخوای به درمانگاه بریم؟
هائه: نه میر داری بزرگش میکنی . من خوبم .
ولی چیزی رو که میگفت قبول نداشت واقعا احساس ضعف میکرد !
میر: اره کاملا مشخصه ! تو استراحت کن من 10 دقیقه دیگه برمیگردم.
میر از اتاق خارج شد. هائه دوباره روی تخت دراز کشید . فکرهای زیادی توی مغزش بود اما باید استراحت میکرد و
نیروش رو ذخیره میکرد.
تا ظهر حالش بهتر بود . از اتا ق بیرون رفت و توی راهرو لیتوک رودید
لیتوک: دونگهه حالت خوبه؟ میر میگفت امروز بی حال بودی؟ مریض شدی؟
هائه: نه خوبم یکم خسته بودم. میر زیادی بزرگش کرده !
لیتوک: خوبه . اما هنوزم به نظر کمی بی حال میای ! مراقب خودت باش . ما این روز ها بهت احتیاج داریم ! مخصوصا که
حس میکنم هیچول بعد از درگیری که با تو داشته اروم نمیشینه و منتظر یک درگیری دیگه س!
هائه: فهمیدم . باشه سعی میکنم بیشتر مراقب خودم باشم
لیتوک از اونجا دور شد . و هائه توی افکار خودش غرق بود و متوجه هیوکی نشد که از دور بهش خیره شده !
..........
دفترچه رو پیدا کرده بود ! این عالی بود . خوشحال بود که درست تصمیم میگیره و داره خوب کارهارو پیش میبره !
وقتی دفتر چه رو میخوند خودش متوجه میشد که باید یک متحد داشته باشه و امیدوار بود بتونن با هم کنار بیان !
اونوقت زمانش میرسید و باید کار های لازم رو انجام میداد.
لبخندی زد و در کمدش رو بست . اوضاع رو به بهبودی بود !......
...........





طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/07/25 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.