تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP7
سلام смайлик
بفرمایید ادامهсмайлик
پارت هفتم
مشغول خوردن ناهار بودند.
میر:هائه حس میکنم از درس شیمی حتی یک نمره هم نمیگیرم! و دوباره مشغول خوردن میشه
هائه: مگه درس نخوندی؟ به هر حال تا امتحان شیمی چند روزی وقت داریم میتونی بخونی ولیتوکم شیمیش قویه میتونی
ازش کمک بگیری.
میر: واقعا بهم کمک میکنه؟ خوشحالم احساس امیدواری میکنم! همین که قبول بشم کافیه
هائه لبخند میزنه ومشغول خوردن میشه.
میر: هی هائه اونجارو ! مثل اینکه کیو و مینی با هم مشکلی دارن !
هائه به جایی که میر اشاره کرده بود نگاه کرد. کیوهیون قیافه جدی به خودش گرفته بود و انگار داشت با چشماش چیزی رو به
سونگمین تزریق میکرد!
هائه میتونست سرما وخلا نگاه کیوهیونو حتی از این فاصله حس کنه ! بازم حس بدی داشت ! خیلی بد ! فکر میکرد الان از
درون تهی میشه! کیو داشت بیشتر از هر موقعی قوی میشد!
میر: هائه حس خوبی ندارم ! من هر وقت کیوهیونو میبینم دلم میخواد بمیرم! حالم خوب نیست!
وسرش رو برمیگردونه و به هائه نگاه میکنه. خیلی تعجب میکنه !
میر: پسر چرا رنگت پریده؟ اون دو تا باهم دعوا دارن تو داری پس می افتی؟
هائه: برمیگردم
وبه سمت اون دونفر حرکت میکنه.
کیوهیون میچرخه و به دونگهه خیره میشه ولبخند مرموزی میزنه
کیو: نمیتونی دووم بیاری! بهتره کار خودتو بکنی ! منو سونگمین از پس هم برمیایم!
سونگمین به دونگهه و چهره ی رنگ پریده ش نگاه میکنه
سونگمین: کیوهیون اینجا جای مناسبی نیست ! بهتره بریم بیرون و مزاحم دیگران نشیم .
با این حرفش به هائه میفهمونه که باید بره چون نمیتونه مقاومت کنه !
هائه به سختی سرپا ایستاده ! کیوهیون خیلی قوی شده !  انتظار نداشت! درسته اون در برابر درد ایمنه اما فقط ایمانه
که میتونه در مقابل خلا بایسته!!
میر به هائه نزدیک میشه
-بهت گفتم دخالت نکن ! حالت خوبه؟ رنگت پریده !
هائه: سونگمین دوستمه وتو میدونی که قضیه چیه پس نمیتونستم بشینمو ببینم ! ممکن بود اتفاقی براش بی افته !
حاش بهتر شده بود. اون دو نفر از سالن غذاخوری بیرون رفتند.
میر: میفهمم . اما تو اینو نمیدونی ! اونا زیاد با هم درگیر میشن و وقتی اینجوری میشه حتی لیتوک و هیچول هم دخالت
نمیکنن!
هائه با تعجب به حرفای میر گوش میکرد! حق با اون بود. فقط اون دوتا از پس هم برمیومدن.

لیتوک: هائه بیا کارت دارم
هائه به لیتوک نزدیک شد
هائه:بگو گوش میکنم
لیتوک: اشتباه از من بود باید بهت گوشزد میکردم که توی دعوای کیو و مینی فقط خودشون هستن ! مخصوصا الان که همه قوی تر شدن!
هائه: معذرت میخوام . فقط نمیخواستم اتفاقی براش بی افته
لیتوک: این خیلی خوبه که تو به فکر ما هستی . تو واقعا قلب مهربونی داری . اما از این به بعد سعی کن درست تصمیم بگیری
هائه: باشه فهمیدم . ممنون به خاطر حرفات
درست میگفت ! تصمیم گیری درست چیزی بود که هائه شدیدا بهش احتیاج داشت !

داشت به سمت خوابگاه حرکت میکرد . دیروقت بود . از دور هیچول رو دید. نه حوصله جنگو دعوا نداشت!
امروز روز خوبی نبود براش. هیچول داشت به سمتش حرکت میکرد و میتونست منظورشو بفهمه !
هیچول: هی تو ! این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟ درسته تازه واردی اما خوب بلدی شاخوشونه بکشی!
هائه: من برای کسی شاخوشونه نکشیدم ! الانم داشتم برمیگشتم به خوابگاه!
هیچول: نمیتونی قصر در بری! بهت یاد ندادن تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکنی؟
هیچول واقعا قصد ول کردن نداشت ! واین هائه رو عصبانی میکرد! اما یاد حرف لیتوک افتاد-نباید عصبانی میشد-
با خونسردی گفت
-هر چیزی که به دوستام مربوط باشه به من هم مربوط میشه !
هیچول: دیگه داری زیادی حرف میزنی ! چطوره جلوی حرف زدنتو بگیرم؟
هائه احساس خطر میکرد ! باید حواسشو جمع میکرد !
هائه: من با کسی دعوا ندارم!
هیچول: اوه ترسو هم که هستی!
وبه هائه نزدیک شد
هیچول: خوشتیپم که هستی! ولی من دلم میخواد ی تغییراتی توش ایجاد کنم!
ومحکم یقه ی دونگهه رو چسبید.هائه با اخم به چشم هاش خیره شد
-کسی بهت اجازه چنین کاری رو نمیده !
شیوون داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد.
-یاااا لیتوک گمونم هائه تو دردسر افتاده !
لیتوک پشت پنجره اومد
-بذار خودش حلش کنه . اون میتونه من مطمئنم!
شیوون: اتفاقی براش نیفته؟
لیتوک: نه . اون قوی تر از این حرفاس !

هیچول مشتی حواله دماغ هائه کرد و با خنده گفت
-خوب کوچولو بهم نشون بده چطوری میخوای جلومو بگیری ؟
هائه: خودت خواستی !
وبعد درگیری شدیدی بینشون رخ داد. هیچول از دماغش خون میومد
-میدونی که میتونم نابودت کنم اما میخوام بهت فرصت بدم !
هائه: توام خوب میدونی که روی من تاثیری نداره!
هیچول: وقتی هممون در مقابل هم قرار بگیریم دیگه نمیتونی همچین حرفی بزنی!
با دست خون ها رو پاک کرد و به سمت خابگاه رفت . با خودش فکر میکرد هائه قوی تر از چیزیه که انتظارشو داشته!

هیوکی از پنجره همه چیز رو دیده بود وبا خودش میگفت: این کوچولو هم بالاخره خودی نشون داد! خوبه !
منو اون در مقابل هم خواهیم بود!
اما از حرفش زیاد مطمئن نبود ! و این برای خودش هم عجیب بود!............




طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/07/21 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.