تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP6
سلام смайлик
کلی امتحان رو سرم ریخته смайлик
حوصله حرف زدن نیست بفرمایید ادامه رو بخونید смайлик
پارت ششم
شیوون به بقیه گفت که امشب همتون بعد از شام به اتاق منو لیتوک میاین ! کسی چیزی نپرسید وهمه قبول کردند.
حالا هر5 نفرشون توی اتاق جمع شده بودند.
یسونگ: خوب ما اماده ایم ! بگو ببینم به خاطر چه موضوع بیخودی ما رو کشوندی اینجا!
اما شیوون جدی تر از هر زمان دیگه ای بود
شیوون: من امروز چیزهایی رو دیدم!
لیتوک:شیوون درست صحبت کن. چی دیدی؟
شیوون: خوب یادتونه توی زمین ورزش سرم درد گرفت؟
سونگمین: خوب اره . بقیه ش؟
شیوون: و من چند لحظه هیچی نفهمیدم؟
یسونگ: اههه بگو دیگه همه یادمونه!
شیوون: باشه باشه. دقیقا تو همون چند لحظه من وسط مسابقه رو دیدم! جایی که با بلند گو گفتن ریووک سریع میدوه وبعد
به یکی برخورد کرد!
یسونگ: شوخیت گرفته؟
شیوون:قیافه من به کسی میخوره که در حال شوخی کردنه؟
دونگهه که تا اون زمان ساکت مونده بود با خونسردی گفت
-قبلا هم همچین اتفاقی برات افتاده؟
شیوون: نه اولین بارم بود!
یسونگ: هی تو چرا انقدر طبیعی رفتار میکنی؟
هائه: طبیعی نیست اما چیزایی هست که شما شاید تا به حال بهش دقت نکردین!
سونگمین:مثلا چی؟
هائه: تو یسونگ . چرا ریووک همیشه از چشمات دوری میکنه؟ یا لیتوک تا حالا دقت کردین حرفاش چقدر امید بخشن؟
و همین طور سونگمین مطمئنم یادت میاد که برای اون امتحانی که اصلا فکر نمیکردم نمره خوبی بگیرم بهم گفتی ایمان داشته
باشم که خوب میشم و همینطور هم شد! وحالا هم شیوون و من خودمم هم .....
بقیه حرفشو نزد هنوز زیاد مطمئن نبود!
لیتوک: وقتی فکر میکنم میبینم انگار درست میگی! این ها چیزایی بودن که ما باهاشون زندگی کردیم اما الان دارن خودشون
رو نشون میدن و ما نسبت بهش بی توجه بودیم! خوب تو چی هائه ؟ چرا بقیه حرفتو نمیزنی؟
هائه: خوب من وقتی اسیب میبینم اصلا احساس درد نمیکنم ! مطمئن نیستم اما یک نفر دیگه هم اینجوری شد!
سونگمین:متوجه نمیشم؟؟
هائه: پسری که زخمی بود وقتی داشتم زخماش رو وارسی میکردم بهم گفت حالش خوبه!
شیوون: واو این خیلی عجیبه !
یسونگ:همه چیز داره پیچیده میشه ! حس میکنم اتفاق های زیادی در راهن!
سونگمین: گمونم همینطوره!

داشت به اتاق خودش برمیگشت که باز هم هیوکی. چرا اون همیشه شب ها بیرون بود؟!!!
هیوکی: خوبه میبینم که بالاخره جایگاهت مشخص شد و ما مقابل هم قرار گرفتیم!
هائه: اگر بخوایم میتونه اینجوری نباشه ! ما فقط نمیخوایم کسی اذیت بشه و بدی ببینه .
هیوکی: عالیه ! نوع حرف زدنت تغییر کرده ! وباز هم به سمت دونگهه میاد.
هائه نمیفهمه چرا تحمل نزدیکی هیوکی رو نداره ! اما از جاش تکون نمیخوره و همچنان به چهره مغرورش خیره میشه!
هیوکی: من میدونم که تو فرق میکنی! میدونم که دچار درد نمیشی! اما مهم نیس ! راه های دیگه ای هم وجود دارن!
هائه: تا زمانی که کاری انجام ندین ما هرگز جنگی راه نمیندازیم!اینو که باید بدونی!
ایونهیوک حالا کاملا به دونگهه نزدیک شده ! سرشو نزدیک گوشش میبره واروم زمزمه میکنه
-خواهیم دید.منتظرش هستم.
و به دونگهه تنه میزنه واز کنارش رد میشه.
دونگهه حس میکنه توان انجام کاری رو نداره! این نمیتونه به خاطر نیروی هیوکی باشه! پس چیه؟ جوابی براش نداره!
به اتاقش برمیگرده
میر: کجا بودی؟ میتونم چیزی ازت بپرسم؟
هائه: اره بپرس؟
میر: تو عضو اصلی شدی ؟ این طور نیست؟
هائه به میر نگاه میکنه اون دوست قابل اعتمادیه!
هائه: اره
میر: خوبه از اول حدس میزدم!
هائه: چرا فکر میکنم تو همیشه بیشتر از بقیه میدونی؟واینکه حدسات درست از اب در میان؟
میر: نه اینطوری نیست ! من فقط برام جالبه و بیشتر از دیگران مطالعه میکنم! مخصوصا تاریخ!حالا بگیر بخواب. از این به
بعد گمونم بازم دعوا داریم توی این دبیرستان!
میر پتو رو روی خودش کشید وچشماشو بست. هائه باید تصمیم میگرفت!اگر اون کسی بود که باید به اتاق ممنوعه ی طبقه ی
-1میرفت پس باید انجامش میداد. اوضاع باید درست میشد!

ساعت دو ونیم نصفه شب بود ! میر توی خواب عمیق بود و فرصت مناسب بود! تکه کاغذ رو برداشت و دعا کرد این موقع
کسی توی راهرو ها نباشه !
همه جا تاریک بود. اما نباید فعلا چراغ قوه رو روشن میکرد! به دور و برش نگاهی انداخت . پاشو روی اولین پله گذاشت!
چرا انقدر پله ها زیاد بودند؟!! بالاخره به پایین رسید. سالنی بزرگ با طرح ها و کنده کاری های برجسته روی دیوار!
هائه چراغ قوه رو همه جا میچرخوند وبه دیوارها نگاه میکرد. دو راهرو قرار داشت.به کاغذ نگاه کرد:راهروی سمت چپ.
پاشو داخل راهرو گذاشت.سرما بهش هجوم اورد! انگار اونجا پربود از خاطره های زنده! خاطره هایی که هم خوب توشون
وجود داشت هم بد!
انتهای راهرو دری بزرگ و چوبی با نقش های برجسته و علامتی که انتظارش رو داشت : ورود ممنوع !
نمیدونست چرا دلش میخواد به هشدار روی در توجه کنه اما باید انجامش میداد!
بادستش دستگیره رو چرخوند و در باصدای قیژه ای باز شد! براش عجیب بود که چرا انقدر راحت باز شده!
باز هم پله ! پله هایی مارپیچ و تو در تو ! چراغ رو روی پله ها گرفت و شرع به پایین رفتن کرد!
چرا پله های این قسمت قصد تموم شدن نداشتند؟؟ و بالاخره به پایین پله ها رسید و چیزی رو که میدید باور نمیکرد!
فلش بک
جین هی با عصبانیت توی سالن قدم میزد! از وقتی مینهو وارد قضیه شده بود اوضاع به هم ریخته بود! نمیفهمید وو جانگ
چرا انقدر به این مرد بها میده! دوستی چندین سالشون داشت نابود میشد!
ووجانگ: چرا انقدر راه میری؟سرم گیج رفت!
جین هی: نمیتونم! مینهو داره کارهارو خراب میکنه ! یادت که نرفته قصد ما از ساختن این مدرسه چی بوده؟
ووجانگ: نه یادم نرفته ! اما اون ایده ی خوبی داره ! چرا نباید به حرفش گوش کنیم؟
جین هی: وو جانگ چرا متوجه نیستی؟ ایده ی اون درجهت جدا موندن حلقه هاست ! ما سال ها تلاش کردیم!
نباید خرابش کنی! این مدرسه باید نیرو ها رو بشناسه ! افراد رو به هم ملحق کنه ! نیروی عشق درشون به وجود بیاره!
تا اوضاع رو به راه بشه.
ووجانگ: هی جین هی یعنی تو تمام اون افسانه ها رو قبول داری؟
جین هی با تعجب به دوستش خیره شد.وو جانگ تغییر کرده بود!
جین هی:خودت خوب میدونی که اون ها افسانه نیستن! اون خودش صد ها ساله پیش این کتاب رو نوشته! و ما باید کاری
بکنیم که به نوادگانمون برسه ! تا قبیله ها دوباره با صمیمیت زندگی کنن! نگو که تمام اهدافمون رو فراموش کردی!
جانگ وو: چیزی که مینهو میگه ربطی به این نداره ! اون ها اگر بخوان میتونن پیداش کنن!
و از اون جا دور میشه . جین هی توی چشماش پر از اشکه ! و با خودش میگه: جانگ وو همه چیز رو فراموش کرده!
میدونم مینهو کیه ! باید یک فکری بکنم .............
پایان فلش بک
هائه یک عمارت قدیمی میدید ! یک مدرسه ی بزرگ درست زیر دبیرستانشون! با این تفاوت که این ساختمون میتونست حد اقل
مربوط به دویست سال پیش باشه! شوکه شده بود و نمیدونست باید چیکار کنه!
به ساعتش نگاه کرد. نزدیک 4 بود! چطور زمان انقدر زود گذشته بود؟اصلا حس نکرده بود! باید برمیگشت .امکان داشت
نظافتچی ها بیدار بشن!
از پله ها بالا اومد اما این دفعه میدونست چی میخواست ! کتابخونه ی این عمارت ! مطمئن بود میتونه چیزی رو که میخواد بدست بیاره...............





طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/07/18 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.