تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP4
سلامی دیگر смайлик
خوب این هم از اخرین قسمت این هفتهсмайлик
 قسمت بعدی رو یکشنبه میذارم به این ترتیب هر یکشنبه و پنجشنبه کتیبه نوش جون میکنید به لطف من смайлик
خوب دیگه همین نظر که خواستید بدید منم خستمه برم بخوابمсмайлик شما هم برید ادامه смайлик
پارت چهارم
دونگهه واقعا میخواست کاری انجام بده !
به کتابخونه رفت و دنبال کتاب قدیمی گشت! امکان نداشت! تمام کتاب های اون قسمت اجازه ی بیرون برده شدن نداشتند
و متصدیان کاملا روی این مساله تاکید داشتن وکسی کتابارو خارج نمیکرد ! اما کتاب واقعا نبود !
هائه: عذر میخوام خانم کیم یک کتاب قدیمی با جلد چرم که مال این قسمت بوده الان نیست !
-مطمئنی؟ من همچین کتابی یادم نمیاد ! اما به هر حال قوانینو که میدونی؟ کسی از این قسمت کتابی خارج نمیکنه !
هائه: بله میدونم. شما مطمئنین همچین کتابی نبوده؟ اما من خوندمش والان بهش احتیاج دارم !
-من چند ساله متصدی این قسمت هستم! همچین کتابی رو تا به حال ندیدم ! اسمش چی بود؟
هائه: نمیدونم ! یعنی اسم نداشت !
-مطمئنی همچین کتابی رو خوندی؟
هائه: معلومه خانم کیم ! ببخشید که وقتتون رو گرفتم
و از کتابخونه خارج شد.داشت فکر میکرد که با سونگمین برخورد کرد
هائه: وای متاسفم . اصلا حواسم نبود !
سونگمین: اشکالی نداره . مهم نیس .حالت خوبه؟
هائه: نه زیاد ! به یک کتاب احتیاج داشتم اما الان نیست!
سونگمین: خوب مبپرسیدی چه زمانی برش میگردونن؟ کار فوری داری؟
هائه: نه متوجه نشدی اون کتاب تو قسمتی بوده که نمیشه کتابارو خارج کرد!
سونگمین: واقعا ؟ عجیبه ! حالا چی بود؟
هائه: یک کتاب با داستانای افسانه ای !
سونگمین: مطمئنی؟ تو اون قسمت هیچوقت همچین کتابی نبوده!
هائه: یعنی چی؟ من خودم خوندمش وبعد سرجاش گذاشتم!
سونگمین: جالبه !
سونگمین از دور شیوون رو دید براش دست تکون داد و گفت
-خوب هائه بعدا میبینمت. امیدوارم چیزی رو که دنبالش هستی پیدا کنی! لبخند میزنه وبه طرف شیوون میره
هائه اصلا حس خوبی نداره ! حس میکنه یک نفر اون رو برداشته!!
هائه: میر صبرکن کارت دارم
وبه طرف میر میدوه
میر:چی شده؟
هائه: یادته اولین روز منو توی کتابخونه دیدی که داشتم یک کتاب رو میخوندم؟
میر: اره یادمه چطور؟
هائه: اون کتاب. نیست.همه ی قفسه هارو گشتم !
میر: مطمئنی؟ من اونو فقط دست تو دیدم!
هائه: وای چرا هیچکس نمیدونه !
میر: حالا اروم باش. چی میخوای از اون کتاب؟
هائه: باید دوباره یک داستانو بخونم . چیز زیادی ازش یادم نمیاد!
میر:راجع به چی بود؟
هائه:دوگروه خیرو شر که با هم میجنگیدن. یک افسانه ی قدیمی بود اما الان چیزی به خاطر نمیارم!
میر: چه جالب ما تو اون قسمت از این کتابا نداریم!
هائه: اره سونگمینم همینو گفت.
میر: بیا بریم. بیخیالش شو. به چه دردی میخوره خوندن دوبا ره ش؟
هائه: نمیدونم! باشه بریم
..............
توی حیاط قدم میزد.
تمام داستان هایی که توی بچگی براش تعریف کرده بودن توی ذهنش مرور میشد!وهمینطور زمانی که مدرسه ساخته شد!
واتفاقاتی که افتاده بود! اون هیچوقت مثل اجدادش نبود! هیچ نیروی خاصی نداشت!بنابر این باید به یک طریق دیگه قضیه حل میشد.
با خودش فکر کرد الان وقتشه ! وبه سرعت از اونجا دور شد!.........
................
در کمدش رو باز کرد. روی کتاباش ی کاغذ گذاشته بودن! با تعجب به درو برش نگاه کرد. کسی نبود! کاغذ رو برداشت:
طبقه ی -1 راهروی سمت چپ.اتاق ورود ممنوع. چاره ای نداری پس برو.
همین؟این ادرس چه معنی میتونست داشته باشه؟ دونگهه بازم با تعجب به اطرافش نگاه کرد.
طبقه ی -1؟؟ هیچکس حق نزدیک شدن به اونجا رو نداشت و این کار شدیدا برای همه ممنوع بود! چه کسی این یادداشت رو
براش گذاشته بود؟هیچ حدسی نداشت ! اما واقعا کنجکاو شده بود !

میر زود تر ازاون به اتاقشون رفته بود.حس خوبی نداشت ! کاش تنهایی این موقع شب توی راهرو ها قدم نمیزد. همش این
حس رو داشت که یک نفر بهش خیره شده ! ایونهیوک از پیچ راهرو ظاهر شد وبا هم برخورد کردن !
هیوکی: یااااا حواست کجاست؟
هائه: واقعا متاسفم ! این روزا یکم ذهنم مشغوله!
هیوکی با پوزخند همیشگیش میگه
-مشغول؟؟به چی فکر میکنی؟ و یک قدم به هائه نزدیک شد
هائه احساس خطر میکرد! یک قدم به عقب رفت اما به دیوار خورد !
هائه: خوب ممم مسئله مهمی نیست ! حل میشه !
ایونهیوک همچنان بهش نزدیک تر شد ! صورتشو نزدیک اورد و به چشماش خیره شد
-مطمئنی؟؟
هائه: اره اره
نمیخواست انقدر بهش نزدیک باشه ! هیوکی ازش فاصله میگیره و هائه نفس عمیقی میکشه !
هیوکی: از من میترسی؟؟
هائه: نه چرا باید بترسم؟؟!!
هیوکی: نمیدونم ی جوری رفتار میکنی!!!
هائه حس میکرد خشمو غرورهمیشگی دارن توی چشم های ایونهیوک کمرنگ میشن !
هیوکی سرشو انداخت پایین.با خودش فکر کرد شاید نباید انقدر بهش نزدیک میشده!اون تازه وارد بود و هنوز جایگاهش
مشخص نشده بود! وعلاوه بر این اون تا به حال با هیچکس اینجوری رفتار نکرده بود!!
سرشو بالا اورد و هائه باز هم همون هیوکی سابق رو دید!!
هیوکی: دیر وقته بهتره بری بخوابی. و خودشو کنار کشید تا هائه رد بشه .
دونگهه بدون هیچ حرفی از اونجا دور شد.

میر: هی پسر چقدر معطل کردی! داشتم نگرانت میشدم ! خوبی؟
هائه: خوبم البته فکر کنم!
میر: اتفاقی افتاده؟
هائه:.....
همین که خواست حرفشو بزنه صدای فریادی از بیرون شنیده شد!
میر وهائه هردو پشت پنجره رفتند.
میر: کانگین لعنتی! همیشه شب ها باید دردسر درست کنه!
هائه: داره چیکار میکنه؟؟
میر: میبینی که دعوا !
هائه : اون همچین حقی نداره !
و به سرعت به طرف محوطه حیاط میره.
هائه: به چه حقی با دیگران دعوا میکنی؟
به سمت پسری که روی زمین افتاده میره و وقتی میبینه صورتش خونیه با عصبانیت به سمت کانگین برمیگرده
-چرا این بلا رو سرش اوردی؟
کانگین: فکر نمیکنم به تو ارتباطی داشته باشه !
هائه: چرا داره ! من نمیتونم ببینم به کسی که از خودت ضعیف تره زور بگی!
کانگین: خوب عالیه! جوجه کوچولو پس انتخابتو کردی!
هائه: اره همینطوره! و نمیتونم کاراتو تحمل کنم .
کانگین قهقه ی بلندی سر میده
-این فوق العاده ست ! به زودی همدیگرو خواهیم دید ! واز اونجا دور میشه
هائه: حالت خوبه؟ جاییت درد نمیکنه؟
پسر که تا چند دقیقه چیش درد داشت بابرخورد دست هائه دیگه چیزی حس نمیکنه !
-مممنون فکر کنم خوبم!!!
هائه به پسر کمک میکنه تا از جاش بلند شه ومتوجه چشم هایی که از پنجره بهش خیره شدن نمیشه!........




طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/07/11 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.