تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP3
سلام смайлик
هنوز مدارس شروع نشده حس خودکشی دارم به این صورت که کلی امتحان رو سرم ریختهсмайлик
درمورد اختلال بهتون بگم که طی یه بحثی که چند بار با رویا کردمсмайлик و از اونجایی که داستان رو دوباره یادم رفته بود
смайлик
به این نتیجه رسیدم که کلا داستان رو عوض کنم смайлик  و خوب یک سری چیزا عوض میشه
 ولی قول میدم داستان خسته کننده و یک نواخت نشهсмайлик
پس یکم دیگه صبر پیشه کنید مثل همیشه با ایده هاتون تشویقم کنید смайлик اگر نظری دارید که به نظرتون ممکنه اختلال رو بهتر کنه
 حتما بهم بگیدсмайликاصلا نترسید смайликانتقادتون رو پذیرامсмайлик
خوب دیگه وقتتون رو نمیگیرم من میرم بخوابمсмайлик شما هم برید ادامه смайлик
پارت سوم
از وقتی دونگهه به دبیرستان جدید اومد انگار اوضاع به هم ریخته شده بود!
یک روز بعد از کلاس تاریخ لیتوک نزدیک هائه اومد وگفت
-میتونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟
هائه: البته گوش میکنم؟
لیتوک: بیابریم توی زمین ورزش. وخودش جلوتر حرکت کرد.
به زمین ورزش رسیدن و لیتوک رو به هائه گفت
-نمیدونم میر برات قوانینو توضیح داده یا نه؟
هائه: اره ی چیزایی گفته ولی من سر در نمیارم !
لیتوک : مسئله ی پیچیده ای نیست ! باید انتخاب کنی .
هائه: واگر نخوام همچین کاری بکنم؟
لیتوک: نمیشه. همه ما 9نفر اینو حس میکنیم که تو فرق میکنی!
هائه: چطور به این نتیجه رسیدین؟؟
لیتوک: از وقتی تو اومدی ما توی خودمون تغییراتی رو حس میکنیم! توضیحش یکم مشکله ! ولی باید انتخاب کنی وگرنه
عاقبی خوشی نخواهد داشت !
و از اونجا دور شد. هائه توی فکر بود که ایونهیوک رو از دور دید. چهره ی مغرورش همیشه اون رو مجذوب میکرد
اما تا به حال با هاش حرف نزده بود!
هیوکی بهش نزدیک شد.انتظار این کارو نداشت !
هیوکی: تو چرا همش به من خیره میشی؟
اولین بار بود که صداشو میشنید!
هائه: متاسفم ! من من نمیدونستم که نارحت میشی !
هیوکی پوز خندی بهش زد!
هیوکی: باید دونگهه باشی درسته؟ دور دونگهه چرخید
-بیا بازی کنیم !
هائه متوجه نشد!
-چجور بازی؟
هیوکی: بسکتبال. البته اگه بلد باشی و بخوای.....
هائه: قبوله ! خودشم نفهمید چطور انقدر بدون درنگ قبول کرده بود!
هیوکی: خوبه
وهمینطور که به هائه خیره شده بود توپ بسکتبال رو روی زمین میزد.
دونگهه هم خم شد واماده ی بازی !
انگار قرار نبود این بازی مثل همه ی بازی ها معمولی باشه ! انگار نبردی بود برای نمایش قدرت!
هائه توپ رو از هیوکی گرفت وبه سمته سبد دوید اما هیوکی بهش مهلت نداد و با ضربه ای سریع هلش داد!
با شدت به زمین برخوردکرد ! اما به طرزعجیبی هیچ دردی حس نمیکرد! فورا از جاش بلند شد.
هیوکی با تعجب نگاهش کرد . بعد دوباره توپ رو به زمین زد وبه سمت سبد دوید.یک گل به نفع هیوکی!
انقدر توی بازیشون غرق بودن که متوجه نشدن بقیه دارن بهشون نگاه میکنن !
بالا خره بازی تموم شد. و هیوکی با اختلاف یک گل برد. همینطور که نفس نفس میزد گفت
-خوب بازی میکنی . خوشم اومد!
هائه: ممنون
هیوکی خنده ی معنا داری کردواز اونجا دورشد !
میر : یااااا دونگهه حالت خوبه پسر؟ من فکر کردم استخونات شکست ! خیلی بد زمین خوردی!عجب بازی بود!
تا به حال ندیده بودم . بیشتر شبیه جنگ بود!
هائه: جدی میگی؟ولی من حالم کاملا خوبه !
میر: بهتره مواظب خودت باشی ! ایونهیوک هیچوقت به کسی محل نمیده چه برسه به اینکه پیشنهاد بازی بده!!
هائه: ولی ادم جالبی به نظرمیرسه !
میر: چیییییی؟؟گمونم عقلتو از دست دادی!! بیا بریم الان کلاس شروع میشه.
.............
هیوکی: دیدین درست حدس میزدم ! خودشه
هیچول: مطمئنی؟ امتحانش کردی؟
هیوکی: معلومه.چند بار! ولی انگار اصلا هیچ تاثیری روش نداره! من اشتباه نمیکنم !
کانگین: خوبه پس این لعنتی چرا انتخاب نمیکنه؟؟
ریووک: باید بهش فرصت داد ! به نظرهم جنس ما نمیاد !
کانگین:من دیگه نمیتونم صبر کنم ! اههه
کیوهیون: اره منکه دلم برای یک جنگ حسابی لک زده و زمانی که تو چشمای سونگمین خیره بشم......
هیچول: ریووک نباید زود قضاوت کرد! شاید ظاهرمعصومی داشته باشه اما نمیشه فعلا چیزی گفت!
ریووک: خوب اره ! یکمم گیج میزنه !
کیوهیون: اره گیجه ! و من اولین روز حسابی وارسیش کردم ! و میخنده
هیوکی: طبیعیه ! هنوز اول راهه ! و پوزخند همیشگیشو میزنه !
.................
لیتوک: همتون دیدین؟ من که بهتون گفته بودم !
شیوون: اره خیلی عجیب بود! هر کس دیگه جای اون بود الان حسابی داغون شده بود!
یسونگ: باید بهش فرصت بدیم ! هنوز خودش نمیدونه!
سونگمین: اره نمیدونه.اما اون کامل کننده س !اینو کاملا حس میکنم!
شیوون: حتی اونا هم حس میکنن! وخودشونو اماده میکنن ! من منتظر اون روز خواهم بود!
لیتوک: یااااا شیوون همیشه اینو یادت باشه ما با کسی  جنگ نداریم! کار ما دفاع کردنه. سعی نکن مثل اونا رفتار کنی!
سونگمین: لیتوک ما هیچکدوممون مثل اونا نخواهیم بود! به این یقین داشته باش!
شیوون: اره مطمئن باش. من فقط گفتم منتظر اون روز هستم که مقابلشون قرار بگیریم.
یسونگ: واین بار جدی تر از هرزمان دیگه ای!..........
............
دونگهه بی خبر از همه جا توی رختخواب به این فکر میکرد که واقعا چرا وقتی چندین بار انقدر شدید زمین خورده بود
هیچ اسیبی ندیده بود؟؟!!
نکنه واقعا تفاوت هایی داشت؟چیزی که خودشم از اون بی خبر بود؟
سرش درد گرفت ! تصمیم گرفت چشماشوببنده و بخوابه.........




طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/07/7 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.