تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Scrolls of Love EP2
با سلام смайлик
اینم قسمت دومه کتیبه ی عشق смайлик امیدوارم خوشتون بیاد смайлик
اها یه مورده دیگه هم بود رویا فعلا نیستсмайлик اگر به نت دسترسی پیدا کنه که مطمئنن براتون وان شات میذاره смайлик

دیگه همین بفرمایید ادامه
смайлик


همینطور که با میر توی راهروهای دبیرستان قدم میزدن چشمش به پسری با موهای طلایی افتاد که داشت با بغل دستیش

صحبت میکرد.مجذوبش شد !

هائه: اون پسر رو میشناسی؟

میر: ایونهیوک رو میگی؟ معلومه ! همه اون رو میشناسن ! مغرور ترین موجودیه که تا به حال دیدی!

هائه همچنان داشت به ایونهیوک نگاه میکرد که سرشو بالا اورد و با اخم نگاهی بهش انداخت !

هائه شوکه شده بود! اما ایونهیوک توجهی نکرد و از کنارش رد شد!

میر : یاااا حواست کجاست؟ اینجوری بهش خیره نشو . خوشش نمیاد !

هائه: اها متوجه شدم باشه !

میر : خوب این یکی از اعضای عجیبه این دبیرستان .

هائه: عجیب ؟!!! چرا میگی عجیب؟

میر: بعدا متوجه میشی !

هائه داشت فکر میکرد که چرا میر از کلمه ی عجیب استفاده کرده که یکدفعه یک نفر با سرعت برق بهش برخورد کرد!

انقدر شوکه شده بود که حتی فرصت اخ گفتن هم نکرد !

میر: هی هائه حالت خوبه؟؟

هائه: اره فکر کنم !

میر با اخم به پسر ظریفی که به هائه برخورد کرده بود نگاه کرد.

ریووک: متاسفم به دوستت بگو بیشتر حواسشو جمع کنه ! گمونم تازه وارده . ولبخندی زدو از اونجا دور شد.

میر: خوب اینم نفر بعدی ! ریووک سریعترین دونده ایه که تا به حال دیدی!

هائه: اره معلومه ! اصلا متوجه ش نشدم !

میر سالن غذا خوری رو بهش نشون داد وداشتن با هم به سمته کلاس ها حرکت میکردن که هائه حس کرد یک نفر بهش خیره شده!

دورو برشو نگاه کرد ولی کسی نبود ! خیلی تعجب کرد !

میر : حالت خوبه؟

هائه: حس میکنم یک نفر بهم خیره شده !

میر: مهم نیس اینجا از این اتفاقا زیاد می افته !

هائه: چرا درست صحبت نمیکنی؟ من نمیفهمم چی میگی؟

کیوهیون: سلام . تو باید تازه وارد باشی؟

میر: یاااا کیو سعی نکن وارسیش کنی !

کیوهیون لبخندی زدو سرتا پای هائه رو بررسی کرد !

هائه اصلا حس خوبی نداشت !

هائه: متا سفم حالم خوب نیست . منو ببخشید !

و سریع از اونجا دور شد. اما هنوزم حس میکرد یک جفت چشم با تمسخر بهش خیره شده !

رفت توی حیاط و هوا رو عمیق توی ریه هاش فرستاد. دیگه نگاه خیره رو حس نمیکرد !

میر: یاااا کجا گذاشتی رفتی؟؟دنبالت میگشتم

هائه: متاسفم حالم اصلا خوب نبود.

میر: بهت که گفتم اینا یکم عجیبن ! وبا دست به اون طرف حیاط اشاره کرد

-اون دونفر رو میبینی؟ سمت راستی هیچول وسمته چپی کانگینه ! به این حرفم خوب گوش بده هرگز سعی نکن که با هیچول

در بیفتی . مطمئن باش عاقبت خوشی نداره !

هائه با تعجب به اون دو نفر خیره شده بود . امروز با ادمای عجیبی اشنا شده بود ! بازم خوب بود که با میر احساس راحتی میکرد !

روی تختش دراز کشیده بود و داشت فکر میکرد : واقعا کار درستی کرده بود؟اینکه عمو دائه سو رو ول کرده بود وبه این

دبیرستانی که خیلی از شهر دور بود اومده بود !

درسته دائه سو زیاد با هائه خوب رفتار نمیکرد اما به هر حال دوست پدرش بوده و از وقتی اون پدرو مادرش رو از دست داد اجازه زندگی توی خونه ش رو به هائه داده بود!

توی افکارش غرق بود که میر در اتاق رو باز کرد

میر: یاااا پاشو وقت شامه !

هائه: باشه چند لحظه صبرکن الان میام.

همراه هم به سالن غذا خوری رفتند.

سالن غذا خوری شامل میز های بزرگ و سرتاسری بود ! ساختمون دبیرستان بافت قدیمی داشت و انگار هیچکس قصد تغییر دادنش رو نداشت!

به هر حال هائه خوشش می اومد! اونجا بزرگ بودو باشکوه !

روی صندلی نشسته بودند که دو نفر اومدند و صندلی های روبروشون رو اشغال کردند .

چهره های مهربونی داشتند و لبخند میزدند !

هائه بهشون خیره شد : هردو موهای مشکی و یکیشون که قیافه ی ظریف ودخترونه ای داشت گفت

-من سونگمین هستم . خوشحالم میبینمت . امیدوارم روز خوبی رو گذرونده باشی . ولبخند میزنه .

هائه: من دونگهه هستم . ممنونم و منم خوشحالم از اشناییت.

یسونگ: یاااا چقد رسمی حرف میزنید ! من یسونگم . خوش اومدی پسر.

هائه با اون دو نفر احساس راحتی میکرد!

میر: خوب هائه اینا هم جزو عجیب های این دبیرستانن ! و چشمکی میزنه.

یسونگ: حق نداری اذیتش کنی ! به حرفاش توجه نکن هائه !

هائه: ولی من متوجه نمیشم !

سونگمین: خوب ببین .....

هنوز حرفش تموم نشده بود که یکدفعه همه ی سر ها به طرف در ورودی چرخید !

میر : خواهش میکنم ! الان نه !

دو نفر باهم وارد سالن شدند.یکیشون همونی بود که میر میگفت اسمش هیچوله ولی اون یکی رو هائه نمیشناخت.

میر: اون لیتوکه . ی پسر فوق العاده س ! اینو جدی میگم !

جوری از کنار هم رد شدن

که انگار دشمن های خونی همن ! وبعد از اینکه هر کدوم به یک سمت رفتن بقیه مشغول کار خودشون شدند.

هائه نمیفهمید فقط اونه که حس میکنه این اعضای عجیب واقعا یک تفاوت هایی با بقیه دارن یا اینکه دیگرانم این رو حس میکنن!!؟؟

سونگمین ویسونگ مشغول خوردن بودند

هائه: سونگمین چرا بقیه حرفتو نمیزنی؟

سونگمین: چیز مهمی نبود . فعلا غذاتو بخور .

پسری که صبح با هائه برخورد کرده بود داشت به سمتشون میومد ! کنار یسونگ نشست

ریووک: سلام دوست من. امروز روز خوبی بود برات ؟ میبینم که با شاگرد جدید صمیمی شدین ! میدونین که ....

یسونگ: بهتره ساکت شی و از اینجا بری ! حق نداری اذیتش کنی مفهومه؟ چیزی که میگی برام مهم نیس !

ریووک: اوهههه شجاع شدی ! باشه هرجور راحتی فقط خواستم بهت یاد اوری کنم !

و از اونجا درو شد.

شادی و ارامش خاصی توی چشم های یسونگ بود و هائه اینو فهمید که ریووک موقع حرف زدن باهاش به چشماش خیره نمیشه !!!

هائه ترجیح داد بازم سوالی نپرسه چون میدونست کسی بهش جواب نمیده!

 

روی تختش دراز کشیده بود و فکر میکرد که صداهایی رو از بیرون شنید ! بلند شد وبه میر نگاه کرد

-چه اتفاقی افتاده؟

میر کنار پنجره ایستاد

-بازم اینا شروع کردن ! خوب خوبه ففکر کنم ورود تو براشون بهانه ی خوبی باشه !

هائه کنار پنجره ایستاد وبیرون رو نگاه کرد. 5نفر دریک طرف و4نفر یک طرف دیگه وروبروی هم توی محوطه ایستاده

بودند وانگار قصد جنگیدن داشتند!

هائه: اینجا چه خبره ؟ خواهش میکنم بگو؟

میر: باشه باشه . اون 5نفرهیچول کانگین ریووک ایونهیوک و کیوهیونن و اون 4نفر هم لیتوک یسونگ سونگمین وشیونن .

گروه اول از اون دسته ادمان که همش دنبال شر میگردن! همیشه مشکل سازن ورهبرشون هیچوله !

گروه دوم پسرای فوق العاده این ! ورهبرشون لیتوکه . اما همش باهم سر جنگ دارن ! حتی چند بار نزدیک بوده اخراج بشن!

اونا قوانین خاصی برای خودشون دارن !

طبق قوانینشون تازه وارد ها باید تو یکی از این دو گروه جا بگیرن ! خوبی یا بدی ؟ انتخاب کن ! چون حس میکنم الان دعواشون به خاطر توئه!

تا به حال همچین اتفاقی نیفتاده بود ولی فکر میکنم تو فرق میکنی !

هائه: فرق میکنم؟ یعنی چی؟

میر: یعنی شاید بتو نی عضو گروه اصلی باشی ! ببین وقتی بیشتر با اونا اشنا بشی میفهمی که زیاد عادی نیستن!

مثلا من وقتی کیوهیونو با اون چشماش میبینم دلم میخواد بمیرم ! یا اگر نارحت باشی یک جمله ی لیتوک کافیه تا امید پیدا کنی

ونارحتیت از بین بره ! عجیب نیست ؟

هائه: چرا خوب !! ولی من نمیفهمم چرا منم باید فرقی داشته باشم؟

میر: نمیدونم من اینجوری حس کردم !

هائه دوباره به بیرون نگاه کرد . انگار بحثشون داشت تموم میشد وبعد از هم جدا شدند.

اونشب با کلی فکر وخیال خوابید و حس
میکرد اتفاقای زیادی در انتظارشه !!.............


طبقه بندی: Scrolls of Love،

تاریخ : 1392/07/6 | 12:40 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.