تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - routine
اینم بخش اخر روتین
هاهااااا فقط به خاطر یک عدد کوچولو که دیشب دعوام کرد
به هر حال تموم شد و امیدوارم خوشتون اومده باشه روزهای زیادی میگذره و هنوز روز های زیادی برای گذشتن وجود دارن !
فردا یکی از همون روزها ییه که قراره بیاد و بعد مثل بقیه ی روز ها بگذره . فردا لیتوک ازدواج میکنه . فردا بخش بزرگی
از تنهایی هاش توسط ادمی که دوسش داره برای همیشه پر میشه . و درست از فردا قراره یک زندگی جدید رو شروع کنه .
به این فکر میکنم که ممکنه تنهایی های منم یک روز توسط یک نفر پر بشن ؟؟
فردا قراره با هیوک به مراسم برم . من از مکان های شلوغ و به خصوص جشن های عروسی واقعا بدم میاد !
و مطمئنم اگر هیوک همراهم بیاد احساس بدم نسبت به قضیه کمرنگ تر میشه !
اگر قراره بپرسین این اطمینان رو از کجا اوردم فقط میتونم این جواب رو بهتون بدم : من مطمئنم !
.
برای اخرین بار خودم رو برانداز میکنم . نوع تیپ و ظاهرم مسئلیه که من همیشه بهش توجه میکنم !
و توی این کت شلوار حداقل از نظر خودم خوب به نظر میام !
در پوش ادکلن رو میبندم و گوشیم رو چک میکنم : هنوز خبری ازش نیست !
ولی هنوز فکر اینکه داره دیر میشه توی ذهنم کامل نشده که گوشیم زنگ میخوره !
من : کجایی ؟؟
هیوک : فقط به خاطر تو اینقدر عجله کردم . دم درم بیا بیرون .
گوشی رو قطع میکنم , واقعا فکر میکرد عجله کرده ؟؟
وقتی در رو میبندم و به سمتش برمیگردم کمی جا میخورم ! دیدن ادمی که هر روز از چندیدن رنگ شاد و متضاد برای
لباس هاش استفاده میکنه, توی این کت شلوار رسمیه تیره رنگ متعجبم میکنه !
ولی اونقدر بهش میاد که خودمو برای یک تعریف کوتاه ازش اماده کنم : بهت میاد ! و بعد به لباس هاش اشاره میکنم .
لبخند بزرگ مخصوصش رو میزنه و بالاخره نگاهشو ازم میگیره : ولی تو فوق العاده شدی ! الان دارم به این فکر میکنم که
چطورهمیشه تو هر چیزی که میپوشی انقدر جذابی ؟؟
و من فقط به این فکر میکنم که هیوک چطور انقدر راحت حرف هایی رو که من هیچوقت نمیتونم به زبون بیارم , بیان میکنه
.
از تاکسی پیاده میشیم و با هم داخل میریم . مثل تمام مراسم های ازدواج همه جا پر از ادمه , همه خوشحالن , و سالن پر از
صداهای مبهم و بلنده ! احمقانه ست !
به هیوک که نگاه میکنم اونم با یک لبخند عمیق به جمعیت خیره شده ولی به سمت من برمیگرده جوری که انگار قراره
لبخندش فقط برای من باشه !!
.
به لیتوک نگاه میکنم و به خوشحالیه کاملا واضحی که حتی از این فاصه از چهره ش پیداست !
و وقتی به صورت رسمی زن و شوهر اعلام میشن نمیفهمم چرا دست هیوک رو توی دستم میگیرم و برای اولین و اخرین بار
تو یک مجلس عروسی لبخند میزنم !
.
----------------------------------
من نمیدونم قراره بعدش چی بشه , نمیدونم قراره تا کجا پیش برم یا حتی باید جلوش رو بگیرم یا نه ؟؟
من نمیدونم قراره تو کدوم پله از خواستنش متوقف بشم ! فقط میدونم که حسم ترکیبیه از خواستن و دوست داشتن !
میدونم قرار نیست تا اخر عمر فقط از کنارش رد بشم و شاید هفته ای یک بار باهاش بیرون برم و تندتند براش حرف بزنم
و اون با تمام سکوتش و جواب های کوتاه بهم بفهمونه که چقدر من و میفهمه !
به وضوح میتونم اتفاق های احتمالی بعدی رو پیش بینی کنم ! و حتی اخرین احتمال رو !
میتونم ببینم که ما تا اخرین لحظه با لبخند ادامه میدیم ولی ....... نمیدونم بعد از اخرین احتمال قراره چه اتفاقی بیفته !!
واقعا نمیدونم !
.
منتظرش میشم تا از دور پیداش بشه . باید احتمالات رو بررسی کنم ! باید تا اخرین پله _فقط با دونگهه_برم !
من : سلام
دونگهه : سلام
من : امشب ساعت 11:30منتظرتم !
دونگهه : چیییی ؟؟
به ساعتم نگاه میکنم بازم داره دیر میشه : اخرین دور چرخ و فلک ! منتظرم نذار دونگهه
و بعد بدون اینکه منتظر واکنشش بمونم ازش دور میشم ......
.
11:25!!اگر بخواد بیاد مطمئن باشین که سره وقت میاد ! چون مثل من نیست , چون دیر نمیکنه !!
بالاخره پیداش میشه . به سمتش میرم و دستش و میگیرم : ممنون !
و بعد دنبال خودم میکشونش . در کابین رو باز میکنم و تقریبا به داخل هلش میدم و بعد خودم وارد میشم و در رو میبندم !
شکه شده و فقط خیره نگاهم میکنه !
من : الان حست چیه ؟؟
کمی نگاهم میکنه و بعد خیلی جدی میگه : تو ی احمقی !!
و منم خیلی جدی میخندم و منتظر میشم تا چرخ و فلک به نقطه ی اوجش برسه !
با هرسانت دور شدنمون از زمین یکی به ضربان قلبم اضافه میشه ! انقدر که میترسم دقیقا توی اوج به خاطر هیجان از
حرکت بایسته !!
من : دونگهه ؟؟
از پنجره به بیرون خیره شده : هوووم؟؟
وقتی واقعا هیچ کلمه ی مناسبی پیدا نمیکنم سکوت میکنم ! از خودم که همیشه راحت بودم لجم میگیره !!
وقتی سکوتم و میبینه به سمتم برمیگرده و ابروهاش رو بالا میده و منتظر میمونه !!
من : خب ........
به بیرون خیره میشم . حداقل از خیره شدن به چشم هاش , دست هاش , یا هرجای دیگه ش بهتره !
ضربان قلبم همچنان در حال بالا رفتنه !!
من : میخوام یک پله بالا تر بیام !
انقدر اروم گفتم که خودمم صدای خودم رو نشنیدم ! و گمونم دونگهه اصلا متوجه منظورم نشد !!
چرخ و فلک داشت به نقطه ی اوجش نزدیک میشد . تمام نیرومو جمع کردم و به چشم هاش خیره شدم و به سختی گفتم :
میخوام احساسمو با لب هام نشونت بدم !!
حتی خودم برای یک لحظه فکر کردم این دیگه چه جورشه ! اما در اون لحظه تنها جمله ای که تونست راه خودشو به گلوم
پیدا کنه همین بود ! پس شما ازادین هر فکری که دوست دارین راجع بهش بکنین !
و درست تو نقطه ی اوج بود که لب هام رو روی لب هاش گذاشتم و حس کردم صدای ضربان کوبنده ی قلبم تا کیلومتر ها
شنیده میشه !!
و دونگهه تنها کاری که کرد بستن چشم هاش و کشیدن یک نفس عمیق بود !
حالا ما یک پله بالاتر بودیم و چرخ و فلک داشت پایین میومد ! باز به بیرون خیره شده بود ولی این بار لبخند کم رنگی
گوشه ی لبش بود که گمونم فقط من میدیدمش !!
.
--------------------------------------
دیگه علاقه ای به فکر کردن به این مسئله نداشتم که چطوری ممکنه یا چرا یا ......
فقط چشم هام و میبستم و به این فکر میکردم که اگر یک نفر توی دنیا باشه که بخواد به بهترین نحو احساسش رو با لب هاش
نشون بده هیوکجه ست !!
و اگر قرار باشه به کسی فکر کنم اون ادم برای من فقط هیوکه !!
تمام مسائل میتونن مثل همیشه باشن : هنوز بهترین دوستم لیتوکه , هنوز مادرم هر روز طلاق گرفته , هنوز هر روز به
کتاب فروشی میرم , هنوز پدرم نا ملموس ترین موجودیه که تا به حال دیدم ولی ........
هیوک هر روز یک حس جدید بهم میده ! حسی که نمیتونم مثل روز قبل توصیفش کنم . حسی که وادارم میکنه هر شب
بهش فکر کنم !
.
امروز صبح توی مسیر همیشگیم به کتاب فروشی به این فکر میکنم که برای تکامل حسم به هیوک دیگه تا کجا باید رفت ؟؟
از یک دور کاملمون با چرخ و فلک روز های زیادی میگذره اما دیگه باید کجا رفت ؟؟........
.
به سمت گوشیم میرم و برش میدارم
من : سلام
لیتوک : سلام چطوری دونگهه ؟؟
من : خوبم چه خبرا ؟؟
لیتوک : میتونی امروز مرخصی بگیری ؟؟
من : برای چی ؟؟
لیتوک : برای اینکه ما برای ناهار منتظرتیم !
من : چییی؟؟ نه نه مزاحم نمیشم ......
لیتوک : حرف اضافه نزن . مرخصی میگیری و ناهارو با ما میخوری ! مفهومه ؟؟
من : مثلا داری دعوتم میکنی ؟؟
میخنده : اره . جوره دیگه ای نمیتونم با تو کنار بیام !!
منم میخندم . یک ساعت بعد از اقای کیم تشکر میکنم و به سمت خونه ی لیتوک راه می افتم .
همسرش دستپخت خوبی داره . بعد از ناهار تنهامون میذاره تا شاید حرف های نگفته مون رو راحت تر بیان کنیم !!
من : با زندگی چطوری ؟؟
لیتوک : الان خیلی بهترم ! و لبخند میزنه
لیتوک : تو چی ؟؟ دونگهه کسی رو دوست نداری ؟؟ کسی توی زندگیت نیست ؟؟
چرا دارم ! هم دوسش داشتم هم توی تمام لحظاتم حضور داشت ولی تنها جوابی که لیتوک ازم میشنوه همینه : خوشحالم که
زندگیه خوبی داری رفیق !!
.
ساعت چهار عصره و من یک ساعت بعد رو فقط برای چند لحظه دیدن هیوک کنار جدول منتظر میشینم !!
.
----------------------------------
من : سلام مامان
-سلام پسرم خسته نباشی
به سمت اشپزخونه میرم : ناهار چی داریم ؟؟
هنوز جوابم رو نداده تلفن زنگ میخوره
-الو ؟؟
-اتفاقی افتاده سورا ؟؟ ...... چی ؟؟ ........حالش چطوره ؟؟ .........اوه خدای من .......
لازم نیست حتما صدای نگران مامان و عبارات نگران کننده ترش رو بشنوم تا بفهمم اتفاقی افتاده !!
سعی میکنم اروم باشم و وقتی تلفن رو قطع میکنه با تمام انرژی باقی مونده م میگم : چی شده ؟؟
و بعد قطره ی اشک رو میبینم که چطور از چشمش پایین میاد و خیلی اروم تر میگه : بابات تصادف کرده !!
.
فعلا تنها چیزی که مهمه اینه که بابا از اتاق عمل بیرون بیاد و من دوباره لبخندش رو ببینم که بازم مثل هر روز بهم میگه
خسته نباشی پسرم !! دکتر باید بفهمه من عاشق بابا هستم ! باید بفهمه برای ادامه ی زندگی به جملات معجزه اساش نیاز دارم!
و انقدر برام تکرار نکنه که فقط یک جراحیه که روی دستش انجام میشه و قراره به جاش پلاتین کار بذارن و جای نگرانی
نیست !!
سورا سعی میکنه مامان رو اروم کنه . ولی خودش هم حال چندان خوبی نداره و وقتی سرش و به سمتم برمیگردونه این
منم که باید بهش لبخند بزنم و هر چی اطمینان از خودم سراغ دارم بریزم توی این لبخند که مطمئنش کنم همه چی حل میشه!
.
سورا : هیوکی....هیوکی ....بیدار شو کوچولو .... حالت خوبه ؟؟؟
چشم هامو به سختی باز میکنم ولی سرم گیجه : بابا ؟؟ .....
سورا : حالش خوبه ! عمل به خوبی انجام شد . الانم توی بخشه . یک ساعت دیگه میتونیم ببینیمش
حس میکنم جسم سنگینی که روی شونه هام قرار گرفته بود حالا دیگه نیست . لبخند میزنم و دوباره چشم هامو میبندم !
سورا : رنگت خیلی پریده . پاشو ی چیزی بخور .
من : ساعت چنده ؟؟
سورا : چهار عصر
اروم زمزمه میکنم : دونگهه  ....
میخوام بلند شم که سرم گیج میره و سورا خیلی سریع بازومو میگیره
سورا : هییی.....توچرا انقدر ضعیفی کوچولو ؟؟ بیا بریم یک چیزی بخور
.
ساعت پنج میشه و ما بابا رو ملاقات میکنیم . با تمام دردی که واضحه داره پنهانش میکنه به ما لبخند میزنه و میگه مشکلی
نیست ! وقتی سورا و مامان ما رو تنها میذارن کمی به سمتش خم میشم و اروم میگم : نگران نباش بابا . نگران هیچ چیز
نباش !
-من بهت اعتماد دارم هیوک !
از اتاق بیرون میام و به شیوون زنگ میزنم و براش توضیح میدم . مثل همیشه با معرفته و میگه نگران نباشم و اینکه حتما
بهمون سر میزنه !
به ساعتم نگاه میکنم ...... دلم برای دونگهه تنگ شده !!
.
سورا : هیوک من یک مقدار پس انداز دارم و .....
من : منم دارم . ماشین چی شده ؟؟
سورا : عملا از بین رفته !!
این یکی دیگه یکم زیادی بود ! بابا راننده ی تاکسی بود و بدون ماشینش ..........
من : مهم نیست بعدا یک فکری براش میکنیم . شیوونم هست . دونگهه هم ......
سورا : چرا دونگهه رو به ما نشون ندادی تا حالا ؟؟
من : نمیدونم .....شاید دیده باشیش !
سورا با تعجب بهم نگاه میکنه
من : کتاب فروشی که ازش کتاب میخری . اونجا کار میکنه .
سورا : اوووه نکنه اون پسر اروم ..... موهای تیره داره و خیلی کم حرف میزنه ؟؟
لبخند میزنم : اره خودشه !
سورا : پسر خوبی به نظر میاد !
من : فوق العاده ست !
سورا : بابا رو امشب نگه میدارن
من : میدونم . پیشش میمونم
سورا : میدونی که مامان نمیذاره پس فکرشو نکن !
.
شیوون : سلام هیوک . بابات چطوره ؟؟
من : سلام . خوبه خوشبختانه . عملشم خوب بود . ولی امشب نگه ش میدارن
شیوون : خوبه خیالم راحت شد . نمیتونم ببینمشون ؟؟
من : نه الان نمیشه .
از جیبش پاکت سفید رنگی رو بیرون میاره و به سمتم میگیره : بگیرش
من : چی هست ؟؟
شیوون : فقط بگیرش !
به زور دستمو جلو میاره و پاکت و میذاره توی دستم . و بعد یک لبخند بزرگ میزنه
من : اخه ..... این .....شیوون .....
شیوون : چرا مثل ادم اهنی حرف میزنی ؟؟ ما دوستیم مگه نه ؟؟
جز بغل کردنش هیچ کاره دیگه ای نمیتونم بکنم !!
.
اصرار من و سورا برای اینکه شب پیش بابا بمونیم بی فایده ست !
هر دو راهیه خونه میشیم .
من : اشکال نداره اگر شب دونگهه بیاد پیشم ؟؟
سورا : نه مشکلی نیست میتونه بیاد
سرم و تکون میدم . واقعا به حضور فیزیکیش احتیاج داشتم !
.
شماره ش رو میگیرم و بعد از چند تا بوق برمیداره
من : سلام
دونگهه : سلام چطوری ؟؟
من : خوب نیستم !!
چند لحظه فقط سکوت میکنه و بعد اروم میگه : چی شده هیوک ؟؟
براش توضیح میدم و بهش میگم بودنش برای خوب تر شدن حال من خیلی مفیده !
دونگهه : ادرس و بده ؟؟
وقتی قطع میکنم روی تختم دراز میکشم و به این فکر میکنم که این نهایت خواستنه برای من !!
.
نیم ساعت بعد روی مبل تک نفره نشسته و کوله ش رو جلوی پاش گذاشته
سورا : خوب پس ما قبلا همدیگه رو دیدیم !
دونگهه فقط بهترین لبخندش رو میزنه .
من : ببخش که این موقع شب کشوندمت اینجا !
با نگاهی که نمیتونم مشخصا حسشو بفهمم بهم خیره میشه و بعد دوباره به سورا نگاه میکنه و با لبخند میگه : هر کاری ازم
بر میومد تعارف نکنین .
بالاخره سورا به اتاق خودش میره و من و دونگهه هم به اتاق من . با دقت به اطرافش نگاه میکنه . لبه ی تخت میشینه و زیپ
کوله ش و باز میکنه و یک پاکت ازش بیرون میکشه . به سمت میز میره . من فقط حرکاتش و دنبال میکنم .
پاکت و روی میز میذاره و دوباره سره جاش برمیگرده .
من : اون چیه ؟؟
بدون اینکه نگاهم کنه میگه : چیزه مهمی نیست !
.
من : خیلی خوبه که هستی !
بهم لبخند میزنه . فقط به من .........
کنارم روی تخت دراز میکشه . بدنش گرمه مثل همیشه و به سقف خیره شده . کاری که بیشتر مواقع انجامش میده : نگاه
کردن به هر جای دیگه ای جز چشم هات !
به سمتش میچرخم و به نیم رخش خیره میشم : خیلی دوستت دارم !
با تعجب سرش و به سمتم میچرخونه و تو نگاهش انگار حالتیه که میخواد بهت بفهمونه یک راز بزرگ رو که نباید , به زبون
اوردی !!
ولی من فقط بهش نگاه میکنم , به چشم هاش , به چشم های ارومش ! وقتی حسم تو این لحظه اینه که خیلی دوسش دارم
باید به زبون بیارمش ! باید خلاص شم !
بیشتر به سمتش میرم و دستمو دور کمرش حلقه میکنم و چشم هامو میبندم و بوی مخصوص دونگهه رو با تمام توانم وارد
بینی و بعد از اون ذهنم میکنم !
حرکاتش رو حس میکنم که چطور به سمتم میچرخه و درست توی بغلم جا میگیره و دستاشو با همون انرژی دور بدنم حلقه
میکنه و نفس میشکه !
حس میکنم تو یک فضای بی نهایت معلق موندم ! یک بی نهایت اروم ! که قراره تا ابد توش بمونم .
چشم هامو باز میکنم ولی اون چشم هاشو بسته ! اروم لب هاشو میبوسم و بازم لبخند نامحسوسش و حس میکنم و اینکه خودشو
بیشتر تو بغلم فرو میکنه !
این برای من اخرین احتماله ! اخرین پله ای که قراره با دونگهه روش بایستم ! این بی نهایت اروم که لابلای تمام روزمره هام
فرو رفته و حالا این قشنگ ترین حالت ممکنشه !!
.
---------------------------------------
من اینجام ! میتونستم هر جای دیگه ای باشم ....... توی اسانسور ....حمام ....... ماشین .......
ولی اینجام ! روی تخت . درگیر یک فرایند کاملا فیزیکی و عاطفی !
درگیر تکامل یک احساس کاملا قوی !
من اینجام چون روال عادی زندگیم به شکل ارومی تغییر کرده !!
من اینجام بین بازوهای های مطمئن هیوک ! یک حالت با برخورد فیزیکی و تماما عاطفی !!
و هردومون میدونیم این پله ایه که قراره روش بایستیم ! قراره همدیگیرو تا همیشه بخوایم , تا همیشه دوست داشته باشیم !
و هردومون میدونیم که حتی اگر اون چیز بیشتری بخواد یقینا من بهش میدم , این اجازه رو میدم !
ولی این جا نقطه ی با شکوه خواستنمونه ! یک روال با شکوه ..........
.
.
نمیدونم ماه هاست میگذره یا سال ها ست یا ........ انگار از وقتی هیوک رو ندیده بودم دوسش داشتم !
اما از دیدنش شاید خیلی وقت نیست که میگذره ولی برای من همون قدر اطمینان بخشه و همون قدر خواستنی که انگار
سال هاست بهش متصلم !
مثل بچه ها با دیدنم سریع تر راه میره و لبخند گل و گشادی میزنه
هیوک : سلام خوشتیپ
میخندم : سلام
هیوک : امشب دیر نکنی و کتابی که قرار بود برای بابا بیاری هم یادت نره !!
نگاه خیره مو بهش میدوزم : نههه !!
هیوک : باشه !! چرا اینجوری نگاه میکنی !!
من : زود باش برو دیگه . خودمو کشتم تا یکم سره وقت باشی لطفا خرابش نکن !
هیوک : باشه باشه .
دستمو میگیره و چند بار محکم تکون میده و با عجله دور میشه و فریاد میزنه : منتظرم نذاری !
.
دوباره گوشی هارو توی گوشم فرو میکنم و اهنگ رو پلی میکنم .
به این فکر میکنم که چند نفر توی دنیا زندگیشون خسته کننده ست , چند نفر تصمیم میگیرن سنگ فرش ها رو بشمارن,
چند نفر خیلی اتفاقی مسیر زندگیشون عوض میشه و ...... چند نفر انقدر عمیق کسی رو دوست دارن ؟؟
مسیر مستقیمم به خونه رو در پیش میگیرم و لبخند محوی میزنم .
چند نفر کسی مثل هیوک رو دارن ؟؟ ..............

پایان


طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/06/11 | 12:44 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.