تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - today i miss you
سلام  با پوزش فراوان
عاقا شرمنده میدونم خیلی دیر شده ولی واقعا در شرایط تایپ نیستم و نبودم دوستم فوت کرده و خوب من یکم بهم ریختم
بازم شرمنده
و قسمت اخره امروز دلم برات تنگ شده
ببخشید نظرات رو دیر جواب میدم بازم سوریماسه

Today I miss you


تو ساحل نشسته بودم وبه غروب خورشید نگاه میکردم فقط چهار روزه دیگه مونده  و بعد از اون شاید دیگه هیچووقت هیوکی رو نبینم
فکر کردن بهش تا حدودی باعث میشه دلم بگیره
-چی شده دونگهه؟
هیچول میاد و کنارم میشینه اون بهتر از هرکسی من و میشناسه حتی بهتر از خواهرم و خوب بعضی وقتها مشکل ساز میشه
هیچول:چند روزه خیلی گرفته ای و هیوک رو هم نمیبینم اتفاقی بینتون افتاده
من:چیزی نشده فقط اون داره میره یه روز میام تو ساحل و دیگه نیست منم احتمالا میرم شرکت پس احتمالا دیگه اون رو نمیبینم
هیچول: کی اینقدر بزرگ شدی هائه ؟ برای خودت دوستای خوب پیدا میکنی و عاشق میشی انگار واقعا بزرگ شدی
من:منظورت چیه عاشق شدم ؟؟چرا چیزایی میگی که خودم ازشون خبر ندارم ؟؟من کی عاشق شدم که خودم نمیدونم
هیچول:هائه میدونی همین چند دقیقه پیش شیوون گفت که هیوکی گفته تو رو دوست داره
من:چییییییییییییییییی؟ واقعا ؟؟؟
هیچول: یه نگاه به قیافت بنداز داد میزنه که عاشقش شدی
من:تو روحت
هیچول: ممنون عزیزم
بلند شد و خودش رو تکوند مثل این بود که به هدفش رسیده تونست تحریکم کنه تحریک برای فهمیدن .من برای هیوکی چیم
هیچول:هائه حتی اگر این اخرین بار باشه بهترین خاطرات هیچوقت فراموش نمیشن
لبخند زد و رفت .در اون لحظه واقعا نمیدونستم منظورش چیه
.
.
 هیوکی توی ساحل پشتی نشسته بود همونجایی که دفعه ی اول دیدمش و به دریا نگاه میکرد از پشت سر چشماش رو گرفتم و منتظر شدم اروم دستام رو از روی چشماش پایین اورد و بوسه ای به جفتشون زد
قلبم اینقدر تند میزد که ممکن بود هر لحظه  توی سینم منفجر بشه
هیوکی:چند روزه ندیدمت هائه دلم برات تنگ شده بود
من:توی ویلا کار داشتم بیرون نیومدم
هیوکی :بریم قدم بزنیم
من: چرا که نه
هیوکی از روی شنها بلند شد و خودش رو تکوند و باهم تا ویلای من رو با هم قدم زدیم .به ویلا که رسیدیم باید خدافظی میکردیم ولی نمیخواستم بره دلم نمیخواست
من:هیوکی بیا داخل باهم قهوه بخوریم
هیوکی:نمیخوام مزاحم بشم
من:بیا تو زود باش
با اصرار من اومد داخل ویلا  اولش یه شام و قهوه ی ساده بود ولی بعدش به پیشنهاد من چند تا نوشیدنی هم بهش اضافه شد و خوب من یکم با این هم مشکل دارم
هیوکی هم زیاد خورد حس میکردم هردو مون زیاده روی کردیم همه چی خوب بود فقط چرت و پرت میگفتیم ولی...
من:تو خیلی بدی ..میدونستی...داری ولم میکنی و.... میری
هیوکی بهم نگاه کرد دوباره چشماش غمگین بود اون غم خاص چیه ؟
هیوکی:نمیخوام برم ولی مجبورم اگر نرم تو هم بالاخره ازم خسته میشی و مثل اون ولم میکنی
غم..ازدست دادن...تنهایی
دستمو روی صورتش گذاشتم و بهش لبخند زدم
من:بیا یه روز دوباره همدیگه رو ببینیم
دستمو گرفت و بوسه ای بهش زد و نزدیک تر اومد
هیوکی:ما داریم جدا میشیم و تو اینکارو میکنی
من:میخوام هیچوقت فراموشم نکنی
.
.
.
وقتی بلند شدم هیوکی نبود ولی یه نامه رو میز بود روی بدنم لکه های بنفشی به چشم میخورد البته خودمم میدونستم چه اتفاقی افتاده نامه خیلی ساده بود و البته کلماتی که با اشک بهم خورده بود اون موقع رفتن گریه میکرد وحالا منم گریه میکنم
چهار روزی که مونده بود به سرعت گذشت بعد از اون شب از خونه بیرون نرفتم هیچول همه چی رو میدونست برام غذا میاورد و باهام حرف میزد و البته گفت هیوکی همون روز پول اتاقش رو حساب کرده و رفته
هیچول:میرا گفت فردا بری شرکت وسایلت رو بستی ؟
من:اره بستم و فرستادمشون جیجو فقط کتو شلوارم اینجاست
هیچول:دلت براش تنگ شده نه ؟
من:خوب ما قرار نیست هم رو فراموش کنیم اینطور نیست خاطرات قشنگ از یاد نمیرن
هیچول بلند شد و موهام رو نوازش کرد و یه لبخند گنده زد
هیچول:میبینم که میرا خوب بزرگت کرده پسرم خوب بزرگ شده
هیچول: نمیام دیدنت پس همین الان بغلم کن
محکم بغلش کردم و بعد از یه خدافظیه دیگه اون رفت
.
.
کتمو روی دستم انداختم واز ویلا بیرون اومدم دره ویلا رو قفل کردم و کلید رو توی جیبم گذاشتم برای اخرین بار یک جایی بود که دوست داشتم ببینمش
به سمته ساحل پشتی رفت توی راه از عمو روی  و شیوون هم خدافظی کردم شیوون عذر خواهی کرد و گفت نتونسته هیچول روپیدا کنه و خوب من خوب نمیدونستم تا قبل از اینکه برم اون پیدا نمیشه توی ساحل پشتی جمعیت خیلی کمی نشسته بودن به سمته جایی که اولین بار اون رو دیدم حرکت کردم طلوع خورشید واقعا از اینجا قشنگ بود
به جایی که هیوکی مینشست نگاه کردم دوست داشتم بگم هر روز همونجایی که  برای اولین بار همدیگه رو دیدیم منتظرت میشم تو قول دادی و گفتی برمیگردی و من امروز دلم برات تنگ شده درسته دلم برات تنگ شده ولی ...نمیتونم اینجا منتظرت بشسنم پس بیا قول بدیم یه روز یه جایی همدیگه رو ببینیم و دیگه از هم جدا نشیم
.
.
.
کراواتم رو شل کردم و یه نفس عمیق کشیدم این شرکت کوفتی نفسم رو تنگ میکنه میرا چرا اینقدر این کمپانی رو دوست داری ؟دوست داشتم هیوکی رو لباس رسمی ببینم یعنی چجوری میشد هه هه احمقانه است
میرا:احمق اینجایی کلی دنبالت گشتم  یالا سرو وضعت رو درست کنه یه جلسه ی اضطراری داریم
من:یک من احمق نیستم و دو چشم خانم رییس اومدم
میرا:رییس اون یکی شرکت هم سن و ساله خودت باید باشه یه پسره بلوند و خشکل میگن کله دخترا میخوان مخش رو بزنن ولی نتونستن یه مدت افسردگی داشته ولی از وقتی از تعطیلاتش برگشته میگن خیلی خوب شده
من:جالبه یه بلونده بیست شیش هفت ساله رییسه یه کمپانیه
میرا:خفه باش هر لحظه ممکنه بیان
منشی سان :خانم رییس ایشون اقای لی هیوکجه هستن
میرا: اقای لی منتظرتون بودیم من لی میرا هستم و ایشون برادرم لی دونگهه
میرا برگشت بهم نگاه کرد در اون لحظه دنیا ی من یه زلزله ی شدید رو تجربه میکرد کسی که جلوم بود خودش بود رییس اون کمپانی مسخره بلونده بیست و شیش هفت ساله توی چشمای اون هم یه شک عمیق بود
میرا:هائه خوبی ؟رنگت پریده
من:میرا من حالم خوب نیست اقای لی معذرت میخوام
از اتاق بیرون اومدم و به سمته دستشویی رفتم کلی اب به صورتم پاشیدم اون گیجی به یه خوشحالی عمیق تبدیل شد
من:پیداش کردم ..خدایا پیداش کردم
نمیدونم  چقدر اونجا ایستادم چقدر توی اینه به خودم نگاه کردم انگار زمان از دستم در رفته بود این خلا تا وقتی ادامه داشت که پیامه میرا رو دریافت کردم
میرا:هی برگرد اون رفت بذار ببینم مشکلت چیه
یک باره دیگه به صورتم اب زدم و از دستشویی بیرون اومدم امیدوارم به خاطر ترک ناگهانی دفتر مشکلی پیش نیومده باشه سالن اصلی خلوت بود به ساعتم نگاه کردم چه زود وقت نهار شده
راه رو های خالی حس بدی به ادم میده  سرمو پایین انداختم و یه نفس عمیق کشیدم
من:میرا چرا تو اینقدر سمجی  من چه دروغی بهت بگم !!
صدای درومد و بعد من توی یکی از اتاقا کشیده شدم چراغا خاموش بود و هیچ جا رو نمیدیدم
من:هی...
یادم رفت نفس بکشم با وجود لبایی که روی لبام بود شکه شدم ولی بعد فرمشون رو یادم اومد لبای اون بود  ازم جدا شد من محکم بغلش کردم نمیتونستم خوشحالیم رو تو اون لحظه مخفی کنم
هیوکی:بیا با هم بمونیم هائه برای همیشه
لبخندشو حس میکردم اروم لبش رو روی گردنم گذاشت و اروم بوسیدم لبخند زدم اره این واقعا خودشه
من:هیوکی امروز دلم برات تنگ شده بود




طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/06/5 | 03:17 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.