تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - today i miss you
بله طولانی شد
اعصاب نمیذاره اصلا

وان شاته ولی خوب تا همینجا تایپ شده یکم زمان میبره تمام شه فردا ادامش رو میذارم

Today I miss you


تو ساحل به ارومی  قدم میزنم و از نسیم خنکی که موهام رو به حرکت درمیاره لذت میبرم اولین باره که توی این چند سال به ساحل میام معمولا بخاطر سختگیری های خواهر هیجوقت داخل محوطه نیومده بودم به هر حال میخواستم این تابستون از نبود خواهر عزیزم استفاده کنم و هر روز توی ساحل قدم بزنم
شاید فکر کنید دارم خواهرم رو میپیچونم ولی اصلا اینجوری نیست من واقعا و عمیقا عاشق خواهرمم ولی خوب من عاشق اب هم هستم و خوب اون این یک مورد رو نمیخواد درک کنه .به پهنا ی صورت لبخند میزدم واگرساحل شلوغ بود احتمالا خیلی ها فکر میکردن من دیوونم
به سمته بستنی فروشی عمو روی رفتم توی مغازه پشت فیریزر ایستاده بود و داشت یه  ظرف رو پر میکرد
من:سلام عمو روی
لبخند زد م و خودمو روی پیشخون کشیدمو و نشستم
روی:سلام هائه خوبی ؟
با لبخد بهم چشمک زد و به کارش مشغول شد
من:چرا اینقدر طول میکشه دیگه داری پیر میشی پیره مرد ؟
روی :پرویی هائه
من:ممنون عمو روی
روی:ولی نه بزرگترین ظرف مغازه رو یادته غول بی مصرف یکی نیم ساعت پیش اومد و گفت با بستنی توت فرنگی پرش کنم  بالاخره از شرش خلاص شدم
من:از اون خر پولاست نه ؟؟کسی این همه بستنتی اونم توی غول بی مصرف سفارش نمیده
روی:خوب تمام شد. به نظر میاد ماله این اطراف نیست شاید از سئول اومده باشه موهاش بلونده پوست روشنی هم داره
من:دوست دارم ببینمش
روی:عالی پسره خوب این بسته رو ببر تو ساحل پشتی گفت کنار ساحل میایسته یادت باشه پسره قد بلنده و موهای بلوند داره گفت اسمش هیوکجه است
بسته رو برداشتم  و حرکت کردم درسته بستنیه زیادی و سریع اب نمیشه ولی دوست دارم سریع به ساحل جلویی برگردم اونجا امنیتش بیشتره یکم یه پسر بلوند رو لب اب دیدم که لبخند میزد و هی دستشو توی اب میزد کنارش ایستادم و بسته رو روی زمین گذاشتم
من:شما هیوکجه هستید ؟
هیوک:بله
من:خدا رو شکر بفرمایید بستتون امیدوارم از خوردنش لذت ببرید
لبخند زدم و برگشتم تا غروب نزدیک ساحل بودم و بعد برگشتم خونه  تمام درها رو قفل کردم و بدون خوردن شام برگشتم توی اتاقم ولی به دو ثانیه هم نکشید که تلفن اتاق شروع به زنگ خوردن کرد وقتی تلفن رو برداشتم تقریبا میدونستم کیه
میرا:بیرون از خونه بودی تا الان بهت گفتم نرو سمته ساحل
من : حالت خوبه میرا به سلامت رسیدی ؟ کارات خوب پیش میرن ممنون منم خوبم اینجا خیلی خوش میگذره در تابستون 26 سالگیم یه نفر هست که هنوز سعی میکنه من رو کنترل کنه  جدا از اون همه چیز خوبه
میرا:منو نپیچون پسر کوچولو
من:اینجا همه چی خوبه منم کوچولو نیستم
میرا:اگر بخوای من سریع بر میگردم هانجین خودش میتونه کارا رو انجام بده
من:میرا اگر اینکرو کنی مطمئن باش خودمو تو دریا غرق میکنم بذار از زندگیم لذت ببرم زندگی دانشجوییم که کوفتم شد حداقل بذار خوش باشم همین سه ماه  رو
میرا:باشه فقط اینو یادت باشه تو تنها عضو خوانواده ی منی  تنها کسی که برام مونده مراقب خودت باش من میرم بای
گوشی رو قطع کرد حس میکنم یکم بد حرف زدم ولی احتمالا فردا صبح دوباره زنگ میزنه و میخنده روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاقم خیره شدم چهره ی اون پسر وقتی بستنی رو ازم گرفت خیلی غمگین بود احتمالا من اگر اون همه بستنی رو یه جا میخوردم مغزم یخ میزد ولی نمیدونم اون چه حالی پیدا میکنه
اینقدر به اون بلندی مرموز فکر کردم که کم کم خوابم برد
.
.
صبح که بلند شدم اینقدر هوا خوب بود که ترجیح دادم صبحانمو توی کافه ی توی ساحل بخورم پس سریع لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون ویلای ما نسبت به ویلا های اطراف بزرگ تر بود و دید بهتری به ساحل داشت البته همونطور که گفت این اولین تابستونی که تونستم پام رو توی ساحل بذارم
وقتی به کافه رسیدم هیچول و شیوون تازه داشتن کافه رو باز میکردن شیوون برام دست تکون داد و هیچول با لبخند همیشگیش منتظر شد تا بهشون برسم شیوون و هیچول تنها دوستای منن و فقط اونا میدونن من واقعا کی هستم شیوون بهم خوشامد میگه و منو هیچول رو تنها میذاره  به هیچول کمک کردم تا صندلی ها رو بیرون بچینه و بعد پشت پیشخون نشستم تا سراشپز شیوون صبحانه ی خوشمزه ی منو بهم بده
وقتی شیوون از اشپزخونه اومد سه تایی نشستیم و مشغول خوردن شدیم شیوون درباره ی برنامشون صحبت میکرد گفت میخوان مغازه رو بزرگ تر کنن  هیچول هم درارامش با موهاش ور میرفت و در اخر خسته شد و اونا رو با کش بست بعد از تمام کردن صبحانه ازشون خدافظی کردم به سمته  ساحل رفتم امروز روز شلوغیه اخر هفته ها همیشه شلوغه و خوب میرا تمام محافاظا رو برده و ساحل برای من یکم خطرناکه نه اینکه من سوسول باشمو یا ازخودم تعریف کنم نه من فقط استاد افتادن در مرکز مشکلاتم استادش!!
برای نهار بازم رفتم پیش شیوون و هیچول  اینجوری  لازم نبود تنها نهار بخورم ولی اینبار شیوون رو ندیدم و بعدش خودمم مجبور شدم بلند شم و به هیچول کمک کنم اونجا خیلی شلوغ بود و کلی سفارش اونجا ریخته بود که باید جمع میشدن وقتی کار سبک تر شد از هیچول خدافظی کردم و برگشتم توی ساحل  خورشید تقریبا مستقیم میتابید و با نسیم خنک در تضاد بود
سرمو انداختم پایین و توی فکر بودم .اگر کارها درست پیش نره میرا تو دردسر میوفته و احتمالا من یک سال دیگه باید خودمو از شرکت و کارا دور نگه دارم و بازم میرا دست تنها میمونه
همین جور تو افکارم بودم که محکم به یه نفر خوردم و افتادم زمین وقتی سرمو اوردم بالا یه مرد گنده رو دیدم که روبروم ایستاده و اصلا خوشحال به نظر نمیرسه فکر کنم درباره ی استاد بودنم توضیح دادم من استاده افتادن وسط مشکلاتم
-هی عوضی مگه کوری ؟؟ ببین چه گندی زدی بستنی ریخت روی لباسماز یقه گرفتم و بلندم کرد
من:اقا من واقعا متاسفم میتونم هزینه ی خشک شویی رو بدم خواهش میکنم اروم باشید
-هزینه ی خشک شویی باشه برای بعد اول باید کاری کنم که چشمات بهتر ببینه
مشتشو بالا برد و خوب حدس میزدم  بعدش قراره چه اتفاقی برام بیوفته یه جای مشت خشکل با چندتا کبودی چشمامو بستمو منتظر درد موندم ولی نه هیچ اتفاقی نیوفتاد چشمام رو باز کردم و دیدمش دوباره
-اقا میشه دوستمو ول کنید اون مریضه و اگر شکه شه احتمالا به جرمه قتلش میرید زندان
اروم دستشو دراز کرد و منو از اون مرده گرفت اون یارو هم رنگ پریده تر از اون بود که بخواد بمونه و بحث کنه  وقتی مرده کاملا دور شد لبخند زد و منو اروم روی نیمکتی که اون گوشه بود گذاشت
هیوک:ببخشید فکرکنم شکه شدی
من:اوه شکه شدم داشتم میمردم رفیق نزدیک بود تمام ازادیم بپره اوه خدا رحم کردم ممنون
-هائـــــــــــــه هائه تو خوبی؟
صدای شیوون بود که داشت به سمتمون میومد خیلی نگران میزد
من:وونا داشتم بدبخت میشدم ولی این رفیق نجاتم داد
شیوون به هیوک نگاه کرد و بهش لبخند زد
شیوون:یا هائه میدونی اگر بلایی سرت بیاد میرا و هیچول تمام موها ی مو میکنن ؟؟حواست کجاست اگر اتفاقی برات میوفتاد من باید چیکار میکردم
هیوک:خوب به نظر همه چی خوبه پس من تنهاتون میذارم
من:چرا با من نمیای کافه ی شیوون فکر کنم بتونم برای جبران یه غذای خوب مهمونت کنم
هیوک:لازم نیست
شیوون:نیازی به ناز کردن نیست تو بچه ی ساحلی ما رو نجات دادی برای تشکر کوچیکترین کاریه که میتونیم بکنیم
 دستشو گرفتم و دنباله خودم کشیدم اون لبخند میزد یه لبخند قشنگ که باعث میشد تعجب کنم چجور اون موقع اونقدر غمگین به بود
وقتی به کافه رسیدیم جدا از صدای مشتریا یه صدا کاملا وحشت زدم کرد و چیزی که به سمتم میومد شکم کرد
هیوکی با دستش بشقابی که سمتم میومد رو گرفت و نیشخند زد
هیوک:خوش امد گویی خوبی بود
هیچول :بچه ی عوضی بذار ببینم چیزیت که نشده سالمی اه شبوون همیشه کنده
من:هیچول من سالمم ولی اگر این بشقابه تو سرم میخورد امکان نداشت سالم بمونم
هیچول:خفه شو بیا بشین یه چی بدم کوفت کنی
من: ممنون از نگرانیت
با هیوکی جای همیشگیم نشستم و مشغول صحبت شدیم حق با عمو روی بود اون از سئول اومده بود که دریا رو ببینه  وخوب مکالمون به یه دوستی خوب تموم شد

.
.
.
 توی ساحل با هیوکی قدم میزدیم  هیوکی درباره ی قسمته پشتی ساحل توضیح میداد و خوب کنجکاوی بد دردیه
من:هیوکی میخوای بری ؟؟
هیوکی: اره این هفته اخرین هفته ی تابستونه و من باید برگردم سئول
من:اه که اینطور
این درد عجیب چیه که حس میکنم انگار داره از داخل روحم رو میخوره  




طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/05/30 | 07:54 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.