تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Bitter than amnesia- P6


اسمش ...صورتش...خندش ... همه چیزش ...شبیه اونه چرا ؟
من:خیلی خوش گذشت ممنون هائه
دونگهه :هائهههههههههه؟
من:دوست نداری؟؟؟ اسمت رو کامل میگم اگر دوست نداری
دونگهه:نه مشکلی نیست فقط کسی تا حالا اینجوری صدام نکرده
خودم رو روی مبل انداختم خونه ای که شاینینگ برامون انتخاب کرده بود خیلی بزرگ و خوشکل بود باعث میشد یکم هیجان زده بشم
دونگهه:اشکال نداره ازت سوال کنم میخوام بیشتر بشناسمت
نگاهش کردمو بهش لبخند زدم یهو صورتش خجالت زده شد اوپس این دفعه مثل قبل نخندیدم
دونگهه "خوب...خوبه بیا شروع کنیم
سرم و تکون دادم و اون درباره ی همه چی ازم سوال کرد از تاریخ اصلی تولدم تا رنگ مورده علاقم  بدون خستگی به تمام سوالاتش جواب دادم و البته خوشحال بودم خیلی خوشحال چیزی که احتمالا تو این شرایط هر کسی حسش نمیکنه
دونگهه:چرا با رییس صمیمی هستی ؟
من:وقتی برگشتم کره پدرو مادرم توی یه سفر کاری مردن و چون هر دوشون تک فرزند بودن و خودمم تک فرزند بودم رسما یتیم شدم هیچ فامیلی نداشتم پس با پولی که ارث بهم رسیده بود زندگیم رو میگذروندم ولی خرج دانشگاهم یکم بالا رفت توی دانشگاه شاینینگ استادم بود و شرایطم رو میدونست پس گفت با شرکتش قرار داد ببندم
برعکس تمام هنرمندای کمپانی من رو خوده شاینینگ اموزش داده برای همین باهاش صمیمیم
دونگهه:خوش بحالت من رو کلی تهدید کرده که اگر سره قرار نمیومدم مینداختم بیرون و این چیزا تو مسابقه هایی که کاندید میشدم نمیذاشت شرکت کنم همیشه پیامش میومد نه نمیتونه شرکت کنه  برای همین وقتی رابطه ی  تو رییس رو دیدم ناراحت شدم که ما هم سنیم ولی رییس تا این اندازه بینمون فرق میذارم  یکم حسودیم شد
دستامو دورش انداختم و بغلش کردم شکه شد ولی چیزی نگفت
دونگهه:من همیشه تا شب مسابقه کلی تمرین میکردم ولی حتی این فرصت رو نداشتم تا خودم رو نشون بدم
من:اشکال نداره هائه از این به بعد من شاهد درخشیدنتم بهت قول میدم باور کن
دونگه:میتونستی به سوالام جواب ندی میدونی ؟
من:چرا جواب ندم تو الان دوستمی هم گروهمی
"احتمالا عشقمم هستی "
من:یالا بریم بخوابیم من فردا میخوام حسابی خستت کنم
دستمو از دورش باز کردم و به جاش موهاش رو بهم ریختم بهم لبخند زد و به سمته اتاقی که رو درش نوشته بود دونگهه رفت اتاق اون طبقه ی پایین بود و اتاق من طبقه ی بالا به سمته اتاقم رفتم وقتی مطمئن شدم دونگهه خوابیده یا حداقل از اتاقش بیرون نمیاد به ژومی زنگ زدم
ژومی: احمق ساعت دوازده است چرا بیداری پوستت خراب میشه
من:داد نزن عوضی ژومی توی مسابقات رییس بهت زنگ میزد و میگفت اسمه اون یکی رو از مسابقه حذف کنی ؟
ژومی :نه همین فولاد زره انجی زنگ میزد
درست حدس زدم پس واقعا رییس دونگهه رو نجات داده
ژومی :هوی عوضی چیزی شده ؟
من:انجلا داره بر ضده کمپانی کار میکنه رییس اینو فهمیده برای همین من و اورد اینجا و با دونگهه هم گروهم کرد برای حفاظت ازش
ژومی:من فردا میام سمتت تا قبل از ساعت 9 از خونه بیرون نرید خوب ؟
من:باشه فعلا باید به شاینینگ زنگ بزنم قطع کن
قطع کردم و سریه به رییس زنگ زدم اون هیچ وقت زود نمیخوابید بعد از چندتا بوق جواب داد و مثل همیشه میتونستم خنده ی عمیقشو حس کنم
شاینینگ:هیوکیییییییی پسرم جیزی شده؟؟چیزی نیاز داری؟
من:دفعه ی بعد که خواستی کاری کنی قبلش به من بگو میدونی چقدر گلوکز سوزوندم تا فهمیدم
شاینینگ:پس فهمیدی ...هائه هیچوقت با من حرف نمیزنه چون فکر میکنه من باعث همه چیم اونم باید مثل تو بدرخشه پس مجبورم
من:هواشو دارم نترس  من و میشناسی که
شاینینگ:میدونی کیسا سان از کارش استعفا داده و چون مدیریت خونده من استخدامش کردم تو میخوایش یا بدمش هائه؟
من: کیسا ساننننننننننننننننننننن؟؟ از کاره خانوادگیش استعفا داد ؟؟ بدش به هائه ولی قبل بهش عکس هائه رو نشون بده میترسم سکته کنه
شاینینگ: باشه باشه
من:خوب باید بخوابم وگرنه ژومی منو از زندگی محروم میکنه
داشتم قطع میکردم که یه چیزه شکه کننده شنیدم
شاینینگ:راستی میدونی هائه همون روزی از کما درومد که اون رفت
و تلفن رو قطع کرد صدای بوق بوی گوشم داشت اذیتم میکرد پس واقعا یه ربطی هست یه ربطه بزرگ تلفن رو روی میز گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم اول رمز درو عوض کردم تا انجلا نتونه بیاد داخل اینجوری وقتی بیاد من میفهمم رمز و روی یه کاغذ نوشتم و به سمته اتاق هائه رفتم چند بار در زدم ولی صدایی نیومد پس احتمالا خوب بود میخواستم رمز رو دمه در بذارم ولی احتمال دادم  نبینش
اروم درو باز کردم و داخل رفتم یه عروسک نمو رو بغل کرده بود و اروم خوابیده بود جلو و برگه رو روی عسلی کنار تختش گذاشتم با دستم موهای توی صورتش رو کنار زدم
دوست داشتم تا صبح نگاش کنم ولی میترسیدم بلندشه و با دیدنم شکه شه پس بوسه ی ارومی به پیشونیش زدم و سریع از اتاق بیرون رفتم
رمز رو یرای ژومی و رییس اس ام اس کردم و بالاخره چشمام رو بستم
.
.
صبح با صدای ضربه های پی در پی بلند شدم به ساعت نگاه کردم تازه ساعت 8 بود از اتاقم بیرون اومده دونگهه هم از اتاقش بیرون اومد و به من نگاه کرد بهش لبخند زدم و رفتم درو باز کردم انجلا بود صورتش قرمز بود که به حساب عصبانیتش گذاشتم از جلوی در کنار رفتم و اون داخل اومد
انجلا:کی رمز درو عوض کردی دونگهه؟؟ مسخره بازی دراوردی باز
به سمته هائه رفتم و دستمو دور گردنش انداختم
من:خواهش میکنم با هائه درست صحبت کنید من رمز رو عوض کردم
انجلا:به چه اجازه ای رمز رو عوض کردی و اطلاع ندادی ؟
من:اطلاع دادم به ژومی شاینینگ و مدیر هائه
انجلا:مدیر دونگهه منم به من اطلاعی ندادن
من:اشتباه میکنید مدیر دونگهه با ژومی میاد شما دیگه مدیرش نیستید انجلا و اگر مشکلی دارید میشه برید و با شوهی سان حلش کنید من و هائه باید اماده شیم هائه میخواد منو ببره بیرون
انجلا:هائه ی عوضی تو...
ژومی:باهاشون درست صحبت کن انجی وگرنه به جرمات اضافه میشه  
انجلا به ژومی نگاه کرد و به سرعت از خونه بیرون رفت
دونگهه:اینجا چه خبره؟؟کی مدیرم عوض شد ؟؟؟
ژومی:دیشب هیوکی به من زنگ زد و در باره ی مسابقاتت سوال کرد و بعدش معلوم شد رییس کسی نبوده که اونا رو کسل میکرده و رییس هم برای امنیت بیشتر به شوهی سان گفت یه مدیر دیگه برات بذاره بهت قول میدم وقتی اومد اینجا عاشق خودشو پسرش بشی
من:خوب دیگه نیاز نیست وایسیم نه ژومی بیا بیرون سه تایی صبحانه بخوریم
ژومی :کیسا دو ساعت دیگه میرسه نمیخوام گم و گور بشه
من:باشه ژومی لبخندی زد و یه پوشه به دونگهه داد و بعد از یه صحبت ساده از خونه رفت بیرون
دونگهه:کی به شاینینگ زنگ زدی ؟
من:دیشب بعد از اینکه خوابید ی
دونگهه:پس انجی کسی بود که به زندگیم گند میزد و من فکر میکردم رییسه
من:رییس خودش غلط اندازه خودت رو ناراحت نکن حالا اون پوشه رو باز کن ببینیم چی توشه
دونگهه:لازم نیست تا فردا شب بازش کنیم
من:چرا ؟؟
دونگهه:تا حالا توی محیط اصلیه کمپانی کار نکردی نه ؟ فایل ابی یعنی برنامه ی کاری فایل زرد یعنی اخطار فایل قرمز حکم اخراج
من:پس چون فایل ابیه یعنی برنامه ی کاریمونه
دونگهه:اره بیا لباس بپوشیم چون تو باید منو با کیسا سان اشنا کنی میدونی که من نمیشناسمش
لبخند زدم بعد از اون دوباره توی شهر گشتیم و من درباره کیسا سان زنش و پسرش کیسه صحبت کردم وقتی درباره شخصیت کیسا سان و شوهی سان حرف میزدم هائه فقط میخندید باورش نمیشد مدیر برنامه هاش و رییس بخش اینقدر ادمای خنده داری باشن و باورش نمیشد اونا با من همکلاسی بودن و هم سنه خودمونن
من:میخوای برگردیم احتمالا کیسا سان رسیده
دونگهه:میگم...چیزه..
من:چی شده ؟
دونگهه:رییس درباره ی من چیزی گفت مگه نه ؟؟
منظورش رو فهمیدم
من:اره گفت
دونگهه:تا امروز جز رییس کسی از این ماجرا خبر نداشته کما ی مسخره ی من
من:چرا بهش میگی رییس بهش بگو شاینینگ باور کن اون احمق تر از این حرفست که اسمی که بهش میدن براش مهم باشه
سرش رو تکون داد ولی از چهرش میشد فهمید ناراحته دستمو توی موهاش بردم و موهاش رو بهم ریختم سرش رو بالا اورد و بهم نگاه کرد
من:همه چی خوبه هائه نترس ....خوب بریم کیسا سان رو ببینیم من میخوام کیسه و هیوکی رو ببینم
دونگهه:هیوکی ؟؟؟؟؟ اون کیه ؟؟اسمش شبیه توئه ؟؟
من:سگشه !!
اول با تعجب نگام کرد ولی بعدش شروع کرد به خنده و این باعث خوشحالیم بود وقتی میخنده خیلی خوشکل تر میشه و باعث میشه من فکر کنم اینی که روبروم ایستاده همون هائه ی قدیمیه
حالا که انجی از سره راهمون برداشته شده یعنی ممکنه این پسر همون کسی باشه که دونگهه گفت ؟؟ یعنی این همونه ؟؟؟




طبقه بندی: Bitter than Amnesia،

تاریخ : 1392/05/22 | 02:58 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.