تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - routine
خب خب دوزتان ی بخش دیگه از دازتان
احتمالا بخش بعدی بخش پایانی خواهد بود
ممنون از هموتون که با من صبور بودین
بخش سوم
شیوون : کدوم گوری ....... هییی پات چی شده ؟؟
نگران براندازم میکنه : حالت خوبه ؟؟
من : چیزی نیست ..... خوردم زمین !
شیوون : حواست کجا بود ؟؟
من : اتفاق بود , خوبم رفیق .
سرش و تکون میده و به سمت اتاقکش میره و منم به سمت اتاقکم .
به دست هام نگاه میکنم , به شلوار پاره م ..... به اتفاقی که افتاد فکر میکنم ..... ناخوداگاه لبخند میزنم ! پس اونقدرها که فکر
میکردم بی توجه نیست ! دونگهه ...... دونگهه ...... اسمش رو با خودم تکرار میکنم !
اگر احساس میکنین دارم کار احمقانه ای انجام میدم کاملا در اشتباهین ! چون شما جای من نیستین و من خوشحالم !
شاید این خوشحالی یکم بیش از حد باشه_که دلیل بیش از حد بودنش رو نمیدونم_ ولی خوشحالم !!
.
وقتی به خونه میرسم باز هم سوال ها شروع میشه راجع به اینکه چه بلایی سرم اومده ! یکم زیادی بزرگش میکنن و من هم
مجبور میشم باز تکرارکنم و بگم که همش یک اتفاق بوده !
وقتی به رختخواب میرم باز هم بهش فکر میکنم ...... شاید این بار حق با شماست دارم زیادی به این موضوع فکر میکنم
ولی دست خودم نیست . پس بهم حق بدین !!
.
اینکه دارم چیکار میکنم و خودم هم زیاد نمیدونم ! ولی حس میکنم باید ازش تشکر کنم ! در واقع باید ی جور خاص ازش
تشکر کنم ! به پاکت شیر توی دستم نگاه میکنم و با خودم میگم هیوک تو یک احمقی !!
ساعت ده و نیم صبحه ! امیدوارم توی کتابفروشی باشه و فقط با این امید در شیشه ای رو هل میدم .
مثل دفعه ی پیش صدای اویز بلند میشه و دونگهه رو میبینم که نیم خیز شده و داره کتاب ها رو مرتب میکنه !
با دیدنش لبخند بزرگی میزنم و اروم به سمتش میرم . حتی سرش رو به سمتم نمیچرخونه !
من : سلام
سرش و میچرخونه و به نظرم کمی متعجب میاد ! بلند میشه .
دونگهه : سلام !
من : مزاحم که نیستم ؟؟
کمی براندازم میکنه : نه زیاد !!
نه زیاد ! جواب تحریک کننده ای بود ولی خوب میشدامیدوار بود که خیلی هم مزاحم نیستم !
من : زیاد وقتتو نمیگیرم .... فقط برای تشکر !!
و بعد از زدن این حرف پاکت شیر رو به سمتش میگیرم !
به من و بعد به پاکت شیر نگاه میکنه و بعد قشنگ ترین لبخندی که میتونست رو بهم میزنه !
نه اینکه برای این کار سعی کنه ! دونگهه تمام لبخند هاش قشنگن !
دونگهه : ممنون .
من : امیدوارم دوست داشته باشی .
خوب کارم تموم شد و الان لحظه ایه که باید خداحافظی کنم
من : من میرم . روز خوبی داشته باشی
به سمت در میرم که صداش سره جام نگهم میداره
دونگهه : دوست دارم ... شیرو میگم !!
برمیگردم و ی لبخند بزرگ میزنم : خوشحالم !
قدم توی پیاده رو میذارم بدون اینکه لبخند از روی لب هام محو شه !
در اون لحظه حس خوبی داشتم که قابل تعریف نبود ...... حداقل نه الان !!
.
عصر مثل هر روز منتظرم تا ببینمش ! شاید نشه گفت مثل هر روز چون امروز مشتاق ترم برای دیدنش !
وقتی نزدیکم میشه به زانوم نگاه میکنه .
حس میکنم ترجیح میده حرف نزنه یا سوال نپرسه ! خیلی جالبه حتی اسمم رو نمیدونه !
من : سلام
دونگهه : سلام
از کنارم رد میشه و به راهش ادامه میده
بلند تر حرف میزنم : خسته نباشی .
شاید من اینجوری حس کردم ولی بیشتر از همیشه مکث کرد .... دستشو بالا اورد و برام تکون داد و دوباره حرکت کرد !
منتظر اتوبوس میشینم ..... درست مثل هر روز ........
.
---------------------------------------
شیر خوشمزه ای بود ! درسته فقط یک پاکت شیر بود درست مثل همونی که هر روز صبح میخورمش ولی.... این کمی
متفاوت بود ! اون برای تشکر بهم داده بود ! اون !! هنوز اسمش و نمیدونم ! ولی تشکر خلاقانه ای بود و باعث شد لبخند بزنم
درخونه رو باز میکنم . بابا نیست . نمیدونم کجاست چون مهم نیست !
کوله م و گوشه ی اتاق میذارم . فردا باید ازش بپرسم اسمش چیه !
حق دارین این افکار کمی از من بعیده ولی خوب ........ داره ازش خوشم میاد !!
.
اماده رفتن به کتاب فروشی میشم که گوشیم زنگ میخوره
من : سلام لیتوک
لیتوک : سلام چطوری ؟؟
من : خوب . چه خبرا ؟؟
لیتوک : امروزعصر وقت داری ؟؟
من : اره !
من تقریبا 90درصد اوقات بعد از کتاب فروشی وقت بیکارو اضافه دارم ! خوشحال میشم بیرون از خونه بگذرونمش !
لیتوک : پس میام دنبالت . میخوام با یکی اشنات کنم .
من : خوبه منتظرم .
وقتی قطع میکنم لبخند کجکی میزنم ! قراره با همسر اینده ش اشنا بشم !
.
به ساعتم نگاه میکنم و بعد دوباره به پیاده رو نگاه میکنم . پس کجاست ؟؟ الان لیتوک پیداش میشه !
احساس حماقت میکنم ! میتونستم فردا خیلی راحت موقع رد شدن از کنارش اسمش رو بپرسم ولی حس میکنم همین الان باید
منتظرش بمونم و تو چشماش زل بزنم و بگم : اسمت چیه ؟؟
یاااا دونگهه تو ی احمقی !!
بالاخره از دور پیداش میشه . رنگ شاد لباس هاش همیشه اون رو از مناظر اطرافش متمایز میکنه .
با کمی تعجب بهم نزدیک میشه
-سلام
من: سلام
کاملا خونسرد رفتار میکنم
-حالت خوبه ؟ مشکلی هست ؟
من : اوهوم . نه , منتظر دوستمم !
-اوکی . پس مزاحمت نمیشم .
انقدر بی تفاوتم که خودمم شک میکنم این من بودم که برای پرسیدن اسمش اینجا منتظرش شدم ؟!!
من : راستی اسمت چی بود ؟؟
می ایسته و به سمتم برمیگرده : هیوکجه . اگر خواستی صدام کنی میتونی بگی هیوک !
لبخند میزنه و دستشو برام تکون میده . منتظر میشم تا دوباره به راهش ادامه بده و بعد لبخند میزنم !!
صدای بوق ماشین منو به خودم میاره .
من : سلام . پس کجاست ؟؟
لیتوک : سلام . اینقدر مشتاقی ببینیش ؟؟
میخندم
لیتوک : بیا سوار شو منتظره
.
سلیقه ی خوبی داره . تحسینش میکنم . دختر زیباییه که لوس نیست و به اندازه ی قابل قبولی مودبه ! شاید بیشتر از قابل
قبول !
بعد از خوردن نوشیدنی و کمی حرف بلند میشیم .
من : از اشناییتون خوشحال شدم .
-ممنونم . منم همین طور
به لیتوک نگاه میکنم : پس من میرم .
لیتوک : هییی کجا ؟؟ میرسونمت
من : نه ممنون خودم میرم . راحت باش
تعظیم خیلی کوتاهی میکنم و ازشون دور میشم و از کافی شاپ بیرون میام . باید یاد بگیرم دیگه نمیشه زیاد مزاحم لیتوک شد
همین که پام و میذارم بیرون ذهنم میگه هیوک !! دقیقا نمیدونم دلیل تکرار اسمش توی ذهنم چیه ولی خب دارم این کارو میکنم
یا شایدم بی اختیار این کارو میکنم ! نمیدونم گیج شدم ! موقعیت مشابه این رو تا به حال نداشتم !
روی صندلی میشینم و منتظر اومدن مترو میشم .
.
اینجا نقطه ایه که وقایع با سرعت بیشتری طی میشن ! نه اینکه مشکلی برای ساعت ها به وجود اومده باشه , نه !
اما درگیری ذهنی وشاید قلبی من باعث میشه زیاد تکرارهای هر روزم رو نبینم !
حالت مسخره ایه ! حس میکنم از لحاظ روانی به سمت چیزی کشش دارم ولی جسمم مسیر هر روزش رو طی میکنه !
شاید بگین عجیبه و شاید منم باید بگم اره .... عجیبه !!
این بار میبینمش که وقتی بهم نزدیک میشه گوشیش رو از جیب شلوارش میکشه بیرن
هیوک : دونگهه میتونم شمارتو داشه باشم ؟
من : اره
شمارم و سیو میکنه و با عجله خدافظی میکنه .
ببینید من اصلا ادم بی تفاوت یا بی احساسی نیستم ! فقط رفتارهام به کمی شناخت نیاز داره همین !
و هیوکی درست همون کسیه که سعی میکنه بشناسه و درک کنه !
بعد از این همه مدت بالاخره شماره م توی گوشیشه ! پیشرفت خوبیه !
.
--------------------------------
اینکه چرا تمام مسیر رو تا شهر بازی صبر کردم ودقیقا الان گوشیم و کشیدم بیرون تا بهش پیام بدم , دلیلش نامشخصه !
ولی خب الان روی صندلی پایه بلندم نشستم و حروف رو تایپ میکنم : در چه حالی ؟
گوشی رو جلوی چشمم میذارم و لبخند میزنم .
-دراز کشیدم و به سقف خیره شدم
به اندازه ی کافی سریعه ! الان نمیدونم باید چی بگم ! ولی دوست دارم ادامه بدم .....حرف بزنم ....... دوست دارم بیشتر
بشناسمش ...... بیشتر ببینمش ........ شاید ی جور کشش !!
من : من به چرخ و فلک خیره شدم !
دونگهه : چرا؟؟
من : چون کارم اینه !
دونگهه : چی ؟؟
من : من توی شهربازی بلیط چرخ و فلک میفروشم
دونگهه : کاره جالبیه .
اره دونگهه کاره جالبیه .... در واقع کاره شادیه !
شیوون : حالت خوبه ؟؟
من : ها ؟؟
شیوون : دونگهه کیه ؟
باید بگم با صدای بلند حرف زدم و این افتضاحه ! تقصیر من نیست ! وقتی دونگهه انقدر نزدیکه واقعا کنترل صدام سخت
میشه ! البته اگر از نظر شما حرف زدن در قالب کلمات انقدر نزدیک به نظر برسه !!
من : دوستم !
شیوون : دوست خیالی پیدا کردی ؟؟
میخندم شیوون یک احمقه ! گوشیم و بهش نشون میدم
من : تو گوشیمه !
شیوون نزدیک تر میاد و با تعجب به گوشیم خیره میشه : سلام اقای دونگهه . خوشبختم !
این بار هر دومون بلند میخندیم !
شیوون : دیگه از این دیوونه بازی ها درنیار !
انگشتشو به سمتم میگیره و ازم دور میشه . قبول دارم باید صدامو کنترل کنم .
.
این روز هایی که میگذرن نیازی به تکرار شون نیست ! نه اینکه بد بگذرن یا حالم خوب نباشه ....نه !
فقط دونگهه پررنگ تر شده ...... مثل یک هاشور قرمز وسط یک صفحه ی خاکستری !
مسلما رنگ قرمز حتی نظر شمارو هم بیشتر جلب میکنه ...... وسعی میکنین بیشتر نگاهش کنین !!
و من الان چیز های بیشتری ازش میدونم . و دارم هر روز یک پله بالا تر میرم . شما اسمش رو چی میذارین ؟؟
شاید تکامل احساس ...............
.
-----------------------------------------
حرف های زیادی از من شنیدین ! و هنوز حرف های دیگه ای برای گفتن دارم ..... ولی امروز حس بدی دارم !
اگر شما با کسی که هیچ حسی نداره دعوا کرده باشین چه حسی دارین ؟؟
احساس خستگی میکنم ! دوست دارم همین الان با هیوک قدم بزنم . هوا ابریه .
چیزی از دوست داشتنم به زبون نمیارم و فقط از خونه میزنم بیرون . گوشی هارو توی گوشم فرو میکنم و دکمه ی پلی رو
فشار میدم ..........
This is the END-
نه هنوز برای پایان زوده ! به راهم ادامه میدم و خواننده همچنان به حرف هاش ادامه میده و من فقط گوش میکنم .....
-You may have my number….take my name….but you never have my HEART
باز ذهنم میگه هیوک !! میگه هیوک و مو های بلوندش .... هیوک و رنگ های شادش .... هیوک و لبخند بزرگش .....
حس میکنم اون قلبم رو داره ..... نمیدونم چطور !! فقط حس میکنم قلبم سره جاش نیست !.....
-Your my obsession
یکم غمگینه ولی حرف های قشنگی میزنه .......
-You are my every thing
صدای ارومی داره ....... به راهم ادامه میدم .......
حواسم به کجا رفتن نیست ! حواسم به رفتنه ..... شاید پیش هیوک ...... اون الان سره کاره و هوا هنوز ابریه ......
-You are star of my day dream
اهنگ چندمیه ؟؟ ساعت چنده ؟؟ هوا تاریک شده !!
نزدیک شهربازی ام .....
-I wanna dance
الان تنها کاری که نمیخوام انجام بدم رقصیدنه ! فقط میخوام هیوک و ببینم همین ! دکمه ی استپ رو فشار میدم و با چشم
دنبال چرخ و فلک میرم ...... درواقع دنبال هیوک ......
.
موهای بلوندش خیلی واضح از پشت شیشه پیداست . و سرش توی کتابه . گوشی ها رو از گوشم بیرون میکشم
ولی فقط نگاهش میکنم ..... بعد از چند لحظه سرش و بالا میاره و اولین کاری که انجام میده تعجب کردنه !
من : سلام
هیوک : سلام .... اینجا چیکار میکنی ؟؟
حالا روی لب هاش چیزی به اسم لبخند وجود داره . اینجوری بهتره .
من : امروز هوا ابریه . دوست داشتم قدم بزنم .
میدونم هیچ ربطی نداره ! ولی خب نتونستم بگم حالم خوب نبود و دوست داشتم با تو قدم بزنم !
هیوک : اره میدونم . بیا تو
اتاقک کوچیک رو دور میزنم و میرم تو . من الان تو یک فضای کوچیک با هیوک قرار گرفتم . این تنها موضوع
هیجان انگیز امروزم بود !
هیوک : حالت خوبه ؟؟
فقط سرم و تکون میدم ولی اون کمی دقیق تر نگاهم میکنه
هیوک : از کی داری قدم میزنی ؟؟
نمیدونم ! واقعا ساعت دقیقشو نمیدونستم ..... ی ساعتی بود مثل عصر !!
بیشتر از این نمیپرسه ! چون درک میکنه ..... چون من و درک میکنه ........
.
-----------------------------------
وقتی سرم و بالا میارم و میبینمش قلبم سریع تر از حدمعمول میزنه ! حق داره چون تعجب کردم و هیجان زده م !
این اولین باره !
رنگ پریده به نظر میاد و خسته ! میدونم عاشق هوای ابریه ...... ولی حس میکنم ی چیزی اذیتش میکنه !
وقتی جواب نمیده منم ادامه نمیدم ! چون دوست نداره .........
فقط سعی میکنم اروم ترش کنم و کاری کنم که بازم بهترین لبخندش و بهم بزنه !!
.
برای اولین بار با قراضه ی شیوون به خونه برنمیگردم !
توی تاکسی کنار هم نشستیم ..... سکوت قشنگیه ....ولی وقتی هر روز ی پله بالاتر رفتی به جایی میرسی که بهش
میگن خواستن ! و من واقعا میخواستم دستش و بگیرم ...... من معمولا به خواسته هام گوش میدم .....
سکوت بینمون همچنان ادامه داره با این تفاوت که دستش بین انگشت های منه ..........
.




طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/05/20 | 12:39 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.