تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Bitter than amnesia - P5
بله این هم یک قسمت دیگه از تلخ تر از فراموشی
 

انجلا اینکارو با من نکن من نمیتونم با کسی کار کنم
انجلا رو بروی من نشست و دستشو بالا اورد به  تلویزیون اشاره کرد به تلویزیون نگاه کردم خبر من بود و همکار ناخواستم
انجلا:دیگه دیره همه ی دنیا خبر همکاریتون رو میدونن جز خودتون البته جفتتون الان میدونید
من:یعنی چی ؟برای چی باید با یکی دیگه بخونم ؟مگه ایرادی توی کارم هست ؟
انجلا:کارات احساس ندارن
رییس گفته بود اگر ادامه پیدا کنه با یکی همگروهت میکنه خوب همگروه جدیدت یکی از بهترین رپرا و دنسرامونه که توی کره مشغول کار بوده برای همین اوردیمش اینجا تا باهات توی گروه باشه و احتمالا الان دیگه رسیده اونم مثل تو از این موضوع خبر نداشته
من:این دفعه زیاده روی نکردی ؟
انجلا :نه اصلا ساعت سه میان دنبالت و یه بادیگاردم برات گذاشتیم جهت حفاظتت
از جاش بلند شد که بره  ولی قبل از رفتن اخطار داد که اگر قرارو جیم بزنم از شرکت میندازنم بیرون
از جام بلند شدم و لب تابم رو اوردم باید ببینم قراه با کی هم گروهی شم من حتی اسمش رو هم نمیدونم فقط با یه سرچ ساده ی اسمم صدتا مطلب درباره ی من و همگروهیم پیدا شد
اسم اصلیش لی هیوکجه است بهش میگن ایونهیوک دنسره خیلی قابلیه و کلی مسابقه رو برده در مقابل اون من فقط یه مفت خور توی کمپانی به نظر میرسیدم
اخرین اخبار دربارش یکم شکم کرد اون مشکوک به قتل  بود ولی انگار رفع اتهام شده پس برای همین انجلا گفت برام یه بادیگارد میذاره .صورتش بی نقص به نظر میرسید تمام عکسایی که ازش بود یه خنده ی احمقانه داشت و در مقابل خنده های تلخی داشت که یه جورایی حالم رو میگرفت
چند تا از کاراش رو دانلود کردم صدای خوبی داشت عجیب بود که انجلا فقط بهش میگفت رپر جدا از اینکه نمیخواستم با اون به عنوان هم گروهی کار کنم اشتیاق خاصی برای دیدنش داشتم دوست داشتم زود تر ببینمش
.
.
بهترین تیپمو زدم و از خونم اومدم بیرون بادیگاردم کنار ماشین ایستاده بود درو برام باز کرد و منم که لازم نمیدیدم باهاش حرف بزنم فقط سوار شدم هدفونام رو گذاشتم توی گوشم و به بیرون پنجره خیره شدم یعنی اون پسر از نزیک  چجوریه؟ اونم مثل من با این همکاری کنار میاد ؟
 وقتی رسیدیم به کمپانی انجلا دم در ایستاده بود مثل همیشه لباساش یه جوری بود اصلا بهش نمیخورد مدیر ارشد یه کمپانی باشه هیپوقت هم تیپش رسمی نبوده من موندم واقعا چجور میذارن اون اینجوری راحت برای خودش بگرده
انجلا:خوشحالم نپیچوندی
و نیشخند زد دلم میخواست خفش کنم تا خندش روی لبش خشکشه
طرفدارام جلوی در کمپانی نشسته بودن و  پلاکاردای اعتراضی توی دستشون بود من واقعا درکشون میکردم واقعا میدونستم از چی ناراضین ولی من دیگه مثل اونا نبودم از صبح همش رژه رفتم و گفتم نباید قبولش کنم ولی الان که اینجام دوست دارم لبخند بزنم و بگم امیدوارم دوستای خوبی باشیم اون پسر کیه که من این احساس رو بهش پیدا کردم
.
.
در اتاق کنفرانس رو باز کردم دو تا پسر جوون توی اتاق بودن یکیشون رو سریع شناختم خودش بود لی هیوکجه و اون یکی هم احتمالا مدیرش بود انجلا سلام کرد و اون دوتا متوجه حضور ما شدن جفتشون بلند شدن و جلو اومدن اون پسر با دیدن من چهرش تغییر کرد نکنه از تیپم خوشش نیومده ؟یا شاید ایرادی توی صورتم هست ؟ یعنی گند زدم ؟
پر از استرس شد رنگش پرید مدیرش کنارش ایستاد
انجلا:ژومی حالش خوبه؟ مریض به نظر میرسه
پس اسمه اون یکی پسر ژومی بود مدیر برنامه های لی هیوکجه
ژومی :اره فقط شکه شده بخاطر یه تشابه .هیوکی خودتو جمع و جور کن این اولین دیدارتونه ها یالا عوضی
هیوکی :ژومی این خودشه ؟
جلو رفتم و دستمو جلوش گرفتم
من:سلام من لی دونگهه ام امیدوارم دوستای خوبی باشیم
و لبخند زدم ولی واقعا استرس داشتم یهو با دیدنم چش شد چرا این حالتا رو گرفت
دستم و گرفت و لبخند زد
هیوکی:منم لی هیوکجه ام میتونی هیوکی صدام کنی
پست میز نشستیم اونها جلومون نشسته بودن و من به اون پسر نگاه میکردم مدیرش انگا داشت چیزی رو براش توضیح میداد حس میکردم 5 دقیقه ی رییس اینبار خیی طولانی شده صدای هیوکی رو شنیدم که گفت حتی اسمشون هم شبیه همه و ژومی مدام تکرار میکردم میدونه
رییس بالاخره از اون دره لعنتی اومد داخل و به اون سکوت لعنتی پایان داد
رییس:خوب یه موقعیت اضطراری پیش اومده که من باید سریع برم پس خلاصش میکنم هیوک و هائه از امروز به عنوان ایونهه فعالیت هاشون رو شروع میکنن هائه از اون خونه باید اسباب کشی کنه و به خونه ای که برای هر دوتون در نظر گرفتیم اسباب کشی کنه هیوکی اون موضوع حل شده ولی بعدا باید برام توضیح بدی ژومی تو هم میتونی از خونه ی خودت استفاده کنی همه چی شفافه ؟
من:بله
هیوکی:بله رییس
رییس:خوبه .هیوکی تویه شام به منم بدهکاری به خاطر اون فیلمت
هیوکی:باشه رییس حتما
رییس خندید و از اتاق بیرون رفت پس رییس و هیوکی باهم صمیمی بودن پس این پسر روابط اجتماعی خوبی داشت
انجلا:هائه مشکلی با خونه مشترک نداری میتونم با رییس حلش کنم
من:نه خوبه دوست دارم از تنهایی خسته شدم
ژومی:هیوکی رییس گفته میتونی این سه روز رو ازاد باشی  بری و شهرو بگردی ولی از دو شنبه باید جفتتون بیاید استدیو
من:من میتونم شهرو نشونش بدم
ژومی:خوبه چون من باید وسایل هیوکی رو ببرم خونه ی جدیدتون پس مشکلی نیست ؟
 هیوکی:نه ولی ژومی باهام در تماس باش خوب ؟
ژومی:میدونم احمق لازم نیست بگی خوب هائه همه چیزو به تو میسپارم من میرم
انجلا انگار به هیوکی شک داشت بد نگاهش میکرد
من:انجلا چه مرگته ؟داری میخوریش؟
انجلا:مطمئنی میخوای باهاش یه جا زندگی کنی و شهر و نشونش بدی ؟اخبارو خوندی ؟
میدونستم انجلا هیچوقت ادم نمیشه حتی به ادمای کمپانی هم شک داره تحمل کردن این مدیر حخیلی سخته
من:اره مطئنم شنیدی رییس چی گفت همه چی درست شده و من مثل تو به همه بدبین نیستم میدونی که ؟
انجلا:باشه پس منم با ژومی میرم وسایلت رو میفرستم به اون خونه شب برید همونجا
سرم رو تکون دادم و انجلا و ژومی در حالی که بد به همدیگه نگاه میکردن از اتاق بیرون رفتن و منو هیوکی باهم تنها موندیم
من:باهام راحت نیستی؟
هیوکی سرش رو به معنای نه تکون داد
هیوکی:تو خیلی شبیه یکی هستی که من میشناختمش اسمت حتی صورتت شبیه اونه فقط شکه شدم که همه ی افراد کمپانی رو نمیشناسم
من:خدا رو شکر چون فکر کردم ازم میترسی؟
خندید خندش مثل تمام اون عکسا بود تلخ
هیوکی :ترس برای چی ؟مگه توهم روحی بیخیال گفتی شهر رو نشونم میدی ولی اول بریم یه چیزی بخوریم من خیلی گشنمه ژومی بهم غذا نداد
سرم و تکون دادم و با هم دیگه از کمپانی اومدیم بیرون طرفدارا از اینکه خنده ی منو میدیدن شکه شده بودن فکر کنم وقتی همکاری منو اون رو ببینن کلا نظرشون درباره ی هیوکی تغییر میکنه
هیوکی پسر عجیب ولی شادی بود توی روز اول کلی باهم خوش گذروندیم و کلی عکس گرفتیم فکر کنم زندگیم از این به بعد از یک نواختی در بیاد این پسر میتونه کمکم کنه
توی نیویورک هیوکی هم به اندازه ی من طرفدار داشت بهشون امضا میداد و با احترام ازشون میخواست که بذارن به راهمون ادامه بدیم ادمه ارومی بود که دوست داشتم بیشتر بشناسمش به عنوان هم گروهی و به عنوان دوستم تنها دوستم !!




طبقه بندی: Bitter than Amnesia،

تاریخ : 1392/05/17 | 01:04 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.