تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - disorder-EP6
سلام بابت تاخیرم توضیح نخواید که بهتون نمیدم
قبل از اینکه برید ادامه یه چی رو بگم وب ای ال اف وردز یه اکانت توتور برای ای ال افای ایرانی ساختن لطف بنمایید فالو کنید

کلیک

دوم اینکه برید ادامه جهت صرف داستان


لعنت بهت لی هیوکجهههههههه لعنت بهت" “
لیتوک بهم نگاه کرد و انگار میخواست توضیح بدم چرا دارم میخندم خوب هر چی نباشه اون فکر میکنه من یه احمق نه یه روانیم
من:به صورتش نگاه کن به چشماش نفرت و میبینی ؟؟ اینکارو من کردم اه خیلی خوبه
لیتوک:گریه کردی ؟
اخمام تو هم رفت یعنی واقعا توقع داشت خوشیمو با گریه برای هیچی خراب کنم ؟احمقه ؟
من:نیازی نیست خوشیم رو خراب کنم بزن به چاک
لیتوک:تو یه احمق بی ادبی
سرم و تکون دادم و نیشخند زدم چرا چیزی که فکر میکنه رو باید بیان کنه
من:راستی با ریووک حرف زدی؟
لیتوک:اره حالش خوبه فقط تو شکه همین .گفت یه دوستی داره که یه مدت میره پیش اون زندگی کنه
من:اوم به خوبه. به نظرت بهش مرخصی بدم که خلوت کنه ؟
لیتوک:نه اگر کار کنه زودتر باهاش کنار میاد
من:خوب حالا بزن به چاک
به لیتوک نگاه کردم یه لبخند خاص رو لبش بود لعنتی اینو دوست ندارم یه چیزی میدونه
لیتوک:نجات دادن ادما چه حسی داره هیوکی ؟اهمیت دادن به دیگران
میدونستم
من:لعنتی یسونگ میکشمش
لیتوک:خیلی خنگی یسونگ بهم هیچی نگفت یکی دیگه بهم گفته
من:کی ؟ جز یسونگ کسی نمیدونست
کتش رو برداشت و لبخند زد
لیتوک:دستات مقدسن ازشون استفاده ی غلط نکن
و بدون هیچ حرفه دیگه ای تنهام گذاشت
کی ؟؟ فقط یسونگ میدونست حتی ریووک هم نمیدونست چی شده " تو دستایه مقدسی داری ازشون درست استفاده کن " اون دکتره کیم یونگ وون نکنه همکارشه ؟؟ دوستشه چجور منو میشناخته ؟ درباره ی من با اون یارو حرف زده
خودمو روی مبل انداختم و نفس عمیقی کشیدم همه لیتوک رو میشناسن با وجوده این شیطان بزرگ من حتی نیمتونم با ارامش اب بخورم یعنی اون پسره داره چکار میکنه ؟ حالش خوبه ؟ نمیدونم چرا ولی نگرانشم تازه گوشیش رو هم داغون کردم  نمیشه راحت پیداش کرد...صبر کن لعنت بهم چرا دارم بهش فکر میکنم
از روی مبل بلند شدم وبه سمته تراس رفتم از ترس اینکه قبل از اخر هفته باهاش رو برو شم قبل از ساعت دوازده توی تراس نمیرم به اسمون نگاه میکنم ماه امشب کامله .زیبا و درخشان !!
"گریه کن "
برای چی باید گریه کنم ؟نه حقیقتا یادم نمیاد چجور باید گریه کنم خیلی وقته گریه نکردم و این ازار دهنده است نگاهم رو از ماه میگیرم و بر میگردم توی خونه اگر زودتر نخوابم توی شرکت چرت میزنم و بعدش یسونگ میخواد کلی چرتو پرت درباره ی سلامتی و زمان خواب تحویلم بده
.
.
ساعت ها نشستن پشت میز اعصابم رو خورد میکنه و بدتر از اون باعث میشه بخوام چرت بزنم ولی همینکه چشمام رو ببندم ازرائیل یسونگ بالای سرم ظاهر میشه و غر میزنه
یسونگ:باز دارید چرت میزنید
سرمو برگردوندم پشت سرم بود
من:یا کی اومدی داخل ؟ مگه نگفتم دیگه مثل روح نیای تو
یسونگ:تقریبا درو شکستم ولی جواب ندادید فکر کردم مردید برای همین اومدم داخل
من:دروغگو یه بارم در نزدی .من بیدار بودم
یسونگ : به هر حال اگر اماده اید بریم ریووک امادست
نگاش کردم قرار نبود جایی بریم
من:کجا ؟میخوای بدزدیم ؟
اه بدی کشید که حس کردم میخواد بکشم
یسونگ:امروز روز سر کشی به فروشگاه مرکزیه از اونجایی که مسئولش رو فرستادید مرخصی باید خودتون برید
من: چرا دیروز نگفتی ؟
 یسونگ: گفتم حالا بلند شید
بلند شدم و ناراضی دنبال سرش راه افتادم به خودم شک میکنم که من رییسم یا یسونگ .... توی ماشین تا فروشگاه تونستم یکم بخوابم البته یواشکی به حوفای یسونگ و ریووک هم گوش میکردم و اینجوری بود که اسمه دوست ریووک رو فهمیدم "لی دونگهه " یعنی همون پسرس ؟ سوال زیاد بود ولی موقعیتش مناسب نیست اگر اذیتش کنم قولی که به یسونگ دادم رو میشکنم ویسونگ بد قاطی میکنه
جلوی فروشگاه پیاده شدیم و ریووک ماشین رو برد برای پارک به طور کل از جاهای شلوغ خوشم نمیاد وقتی ریووک برگشت  وارد فروشگاه شدیم یسونگ جلوی فروشگاهایی که محصولاته ماو میفروختن می ایستاد کلی توضیح میداد و بعد این روند تا سه ساعت بعد ادامه داشت تا جاییکه دلم میخواست صورت منشی خشکلم رو نابود کنم
یسونگ: اوه چیه ؟انگار مدیر ما خسته شده ریووک
و لبخند مسخره ای زد نمیدونم من فکر میکردم یا واقعا داشت از خستگی من لذت میبرد
ریووک هم نگاهی بهم کردو خندید
ریووک:هیونگ بیا مدیر رو اذیت نکنیم
من:از خستگی من لذت می بری مگه نه یسونگ ؟ دلت میخواد تنبیهت کنم ؟
ریووک: یالا هیونگ اینجا بشینید تا من برگردم قول میدم وقتی برگشتم خستگی مدیر هم در بیاد
منو یسونگ روی یکی از نیمکتای توی فروشگاه نشستیم و یسونگ بالاخره بعد  از سه ساعت وراجی خفه شد به مغازه های اطرافمون نگاه کردم همشون لوکس بودن و خیلی گرون میزدن همین جور که به اطرافم نگاه میکردم یه فیگور اشنا رو دیدم خودش بود لی دونگهه
داشت با یه دختر صحبت میکرد و قیافه ی عصبانی داشت پس این پسر هم میتونه عصبانی باشه ؟ هه به اون قیافه نمیخوره ظریفتش رو داشته باشه با این همه درگیری دوست دختر بگیره
ریووک : من برگشتم
نگاهمو از اون پسر گرفتم و به ریووک که اومده بود نگاه کردم سه تا لیوان دستش بود و داشت لبخند میزد
ریووک:میدونی مدیر میلک شیکای اینجا عالین من و یسونگ وقتایی که شما رحم میکنی و بهمون مرخصی میدی میام اینجا شما هم امتحان کن مطمئنم خوشت میاد
من:کدومشون ماله منه؟
یکی از لیوانا رو برداشت و بهم داد
من:طعمش ؟
ریووک:توت فرنگی
لبخند زدم و مشغول خوردن شدم حق داشت واقعا خوش مزه بود یسونگم یکی از لیوان رو ازش گرفت و تشکر کرد وقتی دوباره خواستم به اون پسر نگاه کنم دیگه اون جا نبود
من:شما چی میخورید؟
یسونگ:میلک شیک وانیل اینجا بهتریناش رو داره
من:چرا هردوتون شبیه همید؟چرا با هم میاید اینجا ؟خبریه ؟
ریووک به سرعت قرمز شد زدم زیره خنده از خاصیت های ریووک قرمز شدنش بود نگاه سنگین یسونگ رو روی خودم حس کردم
من:یسونگ چیه ؟ اها یعنی اذیتش کردم ؟ولی سوال من از جفتتون بود ا
یسونگ:مدیر عزیز اگر حالتون جا اومد هنوز دو طبقه و 20 تا مغازه مونده بلندشید من تا فردا وقت ندارم
با صورت درهم از روی نیمکت بلند شدم ودنبالشون راه افتادم ریووک هم به هر نحوی که بود از شره اون قرمزی خلاص شد بقیه ی فروشگاه گردیمون در ارامش کامل گذشت و من خوشحال بودم که اینجا قرار نیست اون رو ببینم
.
.
.
توی دفتر نشسته بودم که یسونگ درو باز کرد و داخل اومد صورتش زیاد خوشحال به نظر نمیرسید
من:چی شده ؟
یسونگ:یه مشکل توی فروشگاه داریم باید سریع بریم اونجا
من:چه مشکلی ؟
یسونگ :از طرحامون کپی کردن




طبقه بندی: Disorder،

تاریخ : 1392/05/16 | 07:06 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.