تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - to late
سلام اینم از قولم یه وان شات
اینو برای رویا نوشتم ولی خوب میذارم اینجا همه بخونش قبلا یه نمونشو به رویا دادم فکرکنم بدونه این کدومه
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
شب ادامش رو میذارم

روبروی اتاق ایستادم واز نزدیک شدن به در میترسم از دیدنش از صداش از همه چی از هوایی که اون توش نباشه میترسم دستم رو روی دستگیره در میلرزید اروم در و باز کردم و وارد اتاق شدم

.

.

دکتر درو پشت سرش بست.عسنکش رو دراورد و اشک توی چشم هاشو پاک کرد

پرستار:دکتر باید بریم

دکتر:میبینی امروز یه فرشته از روی زمین کم میشه .سالهاست کارم درمان مردم و نجات دادنشونه این اولین باره که از اینکه نتونستم برای کسی کاری انجام بدم تا این حد شکسته میشم حس میکنم بی مصرفم

پرستار:اینجور نیست دکتر

دکتر جوان سرشو پایین انداخت و به سمته دخترش حرکت کرد

.

.

اروم به تخت نزدیک شدم باورم نمیشد این بدنه لاغر روی تخت همون پسر باشه .باورش سخت بود که این بدنه شکستنی مال همون پسر شاد و سرزنده ای باشه که قلبم رو لرزوند و منو اسیر خودش کرد

من:هیوکی.....هیوک

صدام بقدر اروم بود که خودمم به زور میشنیدمش

چشماشو اروم باز کرد و بهم نگاه کرد وقتی چشماش کامل باز شدن لبخند بی حالی زد

هیوک:پس بالاخره اومدی ...خیلی دیر کردی لی دونگهه

به چشمهاش نگاه کردم بی رنگ بودن مثل قبل زنده نبودن

من:معذرت میخوام ...من یه احمقم

بدنه بی حالش رو کمی روی تخت جابه جا کرد و با دستش روی تخت زد

هیوکی:بیا اینجا برام تعریف کن

به سمته تخت رفتم و کنارش دراز کشیدم اروم بدنه شکستنیش رو توی بغلم گرفتم یه زمانی اون دستاشو دور من حلقه میکرد و به همه میگفت این زنه منه ...سرنوشت بازی مسخره رو با من شروع کرده بدنش رو اروم نوازش کردم میترسیدم یه فشار کوچیک اون رو بشکنه

هیوک:یالا هائه برام تعریف کن

نفسم رو اروم بیرون دادم و سعی کردم صدای دستگاهای دورو برم رو نادیده بگیرم که مثل ثانیه شمار صدا میدادن

من:وقتی بهت گفتم پدرم حالش بد شده ...

فلش بک

هیوکی:هائه چی شده چرا داری تو بارون میدوی ؟

هائه:هیوکی باید برم خونه بابام حالش بد شده

هیوکی:میخوای منم باهات بیام ؟؟

هائه:نه برو توی اتاقت اگر دکتر چویی ببینه بیرونی منو میکشه

هیوکی:باشه میرم تو اتاقم زود برگرد نتایج رو صبح میارن

به سمش رفت و بوسه ی ارومی به لباش زد

هیوکی:مواظب خودت باش عزیزم

 هائه لبخندی زدو به سرعت به سمته دره بیمارستان دوید  نفهمید خودش رو چجور به خونه رسوند وقتی وارده خونه شد پدرش روی مبل نشسته بود و مادر بزرگش هم روبروی در ایستاده بود اون بهش مادر بزرگ نمیگفت معمولا اونو رییس هان صدا میکرد و ازش به شدت متنفر بود اون باعث مرگ مادرش شده بود با اینکه پدرش سعی میکرد اینو انکار کنه ولی خودش هم میدونست حقیقت داره

هائه:بابا تو خوبی ؟

پدر:من متاسفم هائه من مجبور بودم

مادربزرگش به دوتا محافظا اشاره کرد.اونا هائه رو گرفتن و به زور به اتاقش بردن

هائه:ولم کنید لعنتیا ...بابا من باید برگردم بابا جواب ازمایشای هیوکی میاد هیوکی بهم نیاز داره بابااااااااا

رییس هان اروم وارد اتاق شد و نگاه سنگینشو به هائه دوخت

هان:از امروز به بعد اداره ی این خونه با من وتو دیگه حق نداری اون پسر دهاتی رو ببینی تا وقتی عقلت سره جاش بیاد توی اتاقت میمونی

جملش که تموم شد به سرعت از اتاق بیرون رفت و درو پشت سرش بست هائه ساعت ها به در لگد میزد اشکهاش بدون وقفه از چشمهاش پایین میومدن به سمته پنجره رفت میخواست از اونجا بپره ولی به محض اینکه دستشو به حصار زد جریان زیادی به بدش خورد

هائه:عجوزه حصار الکتریکی گذاشته ...

ناگهان گوشیش شروع به زنگ خوردن کرد به سمته گوشیش حجوم برد و به سرعت جواب داد

هائه:الو...جی ؟

جی:هائه کجایی نتایج ازمایش رو اوردن ..هیوکی اصلا حالش خوب نیست وقتی نتیجه رو بهش گفتن بیهوش شد الان بستریش کردن تو یه بخش دیگه

هائه:جواب ازمایش چی بود جی؟

جی:چجور بگم...

هائه: جیییییییییی ..

جی:سرطان خون مرحله ی اخر یک ماه فرصت داره

دنیا روی سرش خراب شد باورش نمیشد باید چیکار میکرد ستارش داشت ازش دور میشد برای هیمشه

هائه:جی من چجور از این خونه فرار کنم.؟

گوشی از دستش افتاد و زانو هاش سست شد نه این زندگی رو نمیخواست اگر هیوکی توش نباشه حتی نمیخواست نفس بکشه

به سمته در رفت و بهش لگد زد

هائه:میدونم اون بیرونید ...بهش بگید میخوام باهاش حرف بزنم

کمی بعد در اتاق باز شد محافشا دونگهه رو به اتاق پیرزن بردن وقتی وارد اتاق شد حس میکرد دنیا دور سرش میچرخه هر اثری از وسایل مادرش نبود

هائه:رییس هان

هان:سریع حرفتو بزن برو

زانوهاش رو به زور خم کرد وروی زمین زانو زد

هائه:هرکاری میکنم فقط بذار برم پیش دوستم اون تو شرایط بدیه

هان:هرکاری ؟

هائه:هرکاری میکنم

هان:خوبه نارا رو خبر میکنم

هائه:نارا؟پارک نارا ؟

هان:اره منو پدرش قرار داد امضا کردیم تو باهاش عروسی میکنی

داشت مثل دونگهوا میفروختش ولی نمیتونست قبول کنه

هائه:نه نمیتونم

هان:ببریدش تو اتاقش ..اگر خیلی دوستت برات مهمه میتونی بهش فکر کنی هر وقت قبول کنی میتونی بری دیدنش

محافظا بازم اونو به اتاقش برگردوندن روی زمین نشسته بود وقتی نداشت باید از وضعیت هیوک با خبر میشد ولی نمیخواست نارا رو بازی بده

.

.

.

جی:امروز بردنش ای سی یو حالش اصلا خوب نیست .تو کجایی؟

هائه:من ...من میام قول میدم

جی:شیوون میگه هر لحظه ممکنه چشمش رو ببنده و دیگه باز نکنه همش میپرسه هائه کجاست ؟مجبور شدم بهش بگم تو خونه زندانی شدی اون منتظرته ونگرانه

هائه:باشه

گوشی رو قطع کرد و توی فکر فرو رفت نمیتونست بذاره هیوکی بمیره شماره ی نارا رو گرفت

نارا:اوپا ؟؟

هائه:نارا کمکت رو نیاز دارم

ماجرا رو کامل برای نارا توضیح داد اینکه چی شده و چه کمکی میخواد

نارا:اوپا فردا ساعت 8 اماده باش من ردیفش میکنم

 

.

ساعت هشت صبح بود که نارا باسرو صدا داخل خونه اومد .اون خوب فیلم بازی میکرد و سریع رییس هان رو راضی کرد و به بهانه ی قرار با هائه ازخونه بیرون اومد

 

پایان فلش بک

من:و حالا من اینجام

هیوکی دستمو گرفت وبه خطی که کف دستم بود بوسه ای زد

هیوکی:درد داشت هائه؟

اروم دستش رو نوازش کردم.نوازش گرم روی بدنی سرد !!

من:احمق ..درد....چرا باهام مهربونی من وقتی بهم نیاز داشتی تنهات گذاشتم.من میدونستم اون عجوزه وقتی بفهمه من باهات بیرون میرم راحتم نمیذاره

هیوکی:احمق من الان خوبم تو اینجایی پس من خوبم اونا بهت اسیب نزدن

دره اتاق اروم باز شد ودختر ریز اندامی وارد اتاق شد هیوکی با دیدنش لبخند زد

هیوکی:هائه این اناست این یک ماهه پرستارم بوده هر وقت شیفتش تمام میشد میومد و پیشم میموند مخصوصا وقتایی که جی نمیتونست بیاد

هائه:اوه که اینطور سلام

دختر به سردی جواب سلامش رو داد و با خنده به سمته هیوک رفت و مشغول عوض کردن سرمش شد

هیوکی:انا تو باختی ...دیدی اون اومد

انا نگاه غمگینی به هائه انداخت و زیر لب زمزمه کرد

انا:ولی دیر اومد تو داری میمیری  داری بخاطر اون لبخند میزنی و خوشحالی ولی خوشحالی اون دیگه دوام نداره

کیوهیون زمزمه ی انا رو شنید و خودش هم میدونست دیگه وقتی نداره این اخرین دیدار اون با عشق زندگیشه



طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/05/10 | 12:02 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.