تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Bitter than Amnesia...P4
من هیچی نمیگم قصدم ندارم بگم برید ادامه ی دازتان


-چه احساسی دارید که دوباره به ژاپن برگشتید ؟
من:غم .من ناراحتم
-قبلا هم توی ژاپن بودید درسته
من:بله راهنمایی و دبیرستانم رو اینجا خوندم
- برای چه کاری برگشتید ژاپن ؟؟ دلیل خاصی داره که قبل از امریکا به اینجا اومدید
به خبرنگار نگاه کردم و لبخند زدم ژومی نگاهی به من انداخت و رو به خبرنگار کرد
ژومی :فکر کنم دیگه کافی باشه ایونهیوک باید استراحت کنه سفر سختی داشته
خبرنگار :بله متوجه هستم اقای لی ممنون که وقتتون رو دراختیار ما گذاشتید
من:امیدوارم در موقعیت بهتری ببینمتون
بعد از یه خدافظی کوتاه به اتاقم رفتم و خودمو روی تخت انداختم فردا سالگردش بود فردا بعد از 6 سال دارم به اون مدرسه بر میگردم بعد از 6 سال چقدر دردناک...
در اتاق باز میشه و ژومی میاد داخل این ارامش همیشگیش حالمو بهم میزنه
ژومی :تا پس فردا اگر خودت دردسر درست نکنی کسی نمیفهمه توی ژاپنی ازشون خواستم مقاله رو پس فردا چاپ کنن میتونی راحت برای یادبودش بری
میترسیدم از ژومی این سوال رو بپرسم ولی باید میپرسیدم هر چی نباشه 6 سال پیش منو اون با هم دوست بودیم
من:کیسا چطوره؟ازش خبری داری ؟
ژومی نیشخندی زد و بهم نگاه کرد
ژومی :هنوز اسمشو یادته ؟..اها چون خانوادش قاتل عشقتن نمیتونی فراموشش کنی
من:من 4 سال باهاش همکلاسی بودم اون دوستمه اینجوری نگو احمق
ژومی :خوبه دو سال پیش ازدواج کرد و الان یه پسره سه ماهه داره که اسمش..
من:کیسه ماسورا ؟
ژومی :تو از کجا میدونی ؟گفتی بی خبری ؟
پس اسمه بچش رو واقعا همون گذاشت
من:وقتی راهنمایی بودیم بهم گفت اسمه بردارش که مرده کیسه بوده. یه شب برادرش میره بیرون و دیگه بر نمیگرده اون خیلی برادرش رو دوست داشت
ژومی :خوب دلیلی نمیشه که اون به این دلیل اسمه بچشو کیسه بذاره
چرا ژومی اینقدر خنگ و کم حافظست من واقعا نمیدونم
من:ژومی اسمه سگشو یادته ؟
یکم فکر کرد
ژومی: هیوکی
من:خوب وقتی اسمه منو رو سگش گذاشته بود چون منو خیلی دوست داشت پس اسمه بچشو کیسه میذاره چون عاشق برادرشه گرفتی ؟
ژومی :میدونستی استدلالت خیلی مسخره است ؟
ابرو هامو بالا انداختم و خودمو روی تخت جابه جا کردم
ژومی:خوشحالم ازش متنفر نیستی
و رفت توی اشپزخونه اون همیشه از غذا های هتل شکایت میکرد برای همین ترجیح میداد خودش غذاشو درست کنه اون حتی از قبل هم وسواسی تر شده بود بعد از اینکه من یه رپر و رقاص شدم اون به عنوان مدیرم همه جا دنبالم اومد ما معمولا در باره ی گذشته حرف نمیزنیم اصلا زیاد باهم حرف نمی زنیم که بخواد به اونجا بکشه شخصیتش  از قبل هم مزخرف تر شده ولی خوب توی کارش بهترینه و هنوز دوسته منه قبل از اینکه مدیرم باشه
لبخند زدم و چشمام رو بستم در واقع دلیلی برای تنفر ازش نداشتم اون کیسا بود کسی 4 سال تمام باهام مثل برادرش برخورد کرد هیچکدوم از ما توی اتفاقات گذشته مقصر نیستیم دونگهه هم اینو فهمید و برای همین به میل خودش رفت
.
.
 چشمام رو توی اتاق هتل بستم و وقتی باز کردم روبروی مدرسه ایستاده بودیم .چقدر زمان زود میگذره. از این حقیقت متنفرم
وارد حیاط مدرسه شدیم مثل قبل بزرگ بود بزرگ و خلوت احتمالا همه توی کلاسا بودن تقریبا وسط حیاط بودیم که یکی اسمه اصلیم رو صدا کرد پشتمو که نگاه کردم تقریبا کسی که جلوم بود رو نشناختم پیر شده بود و تغییر کرده بود اینقدر ناشناس که تا وقتی ژومی اسمشو نگفت نشناختمش "کیسا ماسورا "
کیسا:هیوک چان میدونستم میای
ژومی :کیسا تو اینجا چیکار میکنی ؟
پس ژومی هم از دیدنش تعجب کرده بود
وقتی از شک شکل جدیدش درومدم محکم بغلش کردم دلم براش تنگ شده بود برای اینکه هیوک چان صدام کنه برای اینکه لباسمو از پشت بکشه برای همه چی
من:کیسا سان دلم برات تنگ شده بود
حس کردم میخواد گریه کنه حق داشت اونم بعد از اینکه بی خبر از ژاپن رفتم از خودم جداش کردم و بهش لبخند زدم
من:اومدی برای مراسم ؟
کیسا:نه اومدم راهو نشونتون بدم
ژومی :منظورت چیه ؟
کیسا لبخند زدو راه افتاد منو ژومی هم با کنجکاوی پشته سرش حرکت کردیم و منتظر بودیم که توضیح بده
کیسا:بعد از این که هیوک چان از اینجا رفت منخیلی تنها شدم چون ژومی هم دانشگاه رو توی کره قبول شد و من توی ژاپن تنها موندم همیشه حرفای ساکاری توی ذهنم تکرار میشد به هر شکلی که تونستم پدرم رو به حرف اوردم و حقیقت رو فهمیدم برای همین کل ماجرا رو به ژومی ایمیل کردم تا تو هم بدونی
همون سال ما ساختمون قدیمی رو خراب کردیم و استخوانای هائه رو با احترا توی یه مقبره خصوصی که براش درست کرده بودیم دفن کردیم   
من:کیسا سان ....
کیسا:متاسفم هیوکی نتونستم مقبره ی خانوادگیشون رو پیدا کنم اثری از برادرش هم پیدا نکردم معذرت میخوام
من:کیسا سان ممنونم بابت همه چیز
وقتی به مقبرش رسیدیم باورم نمیشد که کیسا سان اینقدر برای هائه خرج کرده باشه مقبره ی خیلی قشنگی بود کیسا سان و ژومی بعد از یه دعای کوچیک منو تنها گذاشتن و رفتن ژومی گفت توی ماشین منتظرم میمونه اون و کیسا سان حرفای زیادی برای گفتن داشتن
نمیدونم چطور ولی یه عکس از هائه و برادرش هم توی قاب قشنگ بالا مقبره بود .نمیتونستم جلوی بغضم رو بگیرم نمیتونم فراموش کنم اشکام از چشمام پاینن اومدن و دیدم رو تار کردن
توی این 6 سال چقدر احساس خلاء میکردم  کاش به حرف کیسا گوش کرده بودم و دنباش نمیرفتم حس میکنم نباید اینجا باشم نباید زنده باشم
من:هائه..من ..دلم برات تنگ شده
.
.
 نمیدونم چقدر اونجا نشستم تا بالاخره کیسا سان اومد دنبالم گفت ژومی عصبانیه و گفته اگر همین الان بر نگردم گردنمو خورد میکنه
از مقبره تا ماشین توی ماشین از پارکینگ تا اتاق و از اتاق تا حموم نه چیزی شنیدم نه حرفی زدم .اب یخ رو باز کردم و زیرش ایستادم به زور نفس میکشیدم نفسام منجد میشدن و میلرزیدم ولی مهم نبود قلبم داغ بود اینقدر گریه کرده بود که داشت اتیش میگرفت دره حموم با شدت باز شد و ژومی با صورت عصبانیش بهم خیره شد
با حوله به سمتم اومد اب رو بست و حوله رو دورم پیچید به زور از حموم بیرون کشیدم عین یه دیوونه ی بی ازار روی تخت گذاشتم و شروع کرد به غر زدن من فقط توی سکوت بهش گوش میدادم جدا هیچی نمیشنیدم فقط حس میکردم اینکه لباسام رو دراورد و عوض کرد اینکه موهام رو خشک کرد و اینکه یکی زد توی سرم همه رو حس کردم ولی انگار صدام خفه شده بود نمیتونستم حرف بزنم نمیتونستم
.
.
. چشمام رو باز کردم روی تخت هتل بودم کم کم اتفاقات دیروز توی ذهنم شفاف شد و غر غرای ژومی رو تونستم درک کنم چمدونمون جلوی در بود عجیب بود فکر میکردم دو سه روز توی ژاپن میمونیم در باز شد و در باز شد و ژومی داخل اومد چمدونا رو به کارمنده هتل داد و گفت بذارشون توی ماشین
ژومی :اون تنه لشتو جمع کن باید قبل از ساعت 10 از این کشور بریم بیرون
من:چی شده ؟
ژومی: یکی از تو اون گریه های خرکیت عکس گرفته پخش شده باید قبل از اینکه خبرش داغشه بریم نیویورک
من:خوب مشکلش چیه؟
ژومی :تاریخ مرگ دونگهه
من:ها اون که خیلی وقت پیشه مشکلش چیه اون موقع حتی من وجود خارجی نداشتم
ژومی:کیسا ی احمق چون تاریخ دقیق رو نمیدونسته تاریخشو همون سالی زده که اون اتفاق رو پشته بوم افتاد اون موقع تو بودی باید بریم یالا
با گیجی از روی تخت بلند شدم و موهامو تو اینه درست کردم لباسمو سریع عوض کردم و از دنبال ژومی راه افتادم انگار حق با ژومی بود و هنوز مقاله ای چاپ نشده بود این خیلی برام عجیب بود ولی به محض اینکه توی هواپیما نشستیم تونستم موج خبرنگارا رو پشت توری ها ببینم تبلتم رو برداشتم و اخبار و چک کردم مقاله های مختلف و تیتر های خنده دار
وقتی از روی زمین بلند شدیم اون خبرنگارا مثل سنگای ریز به نظر میرسیدن .تیکه دادم و لبخند زدم نیویورک رو دوست داشتم اونجا پر از ادمای با استعداد بود
ژومی:چرا مثل احمقا میخندی ؟
من:خوشحالم اونجا دوباره میتونم تو مسابقات شرکت کنم
ژومی:نمیتونی باید هم گروهی جدیدت کار کنی شما اخر ماه باید ویدیو بدید
چی من ؟؟هم گروهی ؟؟؟
من:عمراااااااااااااااااااااااااااا





طبقه بندی: Bitter than Amnesia،

تاریخ : 1392/05/8 | 09:55 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.