تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - routine
ادامه ی دازتاااان
و همچنان ادامه دارد
بخش دوم
امروز یک صبح دیگه ست . یک صبح برای شروع ی روز خوب ! هر چهار نفر ما صبح زود بیدار میشیم تا جبران
ندیدن های همدیگه رو بکنیم !
من : صبح بخیر بابا . عبارت معجزه اسات دیشب بهم رسید !
-صبح توام بخیر . خوبه ! چون نگران این بودم که با این همه خستگی چجوری قراره شب راحت بخوابی !
اوووه بیخیال . بابا به راحتی میتونه کاری کنه که شما یک ساعت بی وقفه اشک بریزین ! جدا تو متاثر کردن دیگران
حرف نداره !
سر میز صبحونه میشینیم . اگر شما هم خواهر بزرگتری مثل سورا دارین باید بگم که به اندازه من خوش شانسین !
چون همین الان یک پاکت شیر توت فرنگی درست روبروی من گذاشته .
انقدر با ولع میخورمش که لبخند بقیه با وسعت زیادی باز میشه . خوبه ! هنوزم میتونم دیگران رو خوشحال کنم !
.
من هر روز از صبح تا 2ظهر تنهام ! ولی مطمئن باشید که تنها نمیمونم . کمی بالاتر از خونه مون کانگین _دوستم_سوپر
مارکت داره و من به صورت نیمه وقت کمکش میکنم !
مطمئن باشید که این فقط یک کمکه ولی گاهی اصرار بیش از حدش باعث میشه پول رو ازش قبول کنم .
اون فقط دوستمه و من فقط شرایطش رو درک میکنم ! و به همین سادگی به هم کمک میکنیم .
وقتی به خونه برمیگردم اولین کسی که همیشه به استقبالم میاد مامانه . و اخرین نفر همیشه بابا !
ما ناهار رو با هم میخوریم . با هم حرف میزنیم و میخندیم !
و عصر جز مامان بقیه دوباره از خونه بیرون میزنیم .
شاید فکر کنین از لحاظ بدنی خسته باشیم , قبول دارم ! ولی از نظر روحی اینجور نیستیم !
.
امروز دوباره دارم میبینمش . لبخند میزنم . نمیدونم چرا ولی باهاش حرف میزنم
من : امروز دیگه نمیشماری ؟؟
مثل دفعه پیش به راهش ادامه میده . حس میکنم اصلا ادم بد اخلاقی نیست و شاید فقط کمی عصبیه !
و ی حس مسخره ی دیگه هم دارم که میگه باید این و بهش بگم پس داد میزنم
من : ادم بد اخلاقی نیستی !
این بار منتظر بی توجهیش نمیمونم و به سمت ایستگاه میرم .
لعنتی بازم تاخیر !
.
---------------------------------
خوشحالم که تو این چندروز کلمه ی دیگه ای از دهنش در نیومده ! شاید تصمیم گرفته حرفاشوبرای خودش نگه داره !
ولی خوب لبخند بزرگش گمونم یک فراینده که از کنترلش خارجه , چون همیشه با دیدن من شروع میکنه به زدنش !
چند ساعت از ده صبح میگذره و من در سکوت کامل روی صندلی چوبی نشستم .
-دونگهه مشکلی نیست اگر من یک ساعت برم بیرون ؟؟ ی کاری برام پیش اومده ....
من : نه حتما . من هستم .
لبخند میزنه و سرشو تکون میده و با خدافظی ارومی بیرون میره .
و چند دقیقه بعد دختر ریز نقشی وارد کتاب فروشی میشه که با دیدن من لبخند میزنه !
واقعا چرا دیگران با دیدن من یادشون میاد که باید لبخند بزنن ؟؟!!
-اوه ببخشید من دنبال یک کتاب میگردم . میشه کمکم کنین ؟؟
کمی نگاهش میکنم . لحن صداش زیادی کش داره !
من : بله حتما !
نزدیکش میرم و مجبور میشم کلی حرف های حوصله سربرگوش بدم که هیچ واکنشی دربرابرشون ندارم !
و خوشبختانه چیزی هم ازشون به یاد ندارم . من هر چیزی رو که برام مهم نباشه از لیست حافظه م خط میزنم !
وقتی پشت صندوق میرم و کتاب هاشو حساب میکنم ازم میپرسه هر روز اینجا کار میکنم ؟
من : اره !
یکم مسخره بازی های دخترونه انجام میده و بعد با لحن کش داره ارومی میپرسه میتونم اسمتون رو بدونم ؟
برای دونستن اسمم لازم نبود انقدر انرژی صرف کنه !
من : دونگهه .
-منم هیونا هستم .
هر اسم دیگه ای هم داشت برای من فرقی نمیکرد ! دوس داشتم این حرف و بهش بزنم ولی نگفتم !
پاکت کتاب هارو جلوش میگیرم و منتظر میشم .
-ممنونم . امیدوارم بازم همدیگرو ببینیم .
من فقط پاکت به دست ایستادم . انگار خودش میفهمه که باید ازم بگیرش و بیرون بره ! خوشحالم .
دختره لوس موجودیه که از بچگی تحملش رو نداشتم !
.
خوشبختانه مسیر امروزم به خونه ختم نمیشه چون لیتوک با ماشینش جلوی در منتظرم ایستاده .
من : سلام . معطل شدی ؟؟
لیتوک : سلام . نه بابا . توهم دیر رسیدن داری ؟؟
میخندم : نه فقط دوست ندارم !!
با هم میچرخیم و لیتوک بالاخره جلوی یک فروشگاه نگه میداره .
لیتوک : پیاده شو . نظر بده .
پیاده میشم
من : نظر برای چی ؟
لیتوک : لباس میخوام .
خوب اینجوریه . همیشه باید یک نفر برای لباس خریدن بهش نظر بده !
یکی از فروشنده ها موهای بلوندی داره . نگاهش میکنم و یادم میاد که امروز لاغره مو بلوند رو با اون لبخندبزرگش ندیدم!
لیتوک : بریم دونگهه ؟؟
من : اوهوم .
دوس دارم وقتی از خونه بیرون میام نوشیدنی بخورم !
لیتوک : خوب چی میخوری ؟؟
من : اگر سرتو از اون تو بکشی بیرون میتونم تصمیم بگیرم !
منو رو به سمتم میگیره و انتخاب میکنم . هر دو منتظر میشینیم
لیتوک : دونگهه ؟؟
من : هوووم؟؟
لیتوک : تازگی ها احساس تنهایی میکنم !
من : اوهووم !
لیتوک : تو واقعا نمیتونی واکنش های طولانی تر از هووم و اووهوم بروز بدی ؟؟
میخندم !!
من : ببخشید . خوب چرا ؟؟
لیتوک : نمیدونم . خوب تنها زندگی کردن سخته . میفهمی که !
اره خیلی خوب میفهمیدم .
من : خوب؟؟
لیتوک : شاید بهتر باشه ازدواج کنم !
من : خیلی خری !
لیتوک : ممنون !
ولی واقعا شاید اینجوری بهتر بود . اون بهترین دوستم بود و من واقعا خوشحال میشدم اگر اون خوشحال بود !
من : خو بکن !!
لیتوک : چی ؟؟؟
نگاهی بهش میندازم : ازدواج !
لیتوک : اهااا ! یک هفته س که یک کارمند جدید استخدام شده که با من تویک اتاق کار میکنه !
لبخند کجکیم داره بزرگتر میشه !
لیتوک : چته ؟؟
من : هیچی تو ادامه بده !
لیتوک : دختر خوبیه .... و لوس نیست !!
جمله اخرش رو با تاکید بیشتری گفت ! خنده م گرفت
من : خوبه وگرنه جفتتون رو میکشتم .
نوشیدنیمون رو میخوریم . حتی شام رو هم با هم میخوریم .
.
-دیر کردی !؟
مثال اینکه بعضی چیزها هم هست که بابا بخواد بهشون اهمیت بده ! به این فکر میکنم که منم باید مثل مامان ازش جدا شم!
من : با لیتوک بودم .
-چرا خبر ندادی؟
حتی بلد نیست چجوری باید اهمیت بده !
من : حالا که ندادم !
به سمت اتاقم میرم و در رو میبندم . روی تخت دراز میکشم و به سقف خیره میشم .
.
مثل یک رباط رفتار میکنم . بیدار میشم . شیر میخورم . حاضر میشم . کوله م رو میندازم و گوشی های هندزفری رو توی
گوشم فرو میکنم . در رو میبندم . یک مسیر تقریبا بیست دقیقه ای رو طی میکنم . به کتاب فروشی میرسم .
زیادی تکراریه ولی عادت دارم !
.
---------------------------------------
دیروز ندیدمش ! به دیدنش عادت کرده بودم ولی دیروز نبود ! خوبه ی دلیل برای حرف زدن باهاش پیدا کردم !
دقیق میشم تا پیداش کنم . خودشه سره موقع داره برمیگرده . گمونم برعکس من ادم وقت شناسیه !
بهش نزدیک میشم
من : دیروز ندیدمت !
اوپس !انگار عصبانیش کردم ! با یک حالت خاصی توی چشم هام زل زده ! ممنونش میشم اگر ادامه نده چون ی حسی دارم!
من : عادت کردم به دیدنت !
نگاه خیرش و ازم میگیره و به راهش ادامه میده !
داد میزنم : اگر بخوای میتونی حرف بزنی !
میخندم . خوب حالش خوبه ! ولی باید قبول کنین که نگاه خیره ی ترسناکی داشت !
.
شیوون : تو ادم نمیشی !
من : باید ی نفر و میدیدم !
شیوون : واقعاااااا ؟؟ کی ؟؟
من : نیشتو ببند . ادم خاصی نیست !
شیوون : پس دلیل تاخیراته !
من : نهههه ! احمق . فقط هر روز مثل مجسمه از کنارم رد میشه . دیروز ندیدمش !
شیوون : خوب ؟؟
من : اه ! امشب خونه ی مایین . گفتم حواست باشه !
شیوون : حواس من به همه چی هست !!
من : اره معلومه !
هر دومون امشب مرخصی ساعتی داریم . سوار قراضه ش میشیم و دنبال مامانش میریم . کمکش میکنیم سوار شه و
به سمت خونه مون میریم .
من : خوب امروز حالتون چطوره خاله جون ؟؟
زیادی با شیوون و مادرش صمیمی رفتار میکنم !
-بهترم هیوک ممنون .
لبخند میزنم . مامانش یک بار سکته کرده والان اوضاع چندان خوبی نداره ! ولی شیوون فقط مادرشو داره و عاشقشه !
شام رو با هم میخوریم . وقتی شیوون هست دیگه صدای خنده هامون غیرقابل کنترل میشه ! واقعا چیزه خوبیه !
.
صبح بیدارمیشم و مثل همیشه با هم صبحونه رو میخوریم . از خونه بیرون میزنم
من : سلام رفیق امروز چطوری ؟؟
کانگین : سلام هیوک . خوبم .
من : خوبه . چه خبرا ؟؟
نزدیکم میاد و چندضربه به بازوم میزنه
کانگین : حس میکنم خیلی لاغری !
نگاهی به هیکل عضلانیش میندازم
من : اشتباه حس میکنی . خواهشا من و با خودت مقایسه نکن !
میخنده : راستی بچه ی داداشم چند وقت دیگه به دنیا میاد .
من : واقعا ؟؟ خیلی خوبه . حتما بهم بگو بیام ببینمش .
سرشو تکون داد .
کانگین : بیا این و بخور .
من هر روز یک شیرتوت فرنگی خنک از کانگین جایزه میگیرم ! واقعا عالیه !
.
ساعت 5عصره . حس میکنم دیدنش برام از عادت بیشتر شده ! یعنی دوست دارم که هر روز ببینمش !
هر روز با همون ژست بی تفاوتش از کنارم رد بشه و منم با یک لبخند بزرگ به خودش , تیپش , کوله ش , هندزفری
ابی رنگش و قیافه ی قشنگش خیره بشم !
انقدر نگاهش کردم که میتونم کلی صفت در موردش براتون بگم ولی الان نه !!
از کنارم رد میشه و من سره جای همیشگیم میرم و تو ذهنم از الان جواب شیوون رو اماده میکنم !
.
----------------------------------
روز هام تکرار میشن . نفس ها وتپش های قلبم تکرار میشن . اگر بخوام بقیه ش رو براتون بگم دیگه حوصله سربر
میشه پس تا همینجا کافیه !
چند تا کتاب رو توی قفسه ها جابجا میکردم که صدای اویز بلند شد و بعد دختر با نمکی وارد کتاب فروشی شد .
هیچ حرف یا حرکت اضافه ای نداشت و به سمت قسمت مورد نظرش رفت و من حرکاتش رو زیر نظر گرفتم !
-ببخشید !!
من : بله ؟؟
-پرسیدم شما حسابشون میکنید ؟؟
من : ببخشید اره !
کتاب ها رو ازش گرفتم .
-از پسرای جوونی که کار میکنن خوشم میاد ! یاد برادرم میوفتم !
نمیدونستم چه جوابی باید بدم !
من : بفرمایین
-ممنونم
این لحظه ایه که من ترجیح میدم دیگه حرفی نزنم ولی نمیدونم چرا این بار تصمیمم عوض شد : موفق باشی !
اون لبخند زد و من هم لبخند زدم !
و تقریبا نیم ساعت بعد باز سروکله ی همون دختر ریز نقش پیدا شد !
کسی که یک هفته ی تمامه با مهارت خاصی در حال خورد کردن اعصابمه ! واقعا بعضی دخترها بیش از اندازه میتونن
نچسب باشن !!
مطمئن باشین اگر حوصله حرف زدن باهاش رو داشتم به بدترین شکل ممکن ناامیدش میکردم از این تلاش های احمقانه !
.
هوای پاییزی منو کمی به ارزوم برای روز های ابری نزدیک میکنه ! و پاییز نزدیکه ! خوشحالم !
مثل روز های قبل داره از روبروم میاد . نگاهش میکنم که چند تا اتفاق خیلی سریع رخ میدن و من تا به این فکر کنم
که چی شده کنارش ایستاده بودم ! و این خیلی عجیبه !
اون خودشو خیلی سریع از جلوی یک دوچرخه سوار کنار میکشه و همزمان پاش به لبه ی جدول گیر میکنه و خیلی ناجور
زمین میخوره !!
من : حالت خوبه ؟؟
اول تعجب میکنه ولی بعد نیشش باز میشه
-اره خوبم !
من : ولی زانوت خونیه و شلوارت پاره شده !
به پاش نگاهی میندازه و بازم تعجب میکنه ! شاید یکم دقیق رفتار کردم !
-مشکلی نیست !
من : اگر بتونی راه بری برات پانسمانش میکنم .
-واقعا ؟؟
شاید حق داره ! در اون لحظه تنها فکری که توی ذهنم بود این بود : ازش متنفر نیستم !
دستشو میگیرم و کمکش میکنم . اروم به سمت کتاب فروشی میبرمش .
روی صندلی میشینه و من جعبه ی کمک های اولیه رو میارم .
-چیزی شده دونگهه ؟؟
من : نه اقای کیم . دوستم تو مسیر خورد زمین اوردمش براش پانسمان کنم !
-باشه . کارتو انجام بده
من : ممنون
از کی تا حالا به دوستم تبدیل شده بود خودم خبر نداشتم ! پرونده بودم !!
نگاهش میکنم اونم لبخند میزنه
من : به جای لبخند زدن ی فکری به حال شلوارت بکن !
-چی کارش کنم ؟
من : بکشش بالا .
شلوارش رو تا زانو بالا میزنه و من روی پاش بتادین میریزم
-پس اسمت دونگهه ست ! جای خوبی کار میکنی . من و خواهرم زیاد کتاب میخونیم ! شاید اینجا اومده باشه !
من : اوهوم !
اخرین دور باند رو میپیچم
من : خب تموم شد !
شلوارش رو پایین میاره : واقعا ممنونم . کاره دور از انتظاری بود که خوشحالم کرد !
نگاهش میکنم : خواهش !
به ساعتش نگاه میکنه : مثل همیشه تاخیر ولی این بار خیلی بیشتر !
یکی از ابروهام رو بالا میبرم .
-باید برم رفیق
دستشو به سمتم دراز میکنه : از اشناییت , حرف زدنت , و کمکت خیلی خوشحال و ممنونم !
دستشو میگیرم : خواهش میکنم !
از در بیرون میره ولی قبلش از اقای کیم هم تشکر و عذرخواهی میکنه !
این اولین قدم برای تکامل حسم بود ! ازش متنفر نبودم !!




طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/05/8 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.