تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - routine
دوزتای عزیزم براتون یک وان شات اوردم که بسی طولانی میباشد !!
لطفا صبر پیشه کنید با من
برای نوشتنش از ی نفر خیلی کمک گرفتم و از پشت همین تریبون میگم خیلی ازش ممنونم
اگر خودشم بخونه و نظرشو بگه خوشحالم میکنه !!
دیگه عرضی نیست همین
با توجه به طولانی بودن طی چند مرحله گذاشته میشه
بخش اول

زندگی من مثل خیلی از زندگی ها روال عادیشو طی میکنه ! مثل هر روزی که میگذره و من فقط میگذرونمش !
من عادت دارم ..... من عادت دارم به اینکه هروز صبح که از خواب بیدار میشم مادرم طلاق گرفته باشه !
نه اینکه هر روز طلاق بگیره ! روزهاست که اینکار رو کرده و من هر روز به نبودنش عادت دارم !
پدرم یک انسان کاملا عادیه ! خیلی معمول تر از اون چیزی که فکرش رو میکنید ! حتی میشه گفت چیزی نیست که برای
اون اهمیت چندانی داشته باشه !
و من میتونم بگم که فقط میگذره !!

------------------------------------------------
من اینجام ! میتونستم هر جای دیگه ای باشم ....... توی اسانسور ....حمام ....... ماشین .......
ولی اینجام ! روی تخت . درگیر یک فرایند کاملا فیزیکی و عاطفی !
درگیر تکامل یک احساس کاملا قوی !
من اینجام چون روال عادی زندگیم تغییر کرده ! جریان زندگیم به صورتی کاملا غیرطبیعی از این رو به اون روشده !
غیر طبیعی نه !! چون ما هیچوقت نمیدونیم طبیعت چه چیزی رو برای ما در نظر گرفته !
پس غیرطبیعی نه !!
.
.
------------------------------------------
بیاین قضیه رو از یک نقطه شروع کنم !!
از اون نقطه ای که تصمیم گرفتم مسیر هر روزم به خونه رو که از یک پیاده روی پوشیده از سنگفرش های خاکستری
رنگ تشکیل شده , جوره دیگه ای طی کنم !!
جوره دیگه برای من یعنی شمردن سنگفرش ها !! کاره جالبی نیست ولی برای تنوع شروع خوبیه !!
یک...دو....سه.....چهار......پنج...... قضیه داره جالب تر میشه چون اون هم داره همین کار رو میکنه !!
منظورم از اون, پسره لاغر اندام مو بلوندیه که دقیقا داره روبروی من و به سمت من با شمردن سنگفرش ها حرکت میکنه
جوری که اگر از سر راهش کنار نمیرفتم به هم برخورد میکردیم !!
من کنارکشیدم ولی اون درست روبروم ایستاد و با لبخند گل و گشادی گفت : هی توام داری میشماری ؟؟
من از لحاظ روانی میتونم خیلی زود از چیزی متنفر بشم ! و در مقابلش میتونم خیلی سخت دوست داشته باشم !
و حسی که در اون لحظه به اون داشتم این بود : تنفر !!
اگر راجع به دلایلش بپرسین خوب نمیدونم چی باید بگم ! چون شما از لحاظ روانی جای من نیستید !
و از طرفی من دلایل معلوم و نامعلوم زیادی دارم !
پس بیان حسم کافیه !!
بدون انجام هیچ حرکت اضافه ای از کنارش رد میشم و همزمان از شمردن سنگفرش ها هم منصرف !!
-نمیتونی حرف بزنی ؟؟!
تو لحظه ی اول از نظر من ادم الکی خوشی جلوه کرد !
من : نه !!
-خوبه پس میتونی حرف بزنی !!
و باز یکی دیگه از همون لبخند های بزرگش رو بهم تحویل داد !
دوباره مسیر مستقیمم رو پیش گرفتم که باز.....
-از اشناییت خوشحالم اقای سنگفرش شمار !!
اقای سنگفرش شمار !! دوباره حرکت کردم ! یک توقف چند ثانیه ای برای شنیدن صداش کافی بود !!
.
وقتی به خونه میرسم مثل همیشه گرممه ! من واقعا همیشه گرممه و از گرما متنفرم ! یکی از ارزوهام اینه که کاش حداقل
هوا برای یک هفته ابری باشه . ولی خوب ......
بابا نمیدونم دقیقا داره تلوزیون رو تماشا میکنه یا کتاب میخونه ! اهمیت چندانی نداره ! بطری شیشه ایم رو از یخچال بیرون
میارم و با ولع اب سرد و قورت میدم !
به سمت بابا میرم و کتابی که ازم خواسته بود رو روی میز روبروش میذارم . از بالای قاب عینکش نگاهم میکنه ولی
زحمت سلام کردن به خودش نمیده ! خوب من هم زحمت همچین کاری رو به خودم نمیدم !!
من : کتابی که خواسته بودی !
-اها ممنونم .
برش میداره و نگاهش میکنه و من مثل هر روز به اتاقم میرم .
میدونم شاید از نظر شما زندگی خسته کننده ای باشه ! با نظرتون موافقم ولی زندگیه من اینه !
.
من : صبح بخیر اقای کیم .
-صبح توام بخیر دونگهه .
بالاخره اسمم رو فهمیدین , درسته دونگهه ! درسم رو تموم کردم و کار میکنم !
کاره جالبی دارم , حداقل میشه گفت از بقیه ی قسمت های زندگیم برام جالب تره . من توی یک کتاب فروشی کار میکنم .
از10صبح تا 5 عصر .
اونجا کلی کتاب برای خوندن هست , کتابفروشیه بزرگیه !
اقای کیم ادم عجیبیه که زیاد قهوه میخوره و لاکپشت هارو دوست داره و صاحب اونجاست !           
درکل میشه گفت خوبه !
الان ساعت دقیقا روی دهه ! از دیر حاضر شدن سره هر جایی واقعا بدم میاد !
کوله م رو توی کمد کوچیکی که ته کتاب فروشی قرار داره میذارم و برمیگردم سره جام .
-قهوه میخوری؟؟
من : نه ممنون .
من ترجیح میدم هر روز صبح شیر بخورم و خوب این کار رو هر روز صبح انجام میدم !
ده دقیقه نگذشته که در باز میشه . اویز حوصله سربری بالای در هست که هر وقت در باز یا بسته میشه صداش بلند میشه .
-سلام دونگهه
لبخند میزنم . لیتوکه ! تنها دوستم .... من بنا به دلایلی دوست های زیادی توی زندگیم ندارم !
من : سلام . چطوری ؟ از این طرفا ؟
لیتوک : کار داشتم از این جا رد میشدم گفتم ی سری هم به تو بزنم .
من : خوبه .
لیتوک : اوضاع خوبه ؟؟
من : اوهوم ! مثل همیشه .
سرش رو تکون میده و بین کتاب ها گشتی میزنه .
لیتوک پسر خوبیه . زندگیه ساده ای داره و کارمند شرکت بیمه ست . دو سه سالی از من بزرگتره وتنها زندگی میکنه .
لیتوک : دونگهه شعر جدید چی داری ؟
و شعر هم دوست داره ! به سمتش میرم و کتاب باریکی رو بیرون میکشم . انگشتم و به نشونه ی تاکید روی کتاب میزنم
من : بخونش !
کتاب رو براش حساب میکنم و بعد از زدن یکم دیگه حرف که چیزی ازشون به یاد ندارم بیرون میره !
.
وقتی کتاب میخونم گذر زمان رو خیلی احساس نمیکنم . ساعت پنج عصر میشه و من از اقای کیم خداحافظی میکنم وبه سمت
خونه میرم .
قبلا هیچوقت ندیده بودمش ولی حالا برای بار دوم جلوم سبز شده و با همون لبخندش میگه
-امروز دیگه نمیشماری ؟؟
چطور میتونه انقدر بخنده ؟؟ اون هم با این وسعت !!
فقط نگاه کجی بهش میندازم و از کنارش رد میشم . شاید هم زیر لب حرفی بارش کرده باشم ! درست یادم نیست !
-بد اخلاق نیستی !!
من خوشحال تر میشم اگر اکتشافاتش رو برای خودش نگه داره و اینطور بلند وسط پیاده رو فریاد نزنه !!
ولی به هر حال داره خلاف دیگران حرف میزنه اما حس من همونه : تنفر !!
کمی به دورشدنش نگاه میکنم , سر ایستگاه منتظر اتوبوس میشینه .
کوله م رو جابجا میکنم و به مسیر مستقیمم ادامه میدم !
.
.
---------------------------------------
زندگی من خوبه !! باور کنین که خوبه ! واقعا دوسش دارم . حداقل هر روز با خواهرم کلی میخندم !
مشکلات مالی؟؟ بیخیال حل میشن ! من باور دارم . هر چهار نفر ما کار میکنیم !
من , بابا , مامان و سورا !!
قرار نیست از هر چیزی که خوشم اومد اون رو داشته باشم و شما اتوبوس یا مترو رو دوست ندارین ؟؟
من خوشحالم از اینکه هر روز با اتوبوس سر کارم میرم !
شرط میبندم که شما هیچکدوم کاره شادی مثل من ندارین ! من توی شهربازی کار میکنم !
از 5عصر تا 12شب ! مسئول فروش بلیط چرخ و فلک !
حقوق خوبی نداره قبول دارم ولی از هیچ بهتره و بهتره که شما این و قبول کنین !
درسته پیاده روی رو دوست دارم ولی از اونجایی که هیچوقت به موقع سره کارم حاضر نمیشم مجبور شدم راه کوتاه تری
رو انتخاب کنم !
و این راه کوتاه برابر شد با دیدن اون ! منظورم از اون پسری عضلانی تر از من با موهای تیره رنگ و لباس های اسپرت
و کوله ش ! انگار داره سنگفرش هارو میشماره !
من : هی توام داری میشماری ؟؟
عادت دارم به زدن این لبخند بزرگ !! ولی جوابی دریافت نمیکنم و به جاش به راهش ادامه میده !
من : نمیتونی حرف بزنی؟؟
گمونم کمی عصبیش کردم
-نه !!
من : خوبه پس میتونی حرف بزنی !
کوچکترین توجهی بهم نمیکنه
من : از اشناییت خوشحالم اقای سنگفرش شمار !!
واقعا خوشحال بودم ! به نظر ادم متفاوتی بود و کمی عصبی ! ادم جذابی بود !!
منتظر اتوبوس میشینم .
کنار شیشه میشینم و بیرون رو تماشا میکنم . این کار و همیشه دوست داشتم !!
.
-بازم که دیر اومدی !!
به ساعتم نگاه میکنم . فقط ده دقیقه !!
من : همش ده دقیقه ست !!
-دقیقا چه غلطی میکنی که هیچوقت سره موقع نمیای ؟؟
حق با شیوونه . واقعا نمیدونم دقیقا چه غلطی میکنم ! ولی شیوون هم نباید مثل ساعت زنگ دار مقدار تاخیر هامو بهم
یاداوری کنه !!
شیوون یکی از دوستامه . نمیدونم چرا ولی واقعا مثل اسبه , وقتی میخنده گونش چال میفته و ادم شادیه !
منم ادم شادیم ! جمله ی مسخره ای بود .
روی صندلی پایه بلندم میشینم و دریچه ی کوچیک شیشه ای رو باز میکنم . هوای تازه وارد اتاقک کوچیک میشه .
خوب اتاقک کوچیک من کمی با بقیه فرق داره : چند تا نقاشی , یادگاری از دوستام , یک گلدون کوچیک و کتابی که دیروز
تا نصفه خونده بودم !
من معتقدم که ادم توی هر شرایطی باید کتاب بخونه !
-دو تا بلیط لطفا
من : حتما .
به دختر و پسری که از من دور میشن نگاه میکنم . من از لحاظ روانی خیلی منحرفم و خودم قبول دارم !!
توی چرخ و فلک خیلی کار ها میشه کرد !
شیوون : بیا اب بخور !!
نمیدونم دقیقا چی باعث شده شیوون فکر کنه اب سردی که هر روز بهم تعارفش میکنه شاهانه ترین نوشیدنی جهانه که
با این ژست مثل هر روز بطری رو جلوم گرفته ! ولی بازم ازش میگیرم , ی جورایی عادت کردم !
من : خیلی خری !
میخنده !
من : ببین خره خنده هات خیلی خوشگلن !
این بار بلند تر میخنده !
من : باشه حالا !
شیوون دو متر اونطرف تر بلیط ترن میفروشه ! و صدای خنده ی مسخره ش با هر بار دیدن عکس افرادی که از ترن پیاده
میشن تا اینجا میاد !!
از خودم چیزی نگفتم ؟؟جالبه ! حتما یادم رفته !
من هیوکجه م . درس خوندم ولی کار کردن بیشتر به کارم میاد پس شروع کردم به کار کردن !
یک خواهر دارم که از من بزرگتره و پدرومادرم . ما خوشحالیم ! باید قبول کنین که خوشحال بودن توی ی زندگی کمک
بزرگیه !!
.
.
هر شب برنامه اینه که با ماشین قراضه ی شیوون تا خونه بیام ! بازم خوبه این قراضه رو داره .
من : ممنون رفیق
شیوون : بیخیال
بهش نگاه میکنم
شیوون : خوب یعنی خواهش میکنم و از این حرفا ! هر شب تکرار میشن دیگه !
میخندم
شیوون : باور کن هیوک شبیه میمون میشی با این طرز خندیدنت .
من مشتی به بازوش میزنم و پیاده میشم
من : به مامانت سلام برسون
شیوون : میدونم . گم شو دیگه !
بابت بی ادبیش جدا عذرخواهی میکنم . دور میشه و من براش دست تکون میدم .
بعد از طی کردن هزار تا پله بالاخره میرسم _هرچندهزار تا اغراق بزرگیه !_
سورا مثل هر شب برام میز رو اماده کرده
سورا : سلام کوچولو . بیا غذا !
اخه ادم با حیوون خونگیش هم اینطوری حرف نمیزنه !
من : میدونی سورا من برادتم ! نه حیوون کوچولوی خونگیت !
میخنده و صندلی رو برام عقب میکشه . من عاشق مهربونی ذاتیشم !
سورا : امروز کار چطور بود ؟؟
من : خوب ! مثل همیشه. بابا کجاست ؟؟
سورا : خسته بود . گفت وقتی اومدی بهت بگم خسته نباشی !
شاید باورتون نشه ولی بابا با همین یک کلمه معجزه میکنه ! حتی سورا قبول داره ! تمام خستگی هام از بین میره .
سرم و تکون میدم و ی لبخند بزرگ میزنم .
-سلام هیوک
من : سلام مامان . خوبی ؟؟
-دهنت و خالی کن بعد حرف بزن !
من : ببخشید .
-من میرم بخوابم بچه ها
من و سورا : شب بخیر .
مامان از اشپزخونه بیرون میره . یکی از منظم ترین زن هاییه که تا به حال دیدین !
سورا : راستی کتاب و خوندی ؟
من : اه لعنتی ! جا گذاشتمش . تازه رسیده بودم به قسمت حساس ماجرا .
سورا : مهم نیست . ولی فردا حتما بیار منم بخونم . باید به کتابخونه برش گردونیم .
من : اوهوم .
چند لقمه ی دیگه میخورم
من : چرا بهم زل زدی ؟؟
سورا : پسر خوبی هستی کوچولو !!
اصرار بیش از حد سورا برای گفتن کوچولو به خودم رو درک نمیکنم ولی جمله ی خوبی بود و حس خوبی بهم داد !
مو هام رو بهم میریزه و مثل همیشه بهم میگه که خوب بخوابم !
منم مثل همیشه به توصیه ش گوش میکنم !





طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/05/7 | 03:39 ق.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.