تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love&murder_last part
دوستااااانبالاخره قسمت اخرششش
بابت تاخیرم باید عذرخواهی کنم؟؟
باید از پشت همین تریبون بگم که ذهن من حالت های عجیبی داره ! میتونه وسط یک داستان استپ کنه تا سال بعد
ولی عذرخواهی میکنم !!
ممنون از تمام کسایی که نظر دادن و منتظر بودن

ماشین را با سرعت هر چه بیشتر به طرف جنگل میراند . هر چهار نفر در سکوت منتظر رسیدن میمانند !
.
.
خواستن من مشکل چندانی رو حل نمیکنه ! یعنی میکنه ولی نه به این سادگی ها !
حتی وقتی هائه انقدر داوطلبانه با من روی یک تخت قرار گرفته , حتی وقتی داره بهم نشون میده که منو پذیرفته , حتی اگر
هزار حتای دیگه هم وجود داشته باشه فایده ای به حال زیرزمین و اتفاق هایی که توش افتاده نداره !
من .....
.
.
-همین جاست ؟؟
-باید خودش باشه قربان .
پس بریم .
به سمت در حرکت میکنند و شیوون چند ضربه به در میزند ..... باز هم چند ضربه  دیگر !!
-میخواین تا ابد پشت این در صبر کنین ؟؟
یسونگ به برادرش نگاهی می اندازد : نمیتویم در و بشکنیم !
-چرا نمیتونین ؟؟
-اگر لازم شداین کار رو میکنیم !
به شیوون نگاه قدر شناسانه ای می اندازد .
چند ضربه ی دیگر و ........
.
.
گمونم این جا همون لحظه ایه که بهش میگن : کارم تمومه !
ولی خوب میشه گفت کاره من تازه شروع شده ! چون تازه دونگهه رو دیدم ! چون هنوز خیلی لحظه های دیگه هست که
باید با هم بگذرونیم , حرف های زیادی که بهم بزنیم , و زمان های زیادی که با اون حالم خوب باشه ! خیلی خوب ...
ولی خوب.....
-چوی شیوون هستم از اداره ی پلیس !
کارتش رو بهم نشون میده . فقط کنار میرم تا اون , یک مرد دیگه , یک مرد جوون تر دیگه و....هیچول !! بازم خوبه این
یک نفر رو میشناسم ! هر چهارنفر داخل میشن ومن در رو میبندم .
 اون مرد جوون تر چقدر از دیدن دونگهه هیجان زده شده ! بغلش میکنه و ازش میپرسه سالمه؟حالش خوبه ؟
مسلما سالمه ! سوال مسخره ای بود ! من فقط به بازیشون خیره شدم
-اقای لی هیوکجه ؟؟
انتظار کس دیگه ای رو داشته ؟؟ فقط سرمو تکون میدم !
-میتونم وقتتون رو بگیرم ؟؟
از نظر من اشکالی نداره و سرم و به نشونه ی تایید تکون میدم ! شاید برای هیچول عجیبه که هیچ سوالی نمیپرسم چون خودش
دست به کار میشه و میپرسه : هیوکی خوبی ؟؟
نگرانه ! واقعا پزشک خوبیه ! اگر هزار تا مشکل دیگه هم داشته باشم فقط پیش خودش میرم !
-اوهوم .... خیلی خوب !
تعجب میکنه ! خوب من بهش حق میدم ! نمیدونه تا چند دقیقه ی پیش دقیقا مشغول چه کاری بودم !
-رابطه ی شما با لی دونگهه چیه ؟؟
این دیگه چه جورشه !
-دوسش دارم !
-دوسش دارم رابطه نیست !
-میدونم نیست ! ولی خوب رابطه ی شما با افرادی که دوسشون دارین چیه ؟؟
کمی گیج شده ! راستشو بخواین خودمم گیجم ! معمولا جواب های منطقی برای سوال های دیگران ندارم !
از توی کیفش یک پرونده بیرون میکشه و عکس چانگمین رو جلوم میگیره ! کاملا مجهز به اینجا اومده !
-ایشون رو میشناسین ؟؟
فقط سرم رو به نشونه ی تایید تکون میدم ! در حال حاضر حرف زدن کمک چندانی بهم نمیکنه !
واکنش بقیه متفاوته : دونگهه گیج شده , هیچول ترسیده , اون مرد که گمونم باید پلیس باشه انگار احساس پیروزی میکنه و
اون مرد جوون تر _که احساسات زیادی به دونگهه نشون میده _حالت تعجب و ترس رو با هم داره !!
-گم شده !
-میدونم !
حرف جالبی زدم ! چوی شیوون عکس رو روی میز میذاره و دستاشو توی هم قلاب میکنه
-پس گمونم حرف های زیادی برای گفتن داشته باشی !
چرا باید داشته باشم ؟؟ شونه هام رو بالا میندازم : نه !!
عصبی میشه و کمی به سمتم خم میشه : ببین لی هیوکجه , بهتره خودت هر چیزی رو که لازمه بهم بگی ! چون اصلا دوست
ندارم به زور ازت حرف بکشم !
متاثرکننده بود ! امیخته ای از خشم و قاطعیت !
میدونم کاره خوبی نکردم ولی الان حس میکنم اصلا حالم خوب نیست !
نگران نشین فقط کمی عصبیم ! دکتر کیم هیچول عادت داره ! به سمتم میاد
-هی هیوکی ..... حالت خوبه ؟؟
نه نیست ! واقعا نیست ! به دونگهه نگاه میکنم . چشم هاش پر از سواله ! حق داره ولی.....
کمی اروم تر میشم ......
-باشه میگم !!
-خوبه !!
میخوام بگم ولی...... لعنتی سرم گیج میره !!
.
.
-حالش چطوره ؟؟
-بهش ارام بخش تزریق کردم ! خوابه !
-وقتی بهوش اومد باید حرف بزنه !
-ببین شیوون اون .....
صدایش را بلند تر میکند : باید حرف بزنه !!
.
.
-کیو هیوکی چیکار کرده ؟؟
-دونگهه تو واقعا از اون خوشت میاد ؟؟
-اون مهربونه !!
-این کافیه ؟؟
-نمیدونم ! هیچی نمیدونم ! ولی اره ....خوشم میاد !
فقط به دونگهه نگاه میکند !
-حالا میگی چیکار کرده یا نه ؟؟
-نمیدونم ! احتمالا دو تا ادم رو سر به نیست کرده !!
-چیییییی؟؟
کیوهیون از جایش بلند میشود و شروع به قدم زدن میکند!!
.
.
سرم تو دستمه ! چرا از حال رفتم ؟؟
-بهتری؟؟
-اره !
-هیوکی باید .....
به هیچول نگاه میکنم : میدونم ! بهش بگو بیاد تو ! هر چیزی که میخواد بهش میگم !
فقط سرش رو تکون میده و چند لحظه بعد من با چوی شیوون از اداره ی پلیس توی یکی از اتاق های بیمارستان تنها میشم!
و مجبور میشم تمام کارهایی که که انجام دادم رو براش توضیح بدم !
حس عجیبیه ! حسی که نمیتونم تعریفش کنم ! سخته ......
.
.
تمام اون روز ها میگذرن ! حتی تمام این روز ها هم میگذرن !
طبیعی بود که بعد زدن اون حرف ها چه عواقبی منتظرم بودن ! البته برای یک فرد طبیعی ! و من توی اون روز ها اصلا
طبیعی نبودم , به هیچ وجه !
هیچول همیشه میفهمه و همیشه کمک میکنه ! شاید اگر کمک های اون نبود من هنوز توی سلول تنگ و تاریکم مشغول فکر
کردن به دونگهه ..... به ادم های گذشته ی زندگیم .......به ادم های حال زندگیم .... واصلا زندگیم بودم !
ولی وقتی تمام مدارک پزشکی نشون بدن که توی شرایط روحی طبیعی هیچ کار بدی انجام ندادم , و توی اون لحظات
طبیعی نبودم , میتونم تمام این افکار رو گوشه ی اتاقم و توی بغل دونگهه مرور کنم !!
دونگهه...... حتی اسمش باعث لبخندم میشه !!
زندان به افتضاحی بیمارستان روانیه !! میتونه کاری کنه که حالت روز به روز بدتر و بدتر بشه !!
ولی خوب من دونگهه ای دارم که فکر کردن بهش باعث میشه هر روز حالم بهتر و بهتر بشه !!
.
.
در ماشین را باز میکند و پیاده میشود و به تنه ی ماشین تکیه میدهد و به در اهنی بزرگ خیره میشود .
در با صدای قیژژ بلندی باز و دوباره بسته میشود !
لبخند میزند و اماده ی رد شدن از عرض خیابان !
.
.
این بهترین حالت ممکنه که از اون سیاهچال بالاخره بیرون بیام و اولین چیزی که ببینم لبخند قشنگ دونگهه باشه !
به سمتش میرم ......ولی ..... لعنتی داره چیکار میکنه ..... خواهش میکنم سره جات وایسا !
.
.
به سمت هیوکی حرکت میکند که صدای فریادش او را میخکوب میکند : فقط همون جا بمون !
.
.
با عجله به سمتش میرم ...... میخوام اولین کاری که میکنم بغل کردنش باشه ! میخوام عمیق ترین نفسم رو توی گردنش بکشم!
محکم بغلش میکنم ..... بدون هیچ حرفی ! سرم و توی گردنش فرو میکنم
بالاخره اون سکوت رو میشکنه و اروم زمزمه میکنه : چرا داد میزنی ؟؟
-نمیخواستم از خیابون رد بشی !
-دیوونه !
واقعا هنوز برام عجیبه چطور با دیوونه ای مثل من کنار اومده ؟؟
ازش جدا میشم و حالا نوبت لب هاشه !
-هیوکی اینجا خیابونه !!
-هر جهنمی باشه برام فرقی نمیکنه !!
این یک بارو خوشحالم که به پاس دیوونگیم اجازه میده وسط خیابون اینجور با ولع ببوسمش !
.
.
مهمونی دوستانه ای که خونه ی دونگهه برپا شده چندان برام خوشایند نیست ! مخصوصا وقتی یسونگ هم جزو مهمون ها باشه
و وقتی شیوون با اون قد بلند و هیکل ورزیده ش وارد خونه میشه , میشه گفت حالم خراب تر هم میشه !
-خوش میگذره ؟؟
-با منی ؟؟
-نه با دیوار پشت سرتم !!
-اها ....
کیو با تعجب نگاهم میکنه : خوب چرا جواب نمیدی ؟؟
-الانم با دیواری ؟؟
کیو نگاه گیجی بهم میندازه ! خوشحالم جواب شوخیه با مزه شو دادم !!
-دونگهه این واقعا دیوونه سسسسسسس !!
دونگهه کنارم میشینه : نه اتفاقا خوب میتونه جوابتو بده !
بعد نگاه مهربونی بهم میندازه که اگر کسی نبود الان .......
-معلومه زیادی داره بهشون خوش میگذره ! بیاین بیرون از چشم های همدیگه !!
یسونگ هم ادم جالبیه !! نمیتونم جلوی خنده م رو بگیرم !
.
.
بقیه مشغول صحبتن و هیچول داره با دقت به یکی از تابلوهای دونگهه نگاه میکنه . بی صدا کنارش می ایستم
-فوق العاده ست !
هنوز به تابلو خیره شده
-مثل خودش !!
بهم نگاه میکنه : میتونم بفهمم که حالت خوبه ! که دیگه قرار نیست توی دردسر بیفتی ! که اگرم مشکلی باشه بهم میگی !
میخندم ! جمله ی اخرش جالب بود ! سرم و تکون میدم
-خوبم هیچول ! تو کمک بزرگی تو زندگی من هستی !!
لبخند میزنه ! لبخند های قشنگی داره !!
پیش بقیه میره و من به جمع دوستانه ای نگاه میکنم که چقدر شادن ! لبخند میزنم !
اینکه چه حسی به دونگهه دارم رو نمیتونم تعریف کنم متاسفم .....فقط ..... دونگهه از من یک هیوکی جدید ساخته !
یک ادم جدید که یک بخش عمیق و بزرگ به وجودش اضافه شده !
بهم نگاه میکنه و لبخند میزنه ! لبخند هاش حباب رنگی قشنگی دورم میسازن !
به سمتش میرم و منم جزئی از این حلقه ی گرم دوستانه میشم !
هائه دست هامو میگیره و توی عمق دست هاش غرق میشم !
حالم خوبه !! خیلی خوب ...... و این بار مطمئنم تا همیشه خوب میمونه ! هر اتفاقی که بیفته .........

پایان 


طبقه بندی: love & murder،

تاریخ : 1392/05/5 | 02:49 ق.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.