تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Bitter than Amnesia...P3
سلام ببخشید که دیروز نذاشتم مشکلی پیش اومد اینم از بخش سه نظر یادتو نره

سال1997 – ژاپن
بیماری عجیبی توی شهر پخش شده مردم خیلی زیادی مردن کسانی که سالم بودن از اینجا فرار کردن یکسری هم بخاطر عزیزانشون اینجا موندن نمیخواستن که عزیزانشون توی تنهایی بمیرن .جنازه های افرادی که مرده بودن رو به طرز بی رحمانه ای میسوزوندن جنازه ها رو توی یک گودال روی هم مینداختن و اتیش میزدن و در نهایت خاکسترشون رو پخش میکردن
شورای شهر تصمیمی گرفته که نشستی برگزار کنه تا دنبال یک راه حل کلی برای این موضوع بگردن من باورشون داشتم ولی دونگهوا بهشون بد بین بود میگفت ادمای خرافاتی هستن واین ادما نمیتونن کاری انجام بدن برادر دو قلوی من کمی  زیادی بد بین بود به ساعت نگاه کردم ساعت وقتش بود تا به بیمارستان برم داوطلبانه قبول کرده بودم اونجا کار کنم با این اوضاع هیچکدوم از بچه ها مدرسه نمیرفتن.
اکثرا بچه ها یا مرده بودن یا به سختی مریض بودن یا از اعضای خانوادشون مراقبت میکردن یا اینقدر خوش شانس بودن که با خانوادشون از اینجا رفته بودن. از اتاقم بیرون اومدم برای مادر و پدر عود روشن کردم و بعد از دعا ی کوچیکی که براشون خوندن از خونه بیرون اومدم اوضاع شهر خیلی بهم ریخته بود میشد گفت زندگی توش نبود سعی میکردم همیشه لبخند بزنم شاید این اخرین لبخندی بود که میزدم ولی من امیدوار بودم همیشه هستم
 توی بیمارستان مسئول نگه داری از یه پسر بچه بودم اسمش ماتاکو بود پسر بچه ی شیرینی بود تمام خانوادش مرده بودن و فقط اون مونده بود توی بخش تمیز بیمارستان نگه داری میشد چون اون مریض نبود ولی خودش میگفت مریضه انفولانزای معمولی اونرو ضعیف کرده بود ولی اون میترسه مثل بقیه بمیره بعد از صحبت با سرپرست قرار شد من اونو به خونشون ببرم تا اونجا حداقل از الودگی بیشتر در امان باشه و انفولانزاش بهتر بشه
در اتاق رو باز کردم خودشو روی تخت جمع کرده بود پرستار قبلا وسایلش رو جمع کرده بود .بهش لبخند زدم و بهش نزدیک شدم
من:روز قشنگیه این طور نیست ماتاکو ؟؟ امروز میریم خونه میدونی که؟
چشمای خالیش رو بهم دوخت و سرش رو تکون داد
ماتاکو: وقتی قراره بمیرم جاش چه فرقی میکنه چه تو این اتاق بد بو بمیرم چه توی خونه روی حصیر
با نامیدی نگاهش کردم چرا یه بچه مثل اون باید اینقدر بد بین باشه
کمکش کردم و از تخت پایین اوردمش کیفشو  برداشتم و با هم از بیمارستان بیرون اومدیم انگار از منظره ای که میدید شکه شده بود همه جا خاک بود هیچ صدایی نمیومد همه جا سکوت با دو ماه قبل فرغ میکرد
ماتاکو:چرا موهات رو کوتاه نمیکنی ؟
 به موهام دست کشیدم و لبخنده گشادی زدم
من:مادرم موهای منو بلند دوست داشت برای همین بعد از اینکه اون و پدرم بخاطر بیماری مردن هم کوتاهشون نکردم یه جورایی باهاش بزرگ شدم میدونی که عادات قدیمی
سرش و پایین انداخت
ماتاکو:دختر نما
من:یا درست نیست به بزرگ ترت بی احترامی کنی
ماتاکو:حقیقت تلخه کره ای
حقیقتا اگر قدشو نمی دیدم یادم میرفت که بچست و یه چی بارش میکردم وقتی به خونشون رسیدیم اون کلید رو از توی گلدون دراورد و در و باز کرد و داخل خونه رفت دنبالش داخل رفتم و کیف رو توی اتاقش گذاشتم دیدم که یه عود روشن کرد و کنازه عکس خانوادش گذاشت و جلوشون نشست من هم پشتش نشستم و  مشغول دعا شدم وقتی دعاش تمام شد جاش رو انداختم و مجبورش کردم همون جا بشینه غذایی که براش پخته بودم رو جلوش گذاشتم و لبخند زدم
من:باید غذا ی خوبی بخوری تا وقتی بمونی بخور
ماتاکو:نباید زیاد بیای اینجا میدونی که منم مریضم تو از من میگیری
من:صد بار گفتم تو مریض نیستی اینقدر باهام لج نکن یه انفولانزای سادست
دیگه چیزی نگفت و مشغول خوردنه غذاش شد چند قاشق بیشتر نخورد و غذا رو کنار گذاشت
من:نمیتونی بیشتر بخوری ؟؟ تو باید قوی بمونی
سرشو به معنای نه تکون داد از توی جیبم یه ابنبات دراوردم و بهش دادم
من:پس اینو بخور باید خوشت بیاد خوشمزه است
ابنبات رو توی دهنش گذاشت خوشحال شدم که حداقل این ارامشش بیشتر از 30 ثانیه طول کشید ظرف غذا رو برداشتم توی کیف گذاشتم
من:فردا میام تا فرا حواست به خودت باشه غذا رو میذارم توی یخچال مطمئن شو که غذات رو به موقع بخوری دارو هات رو هم فراموش نکن
ماتاکو:دیگه نیا نم 15 سالمه زیاد از تو کوچیکتر نیستم فقط دو ساله
من:دوباره شروع نکن
ابنبات تو دهنشو دراورد و به سمتم پرت کرد اب نبات رو با دستم گرفت و نگاهش کردم
من:ماتاکو....
ماتاکو:هر کی مرده علائم منو داشته تاکوما مریض شد  مادر و پدر و خواهرمم ازش گرفتن همشون مردن من هم همون علائم رو دارم میخوای بمیری برای برادرت نگران نیستی
ابنباتو تمیز کردم ونگاهمو بهش دوختم و اب نباتو سمته دهنم بردم
تاماکو:داری چیکار میکنی ؟
اب نباتو توی دهنم گذاشتمو لبخند زدم
من:اب نبات میخورم وتو هم بهتره این مسخره بازی رو تمومش کنی من یک حرفو مجبور نیستم چند بار تکرار کنم حتی اگر من بمیرم تو قرار نیست بمیری من به این ایمان دارم حالا هم بتمرگ سره جات کوچولو که اعصابمو داری خورد میکنی من دیگه میرم از خونه بیرون نرو و درو قفل کن
از خونش بیرون اومدم اون احمق با خودش چی فکر کرده که منو عصبانی میکنه داشتم میرفتم که برادرمو دیدم
من:دونگهوا ...
دونگهوا:اوه برگشتی داشتم میومدم پیشت میدونی تو خونه تنهایی ...
لبخند تلخی زدم اره میدونستم تنهایی چجور بود
دونگهوا : انگار جلسه دارن توی کلیسا
خندیدم پس بخاطر تنهایی بیرون نیومده بود
من:میخوای بری فال گوش بایستی مگه نه ؟برای همین اومدی بیرون تا باهم بریم ؟
خنده ی شیطانی مخصوصشو کرد و دستمو گرفت
دونگهوا:یالا بریم با هم به سمته کلیسا رفتیم پشته کلیسا یه دره مخفی بود که فقط دانش اموزا ازش خبر داشتن از اونجا راحت داخل رفتیم و توی اتاقک اعتراف بیرون اومدیم هیچ صدایی درنیاوردیم میدیدمشون که دور هم نشستن هنوز شروع نکرده بودن کمی گذشت که اخرین نفراومد و دره کلیسا رو بستن
-جلسه ی امروز بخاطر پیدا شدن یه راه حله که توسط یکی از اعضای انجمن پیشنهاد شده
اروم زمزمه کردم :میدونستم یه راهی پیدا میکنن
دونگهوا بدبینانه نگاهشون میکرد
-قربانی ....
دونگهوا:مسخره ها شوخی شون گرفته؟
-خانواده ی ماسورا این پیشنهاد رو دادن همونطور که میدونید خانواده ی ماسورا سالهاست که برای معبد کار میکنن و خانواده ی مقدسی به حساب میان اونها تا امشب اسمه اون شخصی رو که باید قربانی بشه رو اعلام میکنن
دونگهوا میلرزد و مدام زمزمه میکرد :یه انسان ؟
منم گیج شدم واقعا میخوان یه ادم رو قربانی کنن ؟؟یعنی خانواده ی ماسورا راست میگن ؟
-فردی که قراره برای قربانی سوزونده بشه یک پسره باکره است محدوده ی سنیش هم از 15 تا 17 اعلام کردن ولی بانوی مقدس امشب اسمشو اعلام میکنه
فقط ده نفر با این خصوصیات هنوز وجود دارن 15 تاماکو ؟؟ من و دونگهوا
دونگهوا دستمو کشید و باهم از دره پشتی بیرون اومدیم جفتمون اینقدر شکه بودیم که نمیدونستیم چی باید بگیرم تا خونه تقریبا حرفی نزدیم  ولی وقتی به خونه رسیدیم دونگهوا شروع به بستن درها و پنجره ها کرد
و منو برد توی زیر زمین خودش رفت غذا و همه چی رو اورد پایین و دره زیر زمین هم بست
من:دونگهوا .اروم باش
نفساش تند و سطحی بودن
دونگهوا:هائه من حس بدی دارم بیا تا فردا شب بیرون نریم خوب قول بده نمیری
من: نه نمیتونم من فردا باید برم باید برای تاماکو غذا و دارو ببرم اونم تو خطر چرا اون رو نیاوردیم اینجا ها؟؟؟
دونگهوا:نمیذارم بری نه
دیگه چیزی نگفتم  ساعت ها نشستیم تا بالاخره دیدم خوابش برده اروم دره زیر زمین رو باز کردم و بیرون رفتم غذا و دارو های تاماکو رو اماده کردم اگر زود برم میتونم باهاش برگردم اینجا تا اونم امن باشه فقط باید سریع بره
سریع از خونه زدم بیرون نمیخواستم وقتی دونگهوا بلند میشه نگران شه با عجبله حرکت کردم میدویدم ولی حواسم بود که صدایی ایجاد نکنم  به خونش رسیدم میدونستم کلید دوم کجاست خم شدم که برش دارم یهو دو نفر پشت گرفتنم با وحشت نگاهشون کردم
-این لی دونگهه است اون نیست
اون یکی بهم نگاه کرد ولی ولم نکرد
-نفر دوم لیسته اینم خوبه میگن اون پسره مریضه بیا اینو ببریم
لعنتی کارم تمومه
-نــــــــــــــه ولش کنید
به پشت سرم نگاه کردم دونگهوا بود لبخند تلخی زدم یکی دیگه دونگهوا رو گرفت و بلندش کرد
دونگهوا:ولش کنید برادرمو ولش کنید عوضیا
من:دونگهوا دیگه اخرشه اروم باش
دونگهوا:لگد میزد سعی میکرد خودشو ازاد کنه ولی من میدونستم حس میکردم دیگه تمومه منو به ساختمونه مدرسه بردن توی حیاط اتیش اماده بود پس مرگم دردناک بود به تاماکو فکر کردم  به برادرم برادرم  بدونه من چیکار میکرد
بانوی مقدس رو جفت اتیش دیدم زیبا ولی دروغین هه نزدیک اتیش شدیم گرماش رو حس میکردم سوزشش رو و جیغای دونگهوا رو اشکای برادرمو حس میکردم به بانوی مقدس نگاه کردم
من:میدونید خانم من برمیگردم و اون موقع انتقامم رو ازتون میگیرم حتی اگر استخوانای سوختمو یه جا حبس کنید من بر میگردم
-بندازیدش توی اتیش
هلم دادن ومن تقلایی نکردم سوزش شدید سوختن بوی گوشتم جیغای برادرم اشکاش رو میدیدم و اشکای خودمم میریخت من درد کشیدم
من بر میگردم....



طبقه بندی: Bitter than Amnesia،

تاریخ : 1392/05/3 | 08:31 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.