تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Bitter than Amnesia...P2
سلام
چطورید خوبید خوب خدا رو شکر تمامش کردم
اینم از بخش دومش امیدوارم خوشتون بیاد
هنوز چند بخش دیگه هم مونده


روزهام دیگه اینجوری میگذره با دونگهه با حظورش هر روز بعد از مدرسه میرم پیش ساعت ها باهم حرف میزنیم و میگردیم اون برام درباره ی مدرسه صحبت میکنه همه جای مدرسه رو نشونم داد و کلی توی مدرسه ی قدیمی گردوندم
امروز وقتی رسیدم هنوز نبود چند بار صداش کردم ولی نیومد نمیدونستم کجاست یکم اینور و اونور و نگاه کردم ولی نبود اون در دوباره وسوسم کرد دری که جلوش تیره بود چیزی که روی زمین بود پوسیده بنظر میرسید ولی به خورد کف پوش رفته بود برای اولین بار انگار چیزی به سمته در کشیدم اروم درو باز کردم داخلش تاریک بود اولین قدمو برداشتم که صدای هائه هلم کرد و لیز خوردم به سمته پایین
هائه:هیوکی خوبی هیوکـــــــــــــــی
اخ سرم درد گرفت پایین چقدر تاریک بود چیز سفتی رو زیر دستم حس کردم  چشمام کم کم به تاریکی عادت کرد و نفسم یهو حبس شد یه انسان کامل نه استخوان انسان لباسی دیگه تنش نمونده بود پوسده بود کامل یه گردنش نگاه کردم یه گردنبند...گردنبنده
من:هائه
هائه:هیوکیییییییییییی چشماتو ببند ...خیلی بی ادبی
من :ها؟منظورت چیه؟
هائه:روتو کن اونور زوددددددد
سریع روم رو برگردوندم هائه یه چی روی اسکلت انداخت
هائه:خدایا این چی بود...تو منو لخت دیدی ؟؟
من :هائه ساما میخواستم یاد اوری کنم که هیچی ندیدم و تو روحی
هائه:ایش میدونم ولی خوب...خفه شو بیرون بالا
بلند شدم و اروم اروم از پله ها برگشتم بالا پس اسکلت هائه هنوز اینجاست روی مبلا دراز کشیدم اگر پس برای هیمن هائه اینجاست ب هر حال اون چی بود حاظرم قسم بخروم یه چیزی منو کشید سمته در
هائه:به چی اینقدر فکر میکنی؟؟
من :به تو..
صورتش قرمز شد ...یعنی واقعا خجالت کشید ....یعنی اونم مثل من ..نه محاله
هائه:بریم پشت بوم میخوام به گلام اب بدم
سرم و تکون دادم و بلند شدم  با هم رفتیم روی پشته بوم و اون به گل های عزیزش اب داد و کنارم نشست
من:هائه اگر یادت نیاد برای چی دوباره احضارشدی میری ؟؟؟
هائه:نیمخوام یادم بیاد همین جوری خوبه تو هستی  ...و هیچی
دستمو دراز کردم و اروم دستشو توی دستم گرفتم و لبخند زدم
من:دوستم داری ؟
شکه شد و دوباره رنگش عوض شد  ولی باید میدونستم خیلی دیره ولی من اسیرش شدم همون موقع وقتی اولین بار نگاهم کرد
هائه:اره دوستت دارم و نمیخوام برم
اروم سرش رو گرفتم و بوسه ای به پیشونیش زدم و اون بهم لبخند زد یه لبخند گرم بر خلاف چشمهای سردش
.
.
تو کلاس نشسته بود و مدام به ساعت نگاه میکردم فقط میخواستم زنگ بخوره و از کلاس بیرون برم برم پیش هائه و دستشو بگیرم وجودش رو حس کنم بعد از اونروز میترسم یهو برم و دیگه نباشه بعد از اون روز که حسش کردم عشقش رو عشقم عشق احمقانه ی من به یک روح
زنگ خورد به سرعت و سایلم و تو کیف ریختم و خواستم بکم که کیسا منو کشید با خشم نگاهش کردم
کیسا:نرو دیدنش ..اون تو رو میبره و محوت میکنه نرو
من:درباره ی چی حرف میزنی کیسا ؟خل شدی ؟
کیسا :نرو دیدن اون روحه به حرفم گوش کن من دیدمش میدونم
دستشو از لباسم جدا کردم وتوی چشماش خیره شدم
من:ببین کیسا تخیلات احمقانت رو به من انتقال نده خوب چنین چیزی وجود نداره
کیسا نگاهم کرد نگاهش عوض شد یه چیزی توی چشماش گم شد یه حس اطمینان ...به خودش
کیسا:ولی...من...من..دیدمش
بهم تنه زد و از کلاس دوید بیرون در همون بین ژومی وارد کلاس شد
ژومی:چش بود ؟؟ چی گفتی بهش ؟
من:گفتم روحی وجود نداره همش تخیلشه
کشیده ی ژومی نرم روی پوستم نشست محکم یقمو گرفت و بلندم کرد
ژومی :ببین اون دیدش اون ...تو حق نداشتی تحریکش کنی ..اون زندش نمیذاره اگر بلایی سرش بیاد خودم میکشمت
یقمو ول کرد و از کلاس بیرون دوید چی میگفت ؟کی زندش نمیذاره ؟
به زور خودمو از روی زمین جمع کردم و از کلاس دویدم بیرون ژومی رو دیدم که توی حیاط داشت به سمت ساختمون قدیمی میرفت شروع کردم به دویدن توی ذهنم سعی میکردم بفهمم درباره ی چی حرف میزنن
"اون اذیتت میکنه و فراریت میده "
نکنه ؟.. خدای من هائه وقتی رسیدم ژومی داشت کیسا رو صدا میکرد من نمیتونستم ریسک کنم پس به سمته پله ها رفتم
ژومی :کجا؟ گم میشی
من:اینجا رو بلدم بیا رفته پشته بوم
با سرعت میدویدیم فقط میخواستم هائه جاش امن باشه و کیسا بخاطر حماقت من توی دردسر نیوفتاده باشه با شدت دره پشته بوم رو باز کردم کیسا روی زمین افتاده بود و سرش خونی بود
ژومی:کیسا سان ...
به سمتش رفت ولی یه چیزی محکم ژومی رو هل داد با دقت نگاه کردم کم کم سیاهی روبروم محو شد وبالاخره دیدمش خودش بود..دونگهه ولی نه اون زشت نیست
من:تو کی هستی ؟
-ساکاری نامیدی هائه ی عزیز تو ترسش
من:چرا اینکارو میکنی ؟
ساکاری:اون بخاطر تو بیاد نمیاره اون نمیخواد بیاد بیاره و بکشه پس من دست بکار میشم من میکشم
من:هائه مثل تو نیست
ساکاری:اره عشق تو کثیف نیست عشق تو چرک از سرو روش نمیریزه عشق و بوی خوبی میده طعم نفرت رو یادش نمیاد
داشت بهم نزدیک میشد به سمتم میومد و من نمتونستم تکون بخورم خشکم زده بود
یهو صداش اومد نه نباید بیاد ...
هائه:ازش دور شو ساکاری اون ماله منه
ساکاری: پس بیاد بیار و انتقامت رو بگیر
هائه:نمیخوام من نمیخوام انتقام بگیرم نمیتونم ینکارو کنم من کثیف نیستم من میخوام همینجوری بمونم
منو کنار زد و جلوم ایستاد یه بی حس خاص تنم وگرفت یه حس بد شروع به خوردن سلولام کرد
نباید اینجا باشی هائه به سمته ساکاری دوید و با برخوردشون نور شدیدی ایجاد شد وقتی چشمام رو باز کردم هائه توی هوا معلق بود و بالا میرفت به سمتش رفتم و دستشو گرفتم نه نباید ترکم میکرد
من:هائه ...نه نباید بری
هائه:من میدونستم هیوکی ..که هم چین روزی میرسه و باید ترکت کنم بذار برم اگر بمونم مجبورم دوستت رو بکشم تا انتقامم رو بگیرم ولم کن هیوکی
هیوکی :هائه اینکارو با من نکن من نمیتونم هائه
با دسته ازادش اشکام رو پاک کرد و لبخند زد دستش رو دستم گذاشت
هائه:وقتی دوباره منو دیدی نذار کسی صاحبم بشه بیا و کاری کن که بیادت بیارم یادت باشه هیوکی
هیوکی :هائه نه...نه...هائه..
هائه:هیچوقت فراموشت نمیکنم قول میدم هیچوقت
اروم پایین اومد و بوسه ای به لبم زد و دستشو جدا کرد کم کم بالا رفت ومحو شد
هائه:قول میدم هیوکی
لعنت به این سرنوشت لعنت به تو لعنت به این چرا باید بری ؟چراااااا؟
هائه:دوستت دارم
هیوکی:دوستت دارم
بهش نگاه کردم قبل از اینکه کاملا ترکم   قطره اشکی که از چشمه سردش ریخت و جای خالیش که حالا همرنگ اسمون بود پاهام سست شد و روی زمین افتادم اشکهام میریختن و هیچکاری نمیتونستم بکنم توی سینم دردی حس میکردم که نفسم رو به شمارش مینداخت
حسی که دارم حسی که دارم تلخ یه حس تلخ تر از فراموشی ...





طبقه بندی: Bitter than Amnesia،

تاریخ : 1392/05/1 | 06:32 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.