تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - simple
بعد از روز ها میخوام یک وان شات براتون بذارم
انگشتام یکم داغون میزنن و حوصله مم زیاد به تایپ کردن نمیره
بهتر که شد حتما ادامه ی اون رو براتون میذارم
با تشکر
من . لی دونگهه ! 23 ساله ! دانشجو ! شاگرد اول کلاس ! همیشه ساده . شایدم یکم زیادی ساده !
همیشه فکر میکنم جور دیگه ای نمیتونم باشم ! شلوار جین . یک لباس چهارخونه از رنگ های ابی ! و عینکی با فرم
ویفری ! فکر کنم از روی عینکی بودنم بشه فهمید چه علاقه ی زیادی به درس خوندن دارم ! شاید هم نه !
ظاهر بدی ندارم ! اما نمیدونم چرا از دختر ها خوشم نمیاد !! سعی نکردم زیاد بهش فکر کنم ! چندان اهمیتی برام نداره !
اساسا برقرارکردن یک رابطه ی عاطفی با کسی برام چندان مهم نیست !! شاید چون تا به حال بهش فکر نکردم !
اما جدیدا نمیدونم چرا فکر میکنم که شاید عجیب باشه که من از دختر ها خوشم نمیاد !!
به بیرون نگاه میکنم و شانس اوردم که همچین کاری کردم چون نزدیک بود جا بمونم !
از اتوبیوس پیاده میشم . به طرف دانشگاه حرکت میکنم . نه ! بازم مثل هر روز باید متلک های میر و چیهون رو میشنیدم !

شرقققققققققق !!! میخورم زمین ! من لعنتی چرا هیچوقت حواسم نیست؟؟
میر: اوهههه هائه ببینم طوریت که نشده ؟؟ وبلند بلند شروع میکنه به خندیدن
چیهون : پوست موز بد !! چرا اومدی زیر پای دونگهه ی عزیز؟؟  و این بار با هم بلند تر میخندن!!
هیچوقت نمیتونم جوابی بهشون بدم !! این کاراشون واقعا عصبانیم میکنه !!
لباسام رو میتکونم و با عصبانیت از اونجا دور میشم !
میر و چیهون دو تا همکلاسی احمقن که فکر میکنن هر کاری انجام میدن خنده دار و بامزه ست !! هر روز با یکی از دخترا
هستن ! وضع مالیشون فوق خوبه و درسشون فوق بد !!!

من قراره امروز یک کنفرانس داشته باشم . این ها تنها کارهایی هستن که من توش خوبم !! اما الان خیلی عصبیم !
همه منتظر نشستند و من برگه هامو مرتب میکنم و جای استاد قرار میگیرم . هیچ حس خوبی ندارم ! میشه گفت مطمئنم که
این دونفر یک بلایی قراره سرم بیارن ! شروع میکنم . میر و چیهون با پوزخند بهم نگاه میکنند! کاملا منتظر یک اتفاق که.....
نه !! لعنتی ! همین که روی صندلی نشستم  یک ادامس بزرگ رو زیرم حس کردم و برای انجام هر کاری دیر شده بود!
واقعا دوست داشتم گریه کنم !
-اقای لی اتفاقی افتاده؟؟
-من استاد ... اممم چیزه .... خوب....
استاد با تعجب داشت بهم نگاه میکرد و اون دو نفر به سختی جلوی خنده هاشون رو گرفته بودن !!
بقیه ی بچه ها با تعجب به من خیره شده بودن !! واقعا باید چی میگفتم؟؟
-چرا به حرفاتون ادامه نمیدید ؟؟
و من از روی صندلی بلند شدم و میر وچیهون با هم زدند زیر خنده !!

حتی تصورش هم وحشتناکه ! حس کردم تمام صورتم قرمز شده ! شدیدا داغ کرده بودم ! نفهمیدم چی شد وبا عصبانیت داد زدم
-شما دو نفر چرا فکر میکنین هر کاری انجام میدین با مزه ست؟؟ واقعا شخصیت دیگران انقدر برای شما خنده داره؟؟
حتی خودمم هم تعجب کرده بودم ! و اون ها هم با دهن باز به من خیره شده بودند !
زیر لب از استاد عذرخواهی کردم واز کلاس بیرون اومدم . واقعا تحملش رو نداشتم !
با خودم دعا کردم استاد به خاطر این کارم نمره ی زیادی ازم کم نکنه !

داشتم قدم میزدم. خیلی چیزها برای فکر کردن داشتم ! اما من همیشه به درسم توجه میکردم ! شاید الان موقع خوبی بود که به
چیزی جز درس فکر کنم !
دخترو پسری از کنارم رد شدن ! درحالی که دست های همدیگرو گرفته بودند و میخندیدند . من هیچوقت این کار برام جالب
نبوده ! شاید واقعا مشکل از من بود؟؟

داخل بستنی فروشی شدم و سفارش دادم . امروز داشتم برای اولین بار کارهایی رو انجام میدادم که قبل از اون انجام نداده بودم!
از دانشگاه زدم بیرون ! سر کلاس داد زدم و از خودم دفاع کردم ! خوبه . مثل اینکه میتونم !
بستنیم رو میخوردم و داشتم برای اولین بار توی ذهنم نقشه میکشیدم که یک درس حسابی به میر و چیهون بدم !!.........

وقت رفتن به خونه ست . سوار اتوبوس میشم و به ایستگاه میرسم . پیاده میشم .
-سلام پسرم . خوبی؟؟ امروز چطور بود؟؟ گرسنه ت نیست؟؟
مامان همیشه با سوال هاش ادم رو گیج میکنه ! یک مامان زیادی مهربون ! یک پدر همیشه حامی! و من ! کسی که بیشتر شبیه
یک پسر بچه ی دستو پا چلفتیه 10ساله ست!!
شاید وقتش شده که واقعا روی پای خودم بایستم !
به اشپزخونه میرم و گونه ش رو میبوسم
-سلام مامان
میخوام بهش بگم که پسرکوچولوت دیگه بزرگ شده اما نمیگم ! فکر میکنم شاید بخشی از بی عرضه بودنم تقصیرپدرو
مادرم باشه !!

توی تختم دراز میکشم . پدرم موقع شام خوردن بهم پیشنهاد داد که چطوره برام یک ماشین بخره ؟ نمیدونستم چی بگم؟
شاید واقعا به یک ماشین احتیاج داشتم ! بهش گفتم که راجع بهش فکر میکنم . عجیب تر این بود که مامان برای اولین بار
ازم پرسید با کسی دوست نیستم ؟ منظورش رو میفهمیدم ! چی باید میگفتم؟ اینکه از دخترها خوشم نمیاد ؟؟ فقط گفتم من وقت
این کارهارو ندارم ! و پدرم گفت که باید یکم بیشتر به فکر خودم باشم ! و اینکه هر جوونی به تفریح نیاز داره !
خوب دارم به همه ی این ها فکر میکنم و تصمیمم رو گرفتم ! خودشه : به میر و چیهون میگفتم که اخر هفته باهاشون به دیسکو
میام و اونجا بهشون نشون میدادم که منم میتونم..........

هر دو باهم داد زدند : چیییییییییی؟؟؟
-مگه اشکالی داره ؟؟
میر: خوب مطمئنی؟؟
چیهون: اصلا تا حالا همچین جایی رفتی؟؟  وبعد یادشون میاد که باید بخندند!!
-نه !! اما میخوام بیام
کم کم داشتم عصبانی میشدم
چیهون: خوب فکر نکنم اینجورجاها برای تو مناسب باشه ! چون گمون نکنم مامانت اجازه بده
میر: اره و ممکنه به درس هات لطمه بخوره
این عوضی ها فقط دارن میخندند ! تقریبا داد میزنم
-اخر هفته . منم باهاتون میام ! هردوتون فهمیدین؟؟
هردو با تعجب بهم نگاه کردند
میر: خوب چیهون گمونم کوچولو دیگه بزرگ شده ! نظرت چیه؟
و به چیهون نگاه میکنه . میدونم دارن نقشه ی جدیدی میکشن ! اما برام مهم نیست ! این دفعه با همیشه فرق داره........

واقعا نمیدونم باید چی بپوشم؟؟ در کمدم رو میبندم و تصمیم میگیرم مثل همیشه باشم : ساده ! اما این بار عینکم رو درمیارم
شلوارجین.تیشرت سفید . کفش های اسپرت . همین ! به ساعتم نگاه میکنم : 11:30 . موقع رفتنه !
اروم از پله ها پایین میام . منتظر میشم . ده دقیقه بعد میرو چیهون با سرعت زیاد بهم نزدیک میشن ! خودمو عقب میکشم
شوکه شدم ! در ماشین رو باز میکنم و سوار میشم
میر: یااااا چیهون چه طرز رانندگیه؟؟ مگه نمیدونی بچه میترسه ؟؟
چیهون: واقعا متاسفم . حالت خوبه هائه ؟؟
و هر دو سرشون رو برمیگردونن و با تمسخر بهم نگاه میکنند
میر: هی پسر بدون عینک خیلی عوض میشی !!
چیهون: اره ولی خوب هائه به نظر من تنها کسیه که عینک بهش میاد !!
این بار من با تعجب بهشون نگاه میکردم ! فکر کنم تنها حرفی بود که از دهن اون ها دراومد و بوی مسخره کردن نمیداد !!
در عوض بعدش تلافی کردن و کلی به خاطر لباس هایی که پوشیده بودم مسخره م کردن ! اما من برام مهم نبود ! به جایی که
قرار بود بریم فکر میکردم . و کاری که میخواستم انجام بدم . خوب این بار واقعا به یک دختر احتیاج داشتم !

وای حس میکردم گوش هام درحال انفجاره ! همه جا پر از رقص نور بود و صدای موزیک داشت پرده های گوشم رو پاره
میکرد ! اون دو نفر دستم رو گرفتند وبا هم به سمت یک میز دنج رفتیم
میر: خوب پسر سعی کن درست رفتار کنی ! اینجا جای خاصیه و فقط عضوهارومیپذیرن ! فهمیدی؟
میر تقریبا داد میزد با سر بهش اشاره کردم که فهمیدم
چیهون: خوب برنامه ی ویژه ی امشبم داره شروع میشه ! وبعد جیغ بلندی کشید
من منتظر گروه رقص بودم که طبق انتظارم باید دختر میبودن اما چیزی رو که میدیدم اصلا انتظار نداشتم !
پسری با مو های طلایی . شلوارمشکی چرم . لباسی مشکی که دکمه هاش تا نصفه باز بودوزنجیر نقره ای رنگ و پوست
سفیدش رو به نمایش میذاشت . توی انگشت های دستش حلقه بود و دستبندی هم به مچش بسته بود . لباس مشکیش با نگین های
نقره ای تزئین شده بود که باعث میشد توی فضای تاریک بیشترجلوه کنه !
واقعا جذاب بود ! نمیتونستم بهش نگاه نکنم !
میر: هییییی هائه چرا ماتت برده؟؟
هردوشون با تعجب بهم نگاه میکنند !
چیهون: نکنه از هیوکی خوشت اومده؟؟؟
به هم نگاه میکنن و چشمک میزنند ! پس اسمش این بود
-نه ! خوب فقط به نظرم خیلی خوشتیپ اومد !
میر: اون فوق العاده ست ! رقصش محشره ! واینکه.....
-اینکه چی؟؟
چیهون: خوب با دخترها نمیپره ! میفهمی که؟؟
منظورشون این بود که؟؟میفهمیدم ! با سر بهش گفتم که میفهمم . نمیدونم چرا ته دلم از این قضیه خوشحال شدم !
رقص فوق العاده ش شروع شد ! حتی یک ثانیه نمیتونستم ازش چشم بردارم ! اخر رقص لباسش رو در اورد و بعد تمام صحنه
تاریک شد ! وایییی خیلی محشر بود !!
میر: خوب کوچولو خوشت اومد؟؟
میخواستم هیوکی رو از نزدیک ببینم و باهش حرف بزنم ! نمیدونستم چرا ولی واقعا این رو میخواستم !
-من میخوام ببینمش
-چیییییییی؟؟ بازم هردو با هم داد زدند !
چیهون:نکنه قبل از اومدن چیزی به سرت خورده؟ اون هیچوقت حاضرنمیشه کسی مثل تو رو ببینه ! ومیخنده
میر: هائه بهتره برای خودت خیال پردازی نکنی! اصلا مگر تو ......؟؟
با تعجب به هم نگاه کردند
-نهههه! یعنی .... خوب....
فکر کنم کار از کار گذشته بود چون اون ها چیزی رو که نباید برداشت کردند ! وکاری از من ساخته نبود !!
میر: چند لحظه صرکنین
بعد از چند دقیقه برگشت و گفت : خوب چقدر میدی؟؟
-چی؟؟
میر: اه برای اینکه ببینیش چقدر میدی؟
-اها ! هر چقدر !
واقعااااااا؟؟ هر دو باهم این کلمه رو گفتندومیر دوباره رفت و بعد با یک مرد قد بلند که شبیه بادیگاردها بود برگشت
میر: پاشو راه بیفت . مگر نمیخوای ببینیش؟؟
از جام بلند شدم
چیهون:موفق باشی ! و بهم چشمک زد
همراه مرد از پله ها بالا رفتم در رو بازکرد وکنار ایستاد . داخل شدم و اون در رو پشت سرم بست . کمی ترسیده بودم !
تقریبا شبیه یک خونه بود . خیلی شیک با وسایل اکثرا سفید ! اروم جلو رفتم که یکدفعه از توی اتاق بیرون اومد . به من نگاهی
انداخت و یکی از ابروهاش رو بالا داد و متعجبانه  وراندازم کرد !
-سلام
با حرکت سر جوابم رو داد و خودش روی یکی از مبل ها نشست و به من اشاره کرد که بشینم . روبروش نشستم
هیوکی: خوب؟؟
-ببخشید؟
هیوکی: منظورم اینه که چرا میخواستی منو ببینی؟
همه چی توی وجود این ادم زیبا بود ! حرکات چهره ش . رنگ موهاش. تیپش . و صداش .! فکر کنم زیادی بهش خیره شدم
چون گفت: یااااا با توام ! یا جوابمو میدی یا همین الان از اینجا میری بیرون !
-باشه . من ازت خوشم اومده !
بی فکر ترین جمله ی عمرم رو به زبون اوردم ! حرفم باعث شد دوباره وراندازم کنه
هیوکی: به قیافه ت نمیخوره !!
نمیفهمم چی به قیافه م نمیخوره ! بلند میشه و راه میره
هیوکی: اسمت چیه؟ چند سالته ؟ و دقیقا بگو از من چی میخوای؟؟
-دونگهه .23 سال . و دقیقا........... با خودم فکر میکردم
هیوکی: خوب؟؟
اره فکر کنم پیداش کردم ! تنها راه ثابت کردن خودم به اون ها دوست شدن با هیوکی بود ! ما میتونستیم نقش بازی کنیم اگر....
-خوب دقیقا مطمئن نیستم اما میخوام  میخوام ...باهات دوست بشم !
این حرفم کافی بود تا بلند بلند شروع به خندیدن کنه
هیوکی: و چی باعث شده فکر کنی من پیشنهاد پسری مثل تو که معلومه برای اولین بار به اینجور جاهامیاد رو قبول کنم؟؟
-میتونی راجع بهش فکر کنی !!
چشم هاش رو تنگ میکنه و بهم خیره میشه
هیوکی: چرا همچین  چیزی از من میخوای؟؟
-میتونی فکر کنی کسی که بی عرضه بوده الان به کمک احتیاج داره تا خودش رو ثابت کنه !
هیوکی: جالبه ! و لابد اون بی عرضه تو هستی؟؟
جوابی بهش نمیدم ! بهش نگاه میکنم و میفهمونم که منتظرتصمیمش هستم
هیوکی: خوب چیزی که میخوای خرج داره !
-میدونم . هرچقدر! برام مهم نیست !
درواقع پدرمن بیشتر از این ها میتونست خرج من کنه ! شماره م رومیگیره و میگه منتظر تماسش باشم
بیشتر ازحد طبیعی خوشحالم! موقع خارج شدن بهم میگه : چهره ی قشنگی داری و ساده ای ! بهم لبخند میزنه
لبخندش خیلی زیباست . گمونم بازم زیادی بهش خیره شدم چون به حالت سوالی ازم میپرسه: خداحافظ؟؟
و من میفهمم که باید برم ! خداحافظی میکنم در رو باز میکنم . مرد بلند قد همچنان پشت در ایستاده !.........

یک هفته میگذره و من همچنان منتظر تماس ایونهیوک هستم و به حرف های میر و چیهون اهمیتی نمیدم . توی حیاط دانشگاه
قدم میزدم که گوشیم زنگ خورد . برش داشتم
-امروز ساعت6.......
خودش بود . واقعا خوشحال بودم ! بهم ادرس یک کافی شاپ رو داد و من منتظرساعت6عصر شدم ........

یک جای دنج رو انتخاب کرده بود و داشت با لیوان قهوه ش بازی میکرد . روبروش نشستم
-سلام
سرش رو بالا اورد باسر جوابم رو داد ! انگار عادت نداشت هیچوقت سلام کنه !
هیوکی: من ایونهیوکم . میتونی هیوکی صدام کنی . قراره پیشنهادت رو قبول کنم پس باید به حرف هام گوش کنی ! برای
نقش بازی کردن یکم ساده ای پس اول از ظاهرت شروع میکنیم و بعد دقیقا بهم میگی که میخوای چه رابطه ای با هم داشته
باشیم؟؟
خلاصه . کوتاه و دستوری! داشتم فکر میکردم
-دوستم . درواقع .......دوست پسرم
لبخند میزنه !
هیوکی: قبوله . قهوه میخوری؟؟
به نظر ادم جالبی میومد . شایدم مهربون ! به نظرم پشت تمام دستوری رفتارکردن هاش یک مهربونی بود که گاهی نمیتونست
پنهانش کنه !!
با هم سوار ماشینش شدیم چون قراربود با هم به جایی که نمیدونستم کجاست بریم !!
-کی باید پول رو پرداخت کنم؟؟
هیوکی:هر وقت کارمون با هم تموم شد !
انتظارشو نداشتم ! فکرمیکردم همین الان پول رو ازم میگیره !!!

چیزی رو که توی اینه میدیدم اصلا به من شبیه نبود ! یعنی بود اما با تفاوت های خیلی زیاد. خوشم اومد ! حتی هیوکی هم
خوشش اومد چون همون حرکت جالبش رو انجام داد:یکی از ابروهاش رو دادبالا و گفت: خوب فکرنمیکردم انقدر قشنگ باشی!
از این تعریفش حس کردم تمام بدنم داغ شده !! خوب بالا خره داشتم یکم به خودم فکر میکردم و این خوب بود !

منو به دانشگاه رسوند.از دور میر وچیهون رو دیدم
-اون دو نفر رو میبینی ؟بیشتر از همه میخوام حساب اون ها رو برسم !
هیوکی: میشناسم ! جزو اعضا ن ! باشه اماده ای ؟؟
-اره
ماشین رو نزدیک اون ها میبره و نگه میداره . هیچوقت چهره ی اون دو تا رو فراموش نمیکنم و قتی من و هیوکی رو باهم
دیدند.وهمینطور کار هیوکی که باعث شد سرعت ضربان قلبم ده برابر بشه  ! با چنان نگاه مهربونی بهم خیره شد و از من
خداحافظی کرد که انگار سال هاست عاشق منه !!
وقتی پیاده شدم هردوشون با هم گفتن : چییییییییییی؟؟
-همین که دیدین ! خوب میتونین همچنان به مسخره کردنتون ادامه بدین و ازش لذت ببرین!
با پیروزی ازشون دور شدم . همه چی داشت درست پیش میرفت..........

همه چیز واقعا عالی بود . جوری که هروقت با هیوکی بودم فراموش میکردم همه ی این ها یک بازیه ! نمیدونم چرا از فکر
کردن به پایان این قضیه دلم خیلی میگرفت !
3 هفته از با هم بودنمون میگذشت و امروز تولد هیوکی بود . میخواستم این بار جدای از تمام نقش ها مثل دوتا دوست باهم
باشیم و عجیب تر اینکه اون قبول کرد!
یک خرس بزرگ براش خریده بودم . بهترین وزیباترین لباس هام رو پوشیدم . وبهش ادرس اینجارو دادم. از این بالا تمام شهر
مثل یک اسمون پر ستاره زیرپامون بود و هیوکی از این همه قشنگی شگفت زده شد و این منو خوشحال میکرد!
هیوکی: میدونی حس میکنم کار ما باهم داره تموم میشه
نفهمیدم این یک قطره اشک چطوری از چشمم سرازیر شد
-امشب تولدته . نمیخوام چیز دیگه ای بشنوم !
هیوکی: من اونجور که بقیه فکر میکنن نیستم !
-چطور؟
هیوکی:من تا حالا جز تو با هیچ مردی نبودم !
درست میشنیدم؟ پس اون عوضی ها چی میگفتند؟؟ وای من چقدر احمق بودم که راجع بهش اشتباه فکر میکردم !
-من واقعا متاسفم هیوکی.....من......
هیوکی: مهم نیست . من تنها لحظه های خوبم رو با تو داشتم !
درست میشنیدم؟؟ نمیتونستم باور کنم !هیچ حرفی نزدم !.....
داشت با ماشین من رو جایی میبرد که برام اشنا نبود ! جلوی یک خونه نگه داشت و گفت پیاده شو ! پیاده شدم !
در رو باز کرد: به خونه ی من خوش اومدی !
پس اینجا خونه ش بود ! خونه ی قشنگی داشت !
با هم داخل خونه رفتیم و اون کاملا بی پروا بهم گفت: منو دوست داری؟؟
زبونم بند اومده بود ! درواقع دوسش داشتم ! از همون اولین لحظه و از وقتی مطمئن شدم من با دخترهامیونه ای ندارم!
توی چشم هاش خیره شدم . اون همیشه میفهمید من چی میگم
هیوکی: خوبه چون میخوام برای اولین بار شبم رو با یک نفر دیگه بگذرونم !!
انگار بهم شک وارد کرده بودند ماتم برده بود !!
توی اتاق رفت و لباس هاش رو عوض کرد
هیوکی: گرسنه نیستی؟؟
-من باید شب اینجا بمونم؟؟
هیوکی: دوست نداری ؟؟ که بمونی؟؟
-خوب...... من ....
هیوکی: وقتی نمیدونی چی باید بگی کاملا مثل بچه ها میشی !!
تمام قدرتموجمع کردم : میمونم ! واون لبخند میزنه
با هم شام میخوریم و به این فکر میکنم که منم همچین چیزی رو میخوام !!
همه چیز خیلی ناگهانی شروع شد ! هیوکی دستاشو از پشت دور کمرم حلق کرد و اروم درگوشم گفت: نمیخوای بخوابی؟
من روم رو برگردوندم و همین فاصله ی خیلی نزدیک باعث شد که دیگه نتونم ازچیزی که نمیخواستم از دستش بدم دور بمونم!
لباش رو توی لب هام گرفتم و اون همراهیم میکرد !
روی تخت گذاشتمش و لباسش رو در اوردم . هیچوقت انتظار چنین چیزی رو از خودم نداشتم ! اما الان تنها چیزی که
میخواستم هیوکی بود . بدنش. لب هاش. چشم هاش . صداش . همه چیزش مال من بود !
شلوارش رو در اوردم . حالا حتی میتونستم تمام وجودش رو تصاحب کنم ! این منو تشنه تر میکرد !
هیوکی فقط همراهیم میکرد !
صداش از ناله های ضعیف به فریاد های بلند تبدیل شد ! من تمام بدنش رو میبوسیدم و نمیتونستم ازش بگذرم......

بیحال کنار من خوابیده بود و من بدن سفیدش رو نوازش میکردم . برخورد پوستش با من حس خوبی بهم میداد ! ازپشت بغلش
کردم وپاهامو لابه لای پاهاش قراردادم و سرم رو توی گردنش فرو کردم و کنارش خوابیدم............

صبح با صدای زیباش از خواب پاشدم . موهامو نوازش میکرد و اروم صدام میکرد
هیوکی: اولین شب و بهترین شب عمرم ! با تو ! ولبخند زد . منم لبخند زدم .
بهش خیره شدم . به بدن خوش فرمش . مثل همیشه زیادی خیره شدم چون گفت:یااااا اینجوری بهم نگاه نکن ! حس میکنم
میخوای قورتم بدی! و پتورو تا زیر چونه ش بالا کشید
-شایدم خواستم همچین کاری بکنم
هیوکی: یاااااااا............

خوب من لی دونگهه 24 ساله اما این بار نه چندان ساده ! کسی که دسته عشقش رو گرفته وبا هم دارند کنار دریا قدم
میزنند و از بودن با هم لذت میبرند ! کسی که هرگز پولی پرداخت نکرد و رابطه ای رو تموم نکرد !
هیوکی: به چی فکر میکنی؟؟
-به یک سال قشنگ با هم بودنمون !
بهم لبخند میزنه
هیوکی: تا اونجا مسابقه بدیم؟؟
به دکه بستنی فروشی کنار ساحل خیره میشم
-باشه ولی اگه ببازی میدونی که جریمه ت چیه؟؟
شروع به دویدن میکنه وفریاد میزنه : من نمیبازمممممممممممممممم .................


پایان


طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/05/1 | 12:33 ق.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.