تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Bitter than Amnesia...P1
سلام خوب فکر کنم دو روز شد
پس الوعده وفا اینم یک قسمت از تلخ تر از فراموشی فکر کنم چند قسمتی بشه حالا نمیدونم چقدر ولی خوب امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید

همیشه باید این کلاس های مسخره رو تحمل میکردم دیگه اعصابم رو داشتن خورد میکردن از پنجره به بیرون خیره شدم کاری که هر دفعه میکنم  فضا ی بیرون خیلی قشنگ تر از ور ورای خانم شوئه معلم ریاضی وراج به حیاط مدرسه خیره شده بودم که چیزی وارده محدوده ی دیدم شد یه موجود زیبا ، یک ستاره ی ناب
هر چی که بود جلوی چشمهام میدرخشید وسط حیاط یهو ایستاد و سرشو بالا اورد و به من خیره شد یه حس عجیب تمام تنم رو فرا گرفت سردی خاص چشمهاش باعث شد حس کنم دارم یخ میزنم کمی بهم خیره شد و بعد به ساختمون متروکه ی اونور مدرسه رفت یادمه رفتن به اونجا رو ممنوع کرده بودن بخاطر یه سری شایعه ی مسخره
ثانیه شماری میکردم که زنگ زودتر بخوره و از کلاس بیرون برم. برم و از جلو ببینمش  زنگ خورد و با سرعت از جام پریدم ولی به در نرسیده یکی از پشت کشیدم
من:کیسا یقمو ول کن  زود باش
 کیسا ماسورا 17 ساله همکلاسی احمقم و البته دوستم  چند سالی هست که همش همکلاسیم و البته یکی از سه تا دوستیه که دارم
کیسا: هائه چان کجا میری ؟
من:ساختمون قدیمی
کیسا:نباید بری اونجا اولا که ممنوعه دوما شایعه ها رو که شنیدی ؟
من:هیچوقت باورشون نداشتم  بذارم زمین میخوام برم
اروم یقمو ول کرد زرافه قدش خیلی بلنده و این حالمو میگیره  با لبخند احمقانش بهم نگاه کرد
کیسا:میخوای بری برو ولی هیچوقت پشتت رو نگاه نکن اگر چشمهاش رو ببینی هیچوقت نمیتونی خودت رو ازاد کنی..
بهش نگاه کرد هیچوقت اینقدر جدی نشده بود هیچوقت
کیسا:تا ابد اسیر میشی فهمیدی توی چشمهاش نگاه نکن
سرم رو تکون دادم و از کلاس دویدم بیرون چرا لحن کیسا اینقدر جدی شد منو میترسونه به سرعت به حیاط مدرسه رفتم و به سمته ساتمون قدیمی دویدم اطرافم رو نگاه کردم تا فوجیکاوا یهو سرو کلش پیدا نشه در باصدای جیر جیر کمی باز شد و من ور ساختمون خاک گرفته شدم
ساعت رو روی 5 دقیقه تنظیم کردم و شروع به حرکت کردم . همه  جا رو خاک یک دست فرا گرفته بود هیچ رد پایی هیچ چیزی نبود  تعجب کردم خودم دیدم که اومد داخل یاد حرف بچه ها افتادم میگفتن یه پسر رو اینجا کشتن و جسدش هنوز اینجاست همینطور روحش که دانش اموزای دیگه رو میکشه یعنی اون داستان های مسخره واقعین
یه چیزی رو دیدم که به سمته یکی از راه رو ها رفت دنبالش دویدم اینقدر رفتم که جلوی یه اتاق رسیدم در چوبی بزرگی که کنارش نوشته بود مدیریت  در اتاق رو باز کردم "خاک نبود هوی اتاق تمیز تر از توی راهرو بود اتاق بهم ریخته بود ولی  خاک نداشت این عجیب بود به اتاق نگاه کردم یه در دیگه هم بود همینطور یه اینه ی قدی که درست روبروی در نصب شده بود پرده نداشت کف اتاق یه سری برگه ریخته بود و یه چیزی جلوی اون یکی در روی زمین ریخته شده بود
به ساعت نگاه کردم سره سه دقیقه پیداش کردم پس ساعت رو نگه داشتم دیگه نیازی نبود زمان بگیرم ب سمته میز رفتم روی کاغذا چیز خاصی نوشته نشده بود تقریبا هیچی  به سمته پنجری رفتم از اینجا  میشد تمامه مدرسه رو دید  لبخند زدم وبه سمته کمدا رفتم اوناخالی بودن مبلا هم خالی از خاک بودن رفتم و جلوی اینده ایستادم حس عجیبی داشتم  
"نباید میومدی اینجا ممنوعه"
از توی اینده بهش نگاه کردم  "توی چشماش نگاه نکن وگرنه تا ابد اسیرش میشی " ولی من قبلا اینکار وکردم لعنت به هر چی چرت و پرته برگشتم و رو در رو نگاهش کردم
-نباید میومدی اینجا بهتره برگردی سریعتر
من:به خواست خودم اومدم...تو خیلی وقت اینجایی ؟تو هم نباید میومدی اینجا
نیشخند زد اون واقعا خندید ..
-خیلی وقته اینجام چیزی نیست که بترسم ..برو
من:نمیترسم که برم ..تو چی هستی ؟
-شماها بهم میگید روح ...من بخودم میگم برگشت خورده  هر جی دوست داری صدام کن
روح پس اون کسی که همه ازش میترسن اینه و واقعیه شکه بودم و بدتر این بود که ازش نمترسیدم
من:اسمت چیه؟
-زنگتون خورد باید بری
من:نمیرم سره کلاس گفتم اسمت چیه ؟
-ازم نمیترسی ؟
من:باید بترسم ..نه نمیترسم
-اسمم لی دونگهائه است  برای مدتیه که 17 سالمه توی این ساختمون درس میخوندم
من:من لی هیوکجائم بهم میگن هیوکی  منم هده سالمه و توی اون یکی ساختمون درس میخونم
هائه:باید بری
بهش نگاه کردم نه نمیخواستم برم ..نمیتونستم برم
من:دلیلی برای عجله نیست
دستشو دراز کرد و در کمال تعجب تونست دستمو بگیره
هائه:بریم پشته بوم اینجا نمون
دنبالش راه افتادم و اون راه رو نشون میداد.پشته بوم جای خشکلی بود یه سمتش کاملا با گل گیاه های مختلف پر شده بود
من:کار توئه
به گلا نگاه کرد وبعد به من نگاه کرد
هائه:دوست دارم ...گل
رفت و یه گوشه نشست و من هم کنارش نشستم به گلهاش خیره شده بود لبخند میزد
هائه:چشمات شبیه ژاپنیا نیست اینجا چیکار میکنی ؟
من:درسته من کره ایم بخاطر کار پردم اومدیم ژاپن چند سالی هست اینجا زندگی میکنم تو هم ژاپنی نیستی
هائه:درسته
من:دستت حس داره سرد نیستی و میتونی لمسم کنی مگه تو روح نیستی؟
هائه :نمیدونم . از وقتی بیدار شدم دوباره همینجوریم یکی صدام کرد و این جسم نمیدونم چجور هنوز جسم دارم  نمیدونم و تو نباید تو چشمم نگاه میکردی
من:راسته که تو کسی رو کشتی ؟
هائه:من نکشتم اونا میترسیدن میدویدن و میمردن به روش های مختلف ولی من نکشتم
من:چرا میترسیدن تو طبیعی هستی ؟
هائه:ادما منو جوری میبینن که فکر میکنن تو منو اینجوری میبینی ولی کسی که فکر میکنه من باید یه موجوده زشت باشم با رنگه پریده و خون روی بدنم خوب همینجوری منو میبینه
سرم و تکون دادم ولبخند زدم حس عجیبی داشتم جایی که با دستش گرفته بود میسوخت و درد عجیبی داشت اون چشمها کاملا منو محسور خودشون کرده بودن کاملا توی دامشون بودم
هائه:چرا ازم نمیترسی ؟
ناگهانی بود شکه شدم
من:چون چشمات ترسناک نیست و خودت ..
هائه:ولی من روحم یعنی قبلا مردم تو با یه مرده حرف میزنی
من:ولی تو جسم داری حرف میزنی نمیترسم
هائه:اون اذیتت میکنه و فراریت میده
من:کی ؟
به دیوار اشاره کرد ولی من چیزی نمیدیدم
هائه:تو باورش نداری برای همین نمیبینیش  باورش کن ...کینه ...درد
من:چرا برگشتی ؟
هائه:یکی صدام کرد باید انتقامم رو بگیرم ولی یادم نمیاد از کی
یادش نمیاد ؟؟یعنی چی ؟
من:یادت نمیاد ؟
سرش رو اروم تکون داد و لبخند زد
هائه:یادم نمیاد هیچی حتی گذشتم
صدای زنگ مدرسه بهمون فهموند وقتشه که من برم
هائه:فردا هم میای ؟
من:دوست داری بیام؟
هائه:بیا من دوستت دارم ...خوبی
من:میام هر روز میام خداحافظ هائه
هائه:تا در باهات میام گم  میشی
منو رسوند وسریع رفت ولی لبخند میزد از اسناییم با روح مدرسه خوشحال بودم ولی اون روح نبود یه جسم لطیف بود حس ناب  دمه در کیسا و ژومی منتظرم بودن کیسا مدام میپرسید ترسناک بوده چی دیدم و منم فقط با لبخند میگفتم هیچی نبود همه ی قصه ها دروغن ولی اونموقع دلم روی پشت بوم بود نگاهشو حس میکردم که بدرقم میکرد




طبقه بندی: Bitter than Amnesia،

تاریخ : 1392/04/31 | 02:17 ق.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.