تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Disorder EP5
سلام
حس کردم یه موج نفرین و از همین چیزا داره سمتم میاد
گفتم بذارم داستانو شاید نرسیده برگرده  ک ک ک
بفرمایید قسمت پنجم اختلال


اه این سر درد لعنتی اگر طبیعی نبود احتمالا باید نگران میشدم خوب وقت این کارا رو ندارم  اول صبح رفتم دفتر و همونجوری که فکر میکردم هیچول پشت میزش داشت کار میکرد .دوست داشتم در اینده ادمی به سخت کوشی هیچول بشم  حس میکنم هیچول ازم متنفره ـــــــــ
جلو تر میرم که سرشو میاره بالا انگار تازه متوجه حضورم شده
هیچول: بالاخره خودتو نشون دادی پرنسس؟
من:بیشتر به مدیر میخوره که پرنسس باشن من یه گدای بد بختم
لبخند زد لبخندش به گرمی خورشیده حقیقتا خوشکله
هیچول: تو فقط یه ادم حاظر جوابی اقای لی .دیروز خانوم رییس با من تماس گرفتن و گفتن وقتی بسته هارو رسوندی خونی بودی چه اتفاقی افتاده بود؟
لعنتی چرا این به فکرم نرسید که میفهمه لبخند زدم و نگاش کردم
من:نزدیک خونه ی رییس تصادف کردم ماشین صدمه ای ندید همینطور ماشینی که باهام تصادف کرد فقط ضربه ای که به سرم وارد شد یکم دردسر ایجاد کرد همین
هیچول:بیمارستان رفتی ؟
من:دیروز مستقیم از خونه ی رییس رفتم بیمارستان و اونجا بستریم کردن کسی که تصادف کردم باهاش پیدام کرد رییسش گفته بود هزینه ها رو بپردازه یه لخته داشتم که بر طرف شد و گفتن میتونم بیام سره کار همه چی خوبه .
هیچول :خوبه . اقا ی لی میدونی  چرا تو اخرین رتبه رو گرفتی ؟
میدونستم واقعا میدونستم ..ولی گفتنش باعث میشد دردشو بیشتر حس کنم
هیچول:مطمئنا میدونی تنها دلیلی که تو اخر شدی اینه که توی کشور درس خوندی و تحصیل کرده ی فرانسه و انگلیس نیستی همش همین تو همه چیزت بالا بود ولی تنها ضعفت  پایین اوردت
اره حق با مدیر بود اینو میدونستم
هیچول: اقای لی منم توی کشور درس خوندم برای همین از صفر شروع کردم .من برای این موفقیت تاوان سختی دادم .اگر میخوای قوی باشی نذار چیزی مانعت بشه اینجور تو قوی میشی
از توی کشوش یه برگه مثل دیروزی دراورد و بهم داد برگه رو گرفتم و بهش نگاه کرد
هیچول:وگرنه هیچوقت اول نمیشی
تعظیم کردم واز دفتر بیرون اومدم مثل دیروز تمام خریدا رو سریع انجام دادم و به سرعت اونا رو به خانم رییس رسوندم و برگشتم شرکت هیچول کلی پرونده ریخت جلوم و گفت مرتبشون کنم  و منم  بدون اینکه حرفی بزنم کارمو انجام دادم وقتی دیدم کارمندا دارن کم کم بلند میشن و میرن به ساعت کردم چقدر زود ساعت 8 شد اصلا متوجه نشدم
هیچول:اگر تکون نمیخوردی کسی نمیفهمید زنده ای
از پشت میز بلند شدم و بهش تعظیم کوتاهی کردم
هیچول:پسر کاری هستی .از این خوشم میاد میتونی دیگه بری
لبخند زدم و به سمته میزم برگشتم اخرین برگه ها روه م مرتب کردم و توی پوشه گذاشتم چراغ مطالعه ی رو خاموش کردم و از دفتر بیرون اومدم ته راه رو هیچول رو دیدم که داشت به پوستری که روی دیواره بود نگاه میکرد چشماش ...غمگین بودن
بدون اینکه متوجه من بشه سوار اسانسور شد و رفت  رفتم و جلوی پوستر روی دیوار ایستادم
 نمایش مد"پرنس یخی " با طراحی فوق العاده ی طراح چویی شیوون  با هنر نمایی ستاره ی بزرگ لیم میرائه
به عکس دو نفری که توی پوستر بودن نگاه کردم سعی میکردم بفهمم هیچول به کدومشون خیره شده بود .غم توی چشماش منو شکه کرده بود " من برای این موفقیت تاوان سختی دادم"
تاوان سخت اون چه تاوانی داده ؟ به سختی چشمام از پوسترگرفتم و به ساعتم نگاه کردم کی ساعت 9 شد سرمو تکون دادم و دکمه ی اسانسور رو زدم یکم طول کشید و اسانسور اومد بالا وارد اسانسور شدم و سرمو بالا اوردم و دیدن هیچول که گوشه ی اسانسور نشسته بود و صورتش خیس اشک بود خشکم زد دره اسانسور بسته شد
اولش فقط ایستادم و اون هنوز گریه میکرد ولی وقتی درد توی گریش رو دیدم حس کردم صورت خودمم داره خیس میشه  اروم روی زمین نشستم و اروم پشتشو نوازش کردم و این درحالی بود که توی سرم یک جمله مدام تکرار میشد " موفقیت تاوان سختی دادم "
وقتی به پارکینگ رسیدیم اروم از روی زمین بلندش کردم واز اسانسور بیرون اوردمش من اگه جای هیچول بودم دوست نداشتم کسی ضعفمو ببینه برای همین همه جا رو چک کردم که کسی نباشه  سوار ماشین شدیم و از شرکت دور شدیم  نمیدونستم کجا ببرمش برای همین به سمته رودخونه ی هان مسیرم روعوض کردم  بعد از اون ترافیک و سکوت سخت  بالاخره رسیدیم هیچول بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد
منم عجله ای نداشتم .نمیخواستم تنهاش بذارم یک حس قوی نمیذاشت توی اون شرایط تنهاش بذارم .صندلی رو عقب دادم و نگاهمو بهش دوختم  حرکت نمیکرد به نظر نمیومد چیزی زمزمه کنه ولی گریه میکرد میدیدمش اون رگه های خیس رو روی صورتش میدیدم قطراتی که پایین میومدن
بدون هیچ حرفی ساعت ها اون جا نشستم و نگاش کرد تا وقتی بالاخره با دستش صورتش رو پاک کرد ولبخند زد ناخود اگاه لبخند زدم اون لبخند خاصی داشت مثل خودش برگشت و بهم اشاره کرد برم پیشش از ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم .اروم کنارش ایستادم و به جلوم نگاه کردم
هیچول:تو چیزی رو دیدی که کسی نباید میدید ولی ازت ممنونم که اوردیم بیرون مطمئنا اونجا نمیتونستم خودمو جمع و جور کنم
من:چشمات ناراحت بودن من فقط به حرف چشمات گوش کردم  اونا میگفتن نذار کسی ببینم ببرم
هیچول:مگه از کاسه دربیان بخوان باهات حرف بزنن
خندم گرفت و نتونستم خودمو کنترل کنم اره این مدیره خودمونه هیچولم خندید
هیچول:میتونی هیونگ صدام کنی اجازه داری  فقط جلوی مدیرای ارشد سرپرست صدام کن ولی جلوی بقیه راحت باش
بهش نگاه کردم یه هیونگ !تا الان همچین چیزی نداشتم حسی که داشتم عجیب بود
من:نمیدونم باید چی بگم چون تا الان چنین کسی رو تو زندگیم نداشتم ولی ازت ممنونم
هیچول:فقط درباره ی چیزی که دیدی با کسی حرف نزن هیچ جا و هیچوقت
ناخواسته ازش پرسیدم
من:لیم میرائه یا چویی شیوون ؟
با تعجب نگام کرد  شکه بود ولی دوباره پرسیدم
من:میرائه ؟؟چویی شیوون ؟؟
هچول:تو..تو از کجا ؟
من:چویی شیوونه ؟؟ دیدمت داشتی به پوستر نگاه میکردی و چشمات غمگین بودن و ناخوداگاه یاده حرفت افتادم "تاوان سختی دادم " ولی اون موقع نمیتونستم بفهمم به کدومشون نگاه میکردی ولی چشمات الان میگن چویی شیوونه  میتونی بهم بگی چرا ؟؟ یا خصوصیه و دارم فضولی میکنم
لبخند میزدم ولی میترسیدم دوباره نگاهش کنم  میترسیدم چیزی که گفتم دوباره چشماش رو ترسناک کرده باشه
هیچول: فعلا نمیتونم بهت بگم هیچی نمیتونم بگم ولی شاید یه روزی مجبور شدم بهت بگم  .تو هم باید بگی چجور اینقدر خوب میتوین حالت چشمها رو تشخیص بدی من تاحالا کسی رو ندیدم که بتونه اینکارو اینجوری انجام بده
لبخند زدم و سرم رو تکون دادم  نمیتونستم بهش بگم مخصوصا اینکه به اون و گذشته مربوط میشد نمیتونستم بگم
من:شاید بعدا بگم چجور. کی میدونه شاید اونقدر بهت اعتماد کردم
هیچول هم این بار همراه من لبخند زد  و به جلو نگاه کرد حس کردم خیلی دیر شده و چون گوشی نداشتم باید سریع بر میگشتم خونه وگرنه  مین آ من و میکشت
من:فکر کنم حالت دیگه خوب میتونیم بریم من گوشی ندارم و احتمالا خواهرم به تکه ها ی مساوی تقسیمم میکنه
هیچول:متاسفم بخاطره منه
من:اینطور نگو تو الان هیونگمی بیا بریم
با هم به سمته ماشین رفتیم . اون ادرس خونش رو داد توی منطقه ی متوسطی بود اون رو پیاده کردیم و بعد از یه خدافظی ساده برگشتم خونه مین آ با  یه جارو توی حیاط ایستاده بود . ساعت نگاه کردم ساعت 2 بود
من: میتونم توضیح بدم
جارو رو اورد بالا و با لبخند نگاهم کرد
مین آ: با دوستت اشنایی هائه ؟؟ همین امشب ماهی سوختت میکنم پسره ی احمق . دیشب خونه نیومدی و اگر اون یارو زنگ نمیزد نمیدونستم کجایی امشبم تا این ساعت بیرون بودی معلوم هست داری چه غلطی میکنی
و جارو روی محکم زد توی سرم و دنبالم حرکت
من:نونا بذار توضیح بدم اخ نزن خوب درد داره بهت توضیح میدم نونا
مین آ :خوب توضیح بده
.
.
من:دیروز تصادف کردم دیشب توی بیمارستان بستری بودم صبحم تا ساعت 9 سره کار بودم بعدشم با سرپرستم رفتم بیرون چون کار داشت تا رسوندمش خونه اومدم اینجا
مین آ :هائه تصادف کردی؟؟؟ چرا به من چیزی نگفتی تا بیام پیشت؟ها؟ منم غریبم دیگه
خدایا حالا بیا درستش کن مین آ ملکه ی بزرگ کردن قضایاست
من:مین آ بهم گوش من خوبم مرخص شدم همین و تمام چیزه خاصی نبود و نمیخواستم تو ناراحت و نگران شی باشه ؟؟ حله؟
دستشو دراز کرد و موهای توی صورتم رو زد کنار و لبخند زد اروم سرش رو تکون داد
من:نونا امروز یه حس جدید رو تجربه کردم
مین آ :عاشق شدی ؟
من:میدونی که میونم با دخترا خوب نیست هیچ حسی بهشون ندارم  ولی نه امروز سرپرستمون گفت که میتونم هیونگ صداش کنم
مین آ :برات خوشحالم هائه فکر میکردم بعد از اون اتفاق زندگیت هیچوقت مثل قبل نشه ولی تو داری خوب پیش میری
من:اون اتفاق باعث خیلی چیزا عوض بشه زندگیم عوض بشه  ولی من نمیتونم بذارم من رو نابود کنه
مینا لبخند زد و بلند شد دسشو گرفت
من:بهشون چیزی نگو اعصابه اضافی ندارم که خوردش کنن
اروم خم شد و بوسه ای به پیشونیم زد و با لبخند از اتاق بیرون رفت
مین آ من متاسفم واقعا متاسفم  
از روی تخت بلند شدم و پشت میزم نشستم و مشغوله طراحی شدم چشمای هیچول بهم یه ایده ی خاص داد دو ساعتی مشغول بودم وقتی ساعت رو نگاه کردم چهار بود صبحم باید دوباره میرفتم سره کار پس چراغ رو خاموش کردم و خوابیدم
.
.
-هر بدبختی که میکشم تقصیره توئه حروم زادست ...چرا دنباله پدرت نرفتی
صدای دادی که از بیرون از خواب بیدارم کرد با سر درد از  در بیرون رفتم ولی دیگه ارامش بس بود به سمتش رفتم و دستش رو محکم گرفتم
مین آ:هائه
من:اون درو میبینی مرتیکه .. از اون در میری بیرون و دیگه بر نمیگردی خونه ای که الان توش لم میدی رو پدرم برای من و مین آ خریده نه برای مادرم بوده نه برای توئه اماده خور
-عوضی چجور جرات میکنی با من اینجوری حرف بزنی
سرمو به سمته مادرم چرخوندم و نگاهش کردم
من:دسته شوهرتو بگیر و از خونه ی ما برید بیرون اینکه من اجازه دادم باهامون اینجا زندگی کنی به این معنا نیست که این عوضی هم حق داره وقتی شب برگردم نمیخوام ببینمتون وگرنه خودم پرتتون میکنم بیرون
مین آ :هائه تمومش کن
من:تو هم اماده شو تا شب نیمخوام تو خونه بمونی
 سریع لباس پوشیدم در اتاق خودم و مین آ همین طور اتاقی که تلویزیون و وسایل ما توش بود رو قفل کردم تا اون حرومزاده هیچی ندزده  و مین آ رو فرستادم تو ماشین و خودم برگشتم داخل تا اخرین اخطارم رو بدم
دمه در ایستاده بودن و مادرم شکسته نگاه میکرد
من:روزی که باهاش عروسی کردی بهت گفتم از من حمایت نخواه ببرش بیرون اگر شب هنوزم تو خونه باشید با پلیس بر میگردم و اون عوضی رو میندازم تو هلفدونی
مادر:هائه خواهش میکنم
بهش خیره شدم :منم ازت خواهش کردم تو میتونی بمونی ولی اون نه البته اون بدونه تو کجا بره اون مفت خور تو باید بهش سرویس بدی تا شب وقت دارید هیچی نمیتونید ور دارید هر چی جز وسایلتون کم بشه به پلیس گزارش میدم خداحافظ
و از خون هبیرون اومد تازه ساعت هفت بود وقت داشتم مین آ رو برسونم خونه ی دوستش و برم سره کار این ماز یه صبح کوفتی دیگه





طبقه بندی: Disorder،

تاریخ : 1392/04/30 | 10:37 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.