تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love & murder_e.p8
خمارموندین گفتم بیام قسمت بعد بذارم -یعنی میخوای بگی .....
-من نمیدونم کیو ! تنها چیزی که میدونم اینه که من این اواخر درک نمیکردم ! به عنوان پزشکش واقعا نمیفهمیدم چی تو
ذهنش میگذره !حتی سعی کردم باهاش حرف بزنم ولی اون فقط گفت حس عجیبی داره که نمیتونه تعریفش کنه !
-پس قضیه نمایشگاه ؟؟
-اون کاملا اتفاقی بود . من دیدمش که داشت با دونگهه حرف میزد و خوب تو امروز اومدی و بهم میگی که دیروز هائه
ناپدیدشده . درست چند روز بعد از اشناییش با هیوک !
ببین کیو جنون انی .......
-زود باش حاضر شو ...همین الان
-کجا میری ؟؟
-با هم میریم . پیش یسونگ
-اخه ...
-فقط حاضر شو . خواهش میکنم .
.
.
خونسرده !
-مطمئنی حالت خوبه ؟؟
-اره خوبم . فقط منتظرم تا دلیل کارتو بفهمم ؟؟
خوبه . منم باید اروم باشم .... و ....نگاهش میکنم
-من عاشقش بودم . میدونی درست مثل بخشی از وجودم ! یک بخش جدانشدنی ! بخشی که اگر جداش میکردی دیگه من
هیوکی نبودم !
روز های ما پراز لحظه های قشنگ بود ....ساعت های قشنگ ....
تا اون روز لعنتی ! روزی که من دیگه هیوکی نبودم !
تا حالا بیمارستان روانی بستری شدی ؟؟
نگاش میکنم ... همچنان بهم زل زده ولی ی چیزی تو چشماشه .... ی چیزی که نمیدونم چیه ! ولی مهربونه !
-وحشتناکه ! دیگه هیچ چیز برات مهم نیست .... فقط میخوای خلاص شی. ... میخوای کابوس نبینی ....
میخوای دوباره خودت باشی ولی نمیشه ! فقط نمیشه و بیشتر فرو میری !
و بعد خودمم نفهمیدم چی شد که همه چی عوض شد ..... من اروم بودم ....هیچ حسی نبود ! فقط هیچ !
اون ....
جلوتر میاد ...خیلی نزدیک ...دستشو جلو میاره و اشک هایی که نفهمیدم کی پایین اومدن رو پاک میکنه !
-اروم باش هیوکی
دستاش ..... حس فوق العاده ایه ! فقط چشم هامو میبندم و میذارم اشک هامو پاک کنه !
.
.
-ادرس خونش و داری ؟؟
-اره دارم
-زود باش یسونگ . با هیچول میریم خونه هیوکی
-بله قربان
به برادرش نگاه میکند و لبخند میزند
-همه چی درست میشه کیو
.
.
دستشو میگیرم
-بیا میخوام ی چیزی نشونت بدم
بعد از مدت ها میخوام درش و باز کنم .... دستام میلرزه
وارد اتاق میشه و به دیوارها نگاه میکنه ....دیوارهایی که پراز عکس های اونه ...عکس های هر دومون !
-شبیه منه !
-اره شبیه توئه !
-پس به خاطر همین ....
-نه هائه ! تو... تو فرق میکنی ! چهره ت مهم نیست ....تو از همون لحظه اول فرق میکردی !
واقعا این منم ؟؟که انقدر راحت داره حرف میزنه ؟ انگار ی ادم جدیدم ! انگار ......ی بخش دیگه به وجودم اضافه شده !
.
.
-اتفاقی افتاده ؟؟
-براتون توضیح میدم اقای لی
-دکتر کیم ؟؟
-فقط اروم باشین !
شیوون نگاهی به اطراف میکند : میتونم بپرسم هیوکی کجاست ؟؟
-معمولا این موقع برای پیاده روی میره !
-نمیدونین کجا ؟؟
-نه نمیپرسم ! فقط میگه که میره پیاده روی !
-میتونم اتاقش و ببینم ؟؟
-اخه چی شده ؟ من نباید بدونم ؟
-من براتون توضیح میدم
به دکتر نگاهی میکند و سرش را تکان میدهد
.
.
بهم نزدیک تر میشه .... خیلی نزدیک ....مجبورم چشمامو ببندم !!
-دوسم داری ؟؟ خوب بدون دزدیدن و حبس کردن هم میتونی بهم بفهمونی ! همم؟؟
چشمامو باز میکنم !
-من ..... من ....
اگر بهش بگم چه کارهایی کردم واقعا چه اتفاقی میافته ؟؟
-میتونم ببوسمت ؟؟
منتظر جوابش نمیمونم ! سرمو انقدر جلو میبرم که برخورد لب هاشو حس میکنم ! که حس خاص و بی نظیر هائه رو حس
میکنم ! بوسه مو عمیق تر میکنم . اینکه همراهیم میکنه یعنی منو پذیرفته ؟؟ منی که گند زدم ؟
.
.
-نه نه امکان نداره ! هیوکی تو شرایط بدی هست قبول ولی .....
-اروم باشین اقای لی .... یکی از دوست های ما الان ناپدید شده و ما باید بهش کمک کنیم . هم به اون و هم به گمشده های
قبلی ! باهامون همکاری کنین . شاید واقعا کار هیوکی نباشه !
مرد سردرگم به یسونگ نگاه میکند . شیوون از پله ها پایین می اید و عکس را نشان میدهد
-این جا کجاست ؟؟
-ما ی کلبه جنگلی داریم که ....
به یسونگ نگاه میکند
-ادرس اینجا رو میخوام !
.
.
ازش جدا میشم . به چشم های عمیقش خیره میشم . نگاهم میکنه !
-هائه .....
سرشو جلو میاره و دوباره لباش ساکتم میکنه ........
من جلوتر میرم و اون عقب تر ...... نرمی تخت بهش اجازه عقب رفتن نمیده !
بدنشو روی تخت میذارم و اروم زمزمه میکنم : من میخوامت ....


طبقه بندی: love & murder،

تاریخ : 1392/04/28 | 03:24 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.