تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love & murder_e.p7
دیه داره تموم میشه
اخرای قضایاست ساعتم میگه که وقت رفتنه !
-هائه من باید برم !
-چییی؟؟
نگاش میکنم . کجای حرفمو نفهمیده ؟؟
-منظورم اینه که .....
بلند میشه و نزدیکم میاد ! جلوم روی زمین زانو میزنه .
-بگو دقیقا من چرا اینجام هیوکی ؟ بگو از من چی میخوای ؟ مگه نمیگی دوسم داری ؟ خوب پس.....
نگاه سردرگمی به اطراف میندازه !
-خوب پس این یعنی چی ؟؟!
لعنتی ! چقدر چهره ش معصوم و ارومه ! و این نگاه سردرگمش ! بهش حق میدم ......
به سمتش خم میشم ! نمیدونم چرا ولی دوست دارم بهش نزدیک تر باشم !
-میدونی هائه .....من ...... خوب.......
اه ! لعنتی نمیتونم بهش بگم .....باید برم .....
بلند میشم . با چشم هاش دنبالم میکنه .
-متاسفم هائه .... اینجا جات امنه ! من باید برم . مطمئن باش فردا برمیگردم و برات توضیح میدم . قول میدم
عقب عقب به سمت در میرم . دستگیره رو از پشت میگیرم ولی هنوز به نگاه گیجش خیره شدم !
بالاخره این عذاب تموم شد ! در رو قفل میکنم و به در خیره میشم
داره جای عشق رفته م رو پر میکنه ...... داره .......دوسش دارم !!.......
.
.
-کیو سعی کن بخوابی
-نمیتونم هیونگ ! نمیشه ..... اگر بلایی سرش بیاد .....اگر.....
بلند میشود و طول و عرض اتاق نشیمن را طی میکند : لعنت به تو هائه ! لعنت به قیافه ت!
-هی اروم باش . ما کمکش میکنیم
-اخه چجوری ؟؟
به چهره ی نگران برادرش نگاه میکند . جوابی برای سوالش ندارد ولی باید همه تلاششان را بکنند !
.
.
نمیتونم .... نمیتونم بخوابم ! دونگهه حالش خوبه ؟؟
خودم این کارو باهاش کردم ! پس این افکار مسخره چیه ؟؟
قرصام .... اره خوبه ... باید یکیشون رو بخورم !
-هیوکی ؟؟
-ترسیدم بابا !!
-ببخشید ... ولی خوبی؟ رنگت پریده !
بقیه لیوان اب رو سر میکشم : اره خوبم ....خوبم .....
دوباره به اتاقم برمیگردم . امیدوارم بابا فردا پای هیچول رو وسط نکشه !
حوصله ندارم ! اونا نمیفهمن , من خوبم ! الان واقعا حس میکنم بهترم !
یعنی خوب این تعریف دقیق تره : از وقتی دونگهه رو دیدم بهترم ! و بهترم میشم .....
خودمو روی تخت ولو میکنم ....... باید اروم باشم .....
.
.
-بفرمایین ؟؟
-سلام
سرش را بالا می اورد و شوکه میشود
-کیو حالت خوبه ؟؟ اینجا چیکار میکنی ؟
در اتاق را میبندد و روی نزدیک ترین مبل به میزش مینشیند
-هیچول دونگهه .....
-اتفاقی براش افتاده ؟؟
-نیست !!
-چی ؟؟
به چهره ی رنگ پریده و نگران دوستش نگاه میکند
-از دیروز نیست !
-خوب شاید خواسته ......
-نه هیچول !
-نمیفهمم ؟؟
-ببین یسونگ روی پرونده کارمیکنه . توی این ماه دو نفر ناپدیدشدن ! دونفری که شبیه دونگهه بودن !
سردرگم به دوستش نگاه میکند . بلند میشود و طول و عرض مطب را طی میکند
-دونگهه شبیه اونه !
-چی گفتی ؟؟
روبروی دوستش مینشیند : کیو من حس خوبی ندارم ولی.....
-ولی چی ؟؟
بند میشود و از کشوی میزش پرونده ای را بیرون میکشد و جلوی کیوهیون میگیرد
-به این پسر نگاه کن
-خوب ؟؟
-شبیه دونگهه نیست ؟؟
-چرا هست ! این کناریش ...؟؟
-عاشق هم بودن !!
با نگاهی پرسشگر به هیچول خیره میشود
-اون مو طلاییه .... هیوکی ..... بیمار منه !!
-خوب دق کردم بگو دیگه ؟؟
-ی روز با هم قرار میذارن و درست زمانی که اون میخواسته از خیابون رد شه در حالی که داشته با عجله به سمت هیوکی
میرفته کامیون زیر میگرشو خوب .....
-وحشتناکه !!
-هیوکی تحملشو نداشت !! هیچوقت نداشته !
.
.
با سرعت هر چه تمام تر قفل رو باز میکنم . نمیترسه ! داد نمیزنه ! خیلی خونسرد فقط نگام میکنه !
-حالت خوبه ؟؟
فقط سکوت میکنه ! خواهش میکنم حرف بزن !
درو میبندم و به سمت اشپزخونه میرم
-من منتظرم هیوکی .... منتظرم که گوش کنم ؟؟
نمیتونم در برم .... باید براش توضیح بدم ......


طبقه بندی: love & murder،

تاریخ : 1392/04/27 | 01:39 ق.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.