تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Disorder EP4

خوب خوب سلام

اینم از قسمت چهارم امیدوارم لذت ببرید



وقتی ترس بهم قالب بشه دیگه هیچی نمیتونه منو به خودم بیاره

لیتوک از پشت میز بلند شدو کنارم نشست هر وقت اینکارو میکرد یعنی من الان دوستتم دکترت نیستم

من:الان چی میخوای بدونی به عنوان دوستم ؟

و  جوره خاصی نگاش کردم.لیتوک از این نگاه متنفره

لیتوک:اخرین بار کی گریه کردی هیوکی ؟

یادم نمیومد واقعا یادم نمیومد

بهش نگاه کردم و فهمید یادم نمیاد اون همیشه میفهمید منظورم چیه

لیتوک:نمیدونم از چی ولی انگار از شرایطی که بهم نمیگی چیه و کجا بوده ترسیده بودی میخواستی گریه کنی ولی یادت نمیاد چحوریه تو میخواستی گریه کنی ولی نتونستی پس ترسیدی و دوباره همه چی یاد ت اومد اگر میخوای بقیه ی چیزا یادت نیاد گریه کن از ته قلبت بخاطر دردات

بلند شدم که از دفتر برم بیرون که لیتوک نگهم داشت

لیتوک:در ضمن نمیخواد به نشی بگی که بهم بگه این چیزا باید بین ما بمونه خودت خوب میدونی تو پرونده نداری پروندت توی خونه ی منه  حالا هم برو شرت رو کم کن عوضی

بهش خندیدم و از مطبش بیرون اومدم اون عوضی  چجور میتونست اینقدر راحت باشه  اون همیشه همین بود بدون هیچ تغییری ولی همیشه اخرین کسی بود که میفهمید

سوار ماشین شدم و ریووک ماشین رو روشن کرد گتم که برم گردونه شرکت  امروز یه جلسه ی باحال داشتم که نمیخواستم نه خودم نه دوربینای اتاق کنفرانس اونو ا دست بدن

وقنی رسیدم چند دقیقه ای هنوز وقت بود سریع به سمته اتاق کنفرانس رفتم و از شانس خوبم اولین نفر هم بودم کم کم همه ی مدیرا و کسی که بشدن منتظرش بودم هم اومدن و جلسه شروع شد

یسونگ داشت شرایط طرفمون رو توضیح میداد که البته میدونست نیازی به این کار نیست ولی خوب اون میخواست کارش رو درست انجام بده پس گذاشتم هر کاری میخواد بکنه به من چه اگر میخواد خودشو خسته کنه خوب بکنه من جلوش رو نمیگیرم هرگز ..

حرفاش که تمام شد کسی که منتظرش بودم بلند شد و جلوی میز بزرگ ایستاد و اخرین حرفاش رو زد

من:طرح شما رد شد جلسه همینجا تموم میشه

مدیرام عادت داشتن پس بدونه سوال از اتاق بیرون رفتن یسونگ اومد و جزوه ها رو برداشت منم میخواستم بیرون برم که صدام کرد اره همینه منتظرش بودم

یسونگ برگه ها رو روی میز گذاشت و از در بیرون رفت و درو بست

برگشتم و نگاش کردم

من:اقای لی فکر نمیکنم چیزی رو جا گذاشته باشید

تو چشمام نگاه میکرد میتونستم ببینم که عصبانیه نفرت رو میدیدم خوشحال بودم با تمام وجودم خوشحال بودم

من: چی شده ؟؟ ناراحتی هیوکجین؟

هیوکجین: چجور تونستی با من اینکارو کنی عوضی .تو این برنامه رو چیده بود میخواستی ...

من :بهت فرصت دادم تا طرح مسخرت رو ارائه بدی  . خودت اینو خواستی و منم بهت فرصتش رو دادم تو باید این پیش بینی رو میکردی که طرحت رد میشه

هیوکجین: میدونی که طرحم هیچ ایرادی نداشت اون مغز ناقصه توئه که ایراد داره

بهش لبخند زدم اره عصبانی شو اره بیشتر یالا هیوکجین تو بیشتر از اینا میتونی عصبانی بشی

هیوکجین : چجور میتونی اینجور برادر بزرگ ترت رو جلوی همه خورد کنی ؟

من:برادر ؟؟چنین چیزی رو بیاد ندارم هیوکجین .8 سال ژاپن 10 سال امریکا 8 سال انگلیس منو به یه بیگانه تبدیل میکنه بر عکس تو که هر 36 سال زندگیتو پیش اقای لی تو کره بودی

هیوکجین :عوضی ...

من:شنیدم با هرا عروسی کردی . ازدواج با اولین عشق برادرت چه حسی بهت میده ؟ اسم دزدی هات رو چی میذاشتی اها برتری

هیوکجین:چجور جرات میکنی با من اینجوری حرف بزنی ؟من برادر بزرگ ترت هستم با نابودیا خانوادت این ننگ همیشه روت میمونه که خانوادتو نابود کردی

به چشمهاش نگاه کردم از نفرتم جاخورد میدونم هیچ وقت منو اینجوری ندیده بود لبخند زدم و دقیقا روبروش ایستادم

من:میدونی هیوکجین از این که دوستام هیوکی صدام میزنن نفرت دارم .منو یاده توئه عوضی میندازه یادم میاد که چجور به پدر گفتی من با ارا دوستم یادمه چجور نگام میکردی وقتی پدر هر چی داشتم رو ازم گرفت یادمه بدختم کردی  ه هه من دیگه اون هیوکی نازو ملوس نیستم تمام شد ..من اسپنسر لیم و حکم بدبختی تو و اون خانوادتو امضا میکنم

به چمام خیر شده بود اره برادر نگاه کن خشمم رو ببین

من:بدون من شما یه مشت دستمال کار کرده اید .....بی مصرف

با شنیدن حرفام شکه شده بود اره من دیگه مثل بچگیم تو دستو پاش نمیپیچیدم نمیپرستیدمش .وقتی اخرین حرفم رو زدم در باز شد و یسونگ داخل اتاق اومد

من:چی شده یسونگ؟

یسونگ: باید بریم قربان وقته شما ازاد نیست

من:اه درسته من مثل این بیکار نیستم ..حرفه دیگه ای نمونده ولی یادم میمونه ....بی مصرف

و از اتاق بیرون رفتم یسونگ هم تعظیم کوتاهی کرد و درو بست لبخند میزدم اه احساس میکردم دنیا داره میخنده خوشحالم

یسونگ:قربان خیلی خوشحالید ؟

من:تو چی فکر میکنی یسونگ؟ من خوشحالم ؟

یسونگ:ارباب جوان دارن از خوشحالی میمیرن

من:ششش اونجوری صدام نزن

یسونگ خندید وقتی میخندید به نظرم از همه ی اطرافیان شاد تر به نظر میرسید اون انرژی خالص بود

یسونگ:میدونید که ملکه علاقه ی خاصی به این لقب دارن .ولی قربان به نظر زیاده روی کردید

امم زیاده روی ؟؟اینجوره ؟؟ فکر نکنم

من:واقعا بذار بریم توی دفتر میخوام صحنه ای رو نشونت بدم که منتظرشم

یسونگ ابروهاشو بالا انداخت و دره دفترو برام باز کرد و دنبالم داخل اومد  .پشته کامپیوتر نشستم و بخش امنیتی رو باز کردم و فیلم اتاق کنفرانس رو گذاشتم من:حالا خوب نگاه کن این انتقام منه خوردشون میکنم

یسونگ به مانیتور نگاه کرد من اخرین کلمه رو گفتم و از اتاق بیرون اومدم هیوکجین ایستاده بود همین جور ایستاده بودیهو از عصبانیت جیغ بلندی  زد به یسونگ نگاه کردم چشماش از تعجب باز شده بود

یسونگ:قربان اون....

هیوکجین روی زمین نشست و فریاد میزد اشکهاش صورتشو خیس کرده بودن اه شادیمو نمیتونستم توصیف کنم اره برادر من خوردت کردم دفعه ی بعد جلوی زنت خوردت میکنم و لبخند زدم

یسونگ:قربان انتقامتون دردناکه .

من:خوردن ته مونده ی غذای دیگران هم دردناکه ...خوابیدن توی خیابون هم دردناکه در برابر زجر من اون هیچی نکشیده  میخوام حسش کنن

یسونگ:ارباب جوان شما خیلی عوض شدید

همونجور که به گریه های هیوکجین نگاه میکردم به یسونگ هم گوش میدادم .من عوض شدم ؟

من:یسونگ منو تو از کی با همیم؟

یسونگ :تقریبا هشت ساله زمانی که ملکه دستور دادن من تا هر وقت که شما بگید باهاتون باشم

تو فکر رفتم خوب یادمه زمانی که ازخونه طرد شدم با یکی از مشاور های ملکه اشنا شدم و اون از تابلو هام خوشش اومد اینجوری بود که من با ملکه اشنا شدم

من: یسونگ تو تا دیروز باهام صمیمی بودی باز چی شده ؟ زیادی از قربان و ارباب استفاده میکنی ؟ رسمی شدی مرموزی ؟

یسونگ لبخند زد و به سمته در رفت

یسونگ:یک خدمتکار همیشه یک خدمتکار میمونه قربان

به زبان ساده تر یکی به سر خدمتکار لوش داده و اخطار گرفته لبخند زدم و اون از اتاق بیرون رفت  اخمام تو هم رفت چجور جرات میکنن منشی من رو تهدید کنن گوشیم رو برداشتم و به سر خدمتکار زنگ زدم اون چنین اجازه نداشت

من:سباستین ؟

-اوه ارباب لی مشکلی یپیش اومده ؟؟

من:دخالت شما توی کارای من مشکله.

-منظورتون چیه ارباب کی چنین جسارتی کرده ؟

من:سباستین اگر یک باره دیگه به منشی من دستور بدی خودم شخصا با ملکه حرف میزنم  اسم یسونگ از لیست کارمندای دربار خط خورده اون الان فقط و فقط از من دستور میگیره فهمیدی ؟یا به شیوه ی خودم باهاتون درستش کنم؟

-قربان فکر میکنم منظورتون رو فهمیدم دیگه تکرار نمیشه متاسفم

من:بهش زنگ بزن و بگو ازاد سریع وگرنه خودت میدونی سباستین یه شرقی رو عصبانی نکن

تلفن رو قطع کردم و مشغول کارام شدم  تا چند روز اینده قرار بود میدون جنگ راه بندازم پس باید خوب کارام رو انجام میدادم  مشغول کارم بود که در یهو باز شد و یسونگ داخل اتاق اومد میخندید  اره مثل همیشه میخندید

یسونگ:ارباب ....ارباب من

بهش نگاه کردم و لبخند زدم اره یسونگ تو ازادی

به سمتم اومدو بغلم کرد شکه شدم این پسره عجیب هیچوقت این کارا نمیکرد هیچوقت نمیذاشت من این روش  رو ببینم هیچوقت اروم دستام رو دورش حلقه کردم و پشتش زدم

من:یسونگ تو ازادی .

و حس کردم چجور اشکای گرمش روی شونم میریزه توی اون لحظه حس کردم یسونگ برام یه ادم خاصه اون هشت سال خودشو وقف من کرد هر روز اون یه ادم خاصه

اما ....

از اینجا بود که این اون شایعه  شروع شد ..اوه تاسف باره

.

.

پشت دیوار ایستاده بودم و داشتم قهومو میخوردم که صدای دو تا از منشیا رو شنیدم اولش میخواستم برم و دخالت نکنم ولی بحثشون

-ام راستی میدونی رابطه ی رییس و منشی کیم چیه اونا خیلی باهم صمیمین رییس رو هیچکس درست ندیده ولی اون

داشتن درباره ی من و یسونگ حرف میزدن اون یکی برگشت و جوابشو داد اون جواب لعنتی ...

-نمیدونی همه میگن رییس و یسونگ عاشق و معشوقن اونا هشت ساله از هم جدا نشدن تازه یسونگ همه چیزو رو درباره ی رییس میدونه

نمیتونستم خودمو کنترل کنم این دیگه چه مسخره ایه

ولی بعدش صدای اون عوضی اومد

یسونگ:خانم ها این درست نیست من و رییس فقط دوستیم ..اگر وقت دارید اینقدر حرف بزنید چرا نمیرید امارتون رو بالا ببرید تا رییس شما رو هم جدی بگیره

و بعد صدای پاهاشون اون موجود هیچوقت یاد نگرفت با زنها درست صحبت کنه نوچ نوچ نوچ

از پشته دیوار بیرون اومدم و نگاش کردم

من:یسونگ رفیق من ...

بهم نگاه کرد و لبخند زد

من:تو هیچ وقت ادم نمیشی




طبقه بندی: Disorder،

تاریخ : 1392/04/24 | 07:33 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.