تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - to be warm
بهله دوستان با ی وان شات اومدم
از نوع ایونهه ش
دیگه بیکاری این کارا رو با ادم میکنه دیگههه
مجبورم دو تیکه ش کنم داستانووووو
هر چند اختصاصی برا ی نفر نوشته بودمش ولی امیدوارم خوشتون بیاد
خیلی وقته که دیگه نمیتونم بخوابم ! از وقتی که یادم نمیاد ! ی زمانی توی بچگی که به وضوح یادمه ولی نمیتونم به خاطر
بیارم ! پیچیده ست ..
دستامو توجیبم بیشتر فرومیکنم . سرده ! اما سرما رو دوست دارم , ولی هیچکس سرمای من و دوست نداره ....
.
.
درو هل میدم و مثل همیشه صدای اویز بالای درتوی گوشم میپیچه.
فضای اینجا مثل همیشه تاریکه , عمیقه , ولی گرمای عجیبی رو حس میکنم که تا به حال نبوده !
شاید چون بیرون سرده ....
به طرف جای همیشگیم میرم , یک چیزی مثل همیشه نیست !
توی صندلیم فرو میرم , مثل همیشه قبل از اینکه حرفی بزنم فنجون مشکی رنگ قهوه روی میزه و من فقط لبخند میزنم ....
ولی یک چیزی مثل همیشه نیست !
نمیدونم چند ثانیه , دقیقه یا ساعته که دارم بهش نگاه میکنم ! ولی دارم نگاهش میکنم !
چهره ش معصومه ! از نگاه کردن بهش خسته نمیشم !
سرشو به سمتم میچرخونه , کمی گردنشو کج میکنه و لبخند میزنه !
سرم رو پایین میندازم .
منبع گرمایی رو که مثل همیشه نیست پیدا کردم ! حتی از این فاصله معلومه دست های گرمی داره ! به دست های سردم نگاه
میکنم.....
بلند میشه , در رو میکشه و باز صدای اویز توی گوشم میپیچه . دیگه بخاری از قهوه م بلند نمیشه ! اونم مثل من یخ زده !
دیگه گرمای عجیب رو حس نمیکنم ! همه جا سرده ......
من عادت دارم , به گرماهای زودگذر زندگیم عادت دارم !
بیرون میام , هوا هنوزم سرده ! دستمو زیر اسمون میگیرم , قطره های بارون کف دستمو خیس میکنه .....
.
.
مسیر هر روزم به اینجا ختم میشه . به این فضای تاریک و عمیق و قهوه های تلخم !
دیگه روز هاست از اون گرمای عجیب خبری نیست ! تو این ساعت باید خلوت باشه ولی نیست !
اما میز من همیشه خالیه . توی صندلیم فرو میرم . از پنجره به بیرون خیره میشم , هواسرد تر شده !
صدای اویز توی گوشم میپیچه و گرمای غریبی که دوباره داره توی فضا میپیچه ! چشم هامو میبندم....
-میتونم اینجا بشینم ؟
صداش دمای فضارو چند درجه بیشتر میکنه !
بهش نگاه میکنم , لبخند میزنم .
روبروم میشینه و به بیرون خیره میشه
-هوا سرد تر شده
-سرما رو دوست دارم !
نگاهم میکنه و لبخند معصومانه ای میزنه
-ایشون با شمان ؟
به گارسون خیره میشم و بعد به اون
-ی نوشیدنی سرد لطفا !
تعظیم کوتاهی میکنه و دور میشه
لیوان رو جلوش میذارن و باز هم سکوتی که پر از گرماست !
تا اخرین قطره لیوانش رو سر میکشه , بلند میشه
-ممنون که اجازه دادی
و به صندلی اشاره میکنه . لبخند میزنم و سرم و تکون میدم . بارونی سورمه ای رنگش و دستش میگیره و بیرون میره .
کیف پولش روی میز جا مونده !!
خم میشم و برش میدارم , بازش میکنم : کمی پول ,کارت اعتباری , کارت شناساییش ... !
عکسش با همون چهره ی معصوم و تمام مشخصاتش : لی دونگهه .
باید با این کیف چیکار کنم ؟
برش میدارم و توی جیب پالتوم فرو میکنم . تمام مسیرم تا خونه دست هام گرمه !
.
.
فردایی که بازم خبری ازش نیست ولی شماره ش هست ! شماره ای که به گارسون داده تا اگر کیفش پیدا شد باهاش تماس
بگیرن . و شماره ای که الان توی دست های منه !
بازم توی صندلیم فرو میرم و گوشیم رو جلوم میگیرم , عدد ها رو یکی یکی فشار میدم .
بوق ....بوق....الو ؟؟
چی باید بگم ؟ سکوت میکنم !
-بفرمایین؟
صداش گرمه مثل خودش ! ولی باید حرف بزنم
-کیفتون.....
-بله واقعا ممنون , پیداش کردین؟
-دست منه
نمیدونم چرا اینقدر رو این قضیه اصرار کردم ولی ازش ادرس گرفتم تا خودم کیفش رو ببرم .
روبروی ساختمون شرکت می استم و نگاه میکنم : خودشه !
سوار اسانسور میشم و عدد5 رو فشار میدم !
در اسانسور باز میشه . به سمت میز منشی میرم
-ببخشید با اقای لی دونگهه کار دارم
-چند لحظه صبر کنین
سرم و تکون میدم , فضای شرکتش گرمه !
-از این طرف
چند ضربه به در میزنم
-بفرمایین
بلند میشه:سلام
به چهره ش نگاه میکنم , نگاه میکنم ....
-سلام
-نمیدونم چطور تشکر کنم , واقعا لطف کردین
-کاری نکردم
-واقعا ممنونم
لبخند میزنم
-قهوه میخوری ؟
-ممنون
توی مبل فرو میرم و اون روبروم میشینه
-هنوز اسمتون رو نمیدونم ؟
-هیوکی
لبخند میزنه
-گرمای اینجا رو دوست دارم
مثل اولین بار گردنشو کج میکنه و نگام میکنه !
قهوه مو که میخورم بلند میشم
-میشه فردا به دعوت من به کافی شاپ همیشگیت بیای؟
به ساعتم نگاه میکنم : سر ساعت همیشه
-ممنون
-ممنون بابت همه چیز و خداحافظ
.
.
این زمستون فرق داره ! مسیرم این بار با فکر اون طی میشه.
رو میز همیشگی نشسته
-سلام
-سلام
قهوه با فنجون مشکی
-چشمات قرمزه هیوکی !
-با خوب خوابیدن مشکل دارم !
به بیرون خیره میشم , خیره میشم ...... ولی چشمام بسته میشه ! پلکام بسته میشه , چون دستای گرمش و روی دستای سردم
گذاشته! حتی نفسم به خوبی بالا نمیاد
-دستات سردن
صداش منوبه خودم میاره
-اره سردم !
ولی تکون نمیخورم . دستشو برمیداره
-قشنگه !
به دستم نگاه میکنم , جای دستاش روی دستمه !
اون نوشیدنی سردشو میخوره و من قهوه ی گرمم رو ! از وقایع بعدش چیز چندانی به یاد ندارم  ! تمام مسیر به چهره ش و
دستاش فکر کردم . به گرماش احتیاج دارم !
.
.
مریض شدم ! نمیدونم چرا ! تب دارم ولی هنوز سردم !
بعد از روز ها دوباره اونجاست ! سرم و روی میز میذارم
-حالت خوبه ؟
سرم و بالا میارم : نه !
-میبرمت دکتر
-لازم نیست !
باید برم اما سرم گیجه !
-مواظب باش تبت بالاست !
بازم دستامو میگیره . دستشو دور کمرم حلقه میکنه
-بهم تکیه بده
توان مخالفت ندارم
-هنوزم دستات سردن !
تو ماشینش میشینم , بیمارستان , سرم , دوباره ماشینش ولی مسیر برگشت به خونه ش ختم میشه ! نمیدونم چرا !
-اشکال نداره امشب ازت مراقبت کنم؟
-نه نمیخوام مزاحم شم
-ممنون که اجازه دادی !
بازم کمکم میکنه ..... تختش گرمه مثل خودش ! اروم میخوابم . خیلی اروم ! عجیبه !
وقتی چشم هامو باز میکنم کنارم روی صندلی نشسته و کتاب میخونه
-بهتری ؟
بازم برام یک لبخند قشنگ میزنه . سرم و تکون میدم
-چیزی لازم نداری ؟
-دستات !
واقعا لازمشون داشتم ! با تعجب بهم نزدیک میشه و دستامومیگیره . دوباره چشم هام بسته میشه ! دست دیگه شو روی پیشونیم
میذاره
-بهتری !
نمیدونستم دست های کسی ممکنه انقدر ارام بخش باشه ! برای منی که با خوب خوابیدن مشکل دارم !
صبح میشه , حالم بهتره و باید برم ! نمیذارم منو برسونه
تمام مسیر با این فکر طی میشه : بازم نمیتونم خوب بخوابم !
.




طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/04/24 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.