تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love & murder_e.p5
ادامه ی قضایا
-خوب این روزا حالت چطوره ؟؟
-خوب !!
به چهره اش دقیق میشود
-مطمئنی ؟؟چیزی نیست که اذیتت کنه هیوکی ؟
از روی مبل بلند میشود و نزدیک پنجره می ایستد .
-ی حسی ..... حس عجیبی دارم که ......
-فقط راحت باش
به سمت دکتر برمیگردد
-متاسفم ...... نمیتونم تعریفش کنم !!
-باشه هیوکی .... ولی هر وقت خواستی میتونی باهام صحبت کنی .
سرش را تکان میدهد .
.
.
-دو روز دیگه ! عالیه هائه
-حتما به یسونگ بگو بیاد .
-این روزا یکم درگیره ... ولی بهش میگم ممنون
-و اون دوست روانپزشکت ... هیچول .
-باشه به اونم میگم .
-خودتم اینجوری اونجا لم نده . پاشو تکون بخور کار داریم !
-اه مگه کارگر اوردی ؟؟ به من چه ! زنگ بزن دونفر بیان منم سازماندهیشون میکنم !
به سمت دوستش برمیگردد
-هی کیوهیون پس تو رو برای چی اوردم ؟ نیشتو ببند و بلند شو کار کن !!
-لعنت به تو هائه !
میخندد : میدونم .
.
.
-هیونگ پس فردا نمایشگاه هائه باز میشه . گفت حتما بیای و منم میگم دوستتم بیار ....برای روحیه تون خوبه
-دوستت که نقاشه ؟؟
-اهم
-میدونی که این روزا خیلی درگیرم .
-میدونم برای همین میگم حتما بیا
-باشه سعی میکنم
-خوبه
.
.
این خیابون چرا امروز شلوغ شده ؟؟ چی نوشته ؟؟ _نمایشگاه نقاشی .... کار های لی دونگهه _
جالبه ...برای تنوع چیز خوبیه !
در شیشه ای رو هل میدم و بازش میکنم .
خوش اومدین
به دختر جوونی که کنارم ایستاده نگاه میکنم : ممنون !
واااوو ! خوشم اومد .... عالین !!
.
.
-فقط زود برگردیم یسونگ
-باشه , حتما .
هر دو از ماشین پیاده میشوند و به سمت نمایشگاه میروند
-هیونگ اومدی
-برادرم کیوهیون .... رئیسم و البته دوستم شیوون .
دستش را به سمت شیوون میگیرد : خوشبختم
-منم همین طور .
در شیشه ای باز میشود و مرد جوانی با دسته گلی از رز های قرمز وارد میشود
-سلام هیچول .
.
.
این تابلو ی تنها روی این دیوار ! واقعا نظرمو جلب کرده ! جلوتر میرم و فقط بهش خیره میشم !
-میتونم کمکتون کنم ؟؟
صدای مردونه ای که از پشت سرم بلند شد گمونم مخاطبش من بودم ! ولی بازم به تابلو خیره موندم
-البته . قیمت این کار چقدره ؟؟
-متاسفم ولی فروشی نیست !
باید برگردم و ....... این پسر از تابلوخیره کننده تره ! شبیه شه ! یعنی هست ولی....... گیج شدم !
براندازش میکنم : ی لباس خاکستری رنگ و با کروات مشکی خاکستری و یک شلوار مشکی !
موهای کوتاه تیره ....لبخندی که زده و دست به سینه روبروم ایستاده !
لعنتی چه مرگم شده ؟؟
-حالتون خوبه ؟؟
-من .... من واقعا خوشم اومده !
-واقعا متاسفم .... ولی اون کارو نمیتونم بفروشم .
چهره ش نارحته .... اوه نه ...مهم نیست ! نارحت نباش
-شما لی دونگهه هستین ؟
دوباره لبخند میزنه و سرش رو تکون میده !
.
.
به برادرش نزدیک میشود : تو این دوستا رو از کجا پیدا میکنی کیو ؟؟
لبخند بزرگی میزند : خوب هیونگ تو شرکت تبلیغاتی همه جور ادمی پیدا میشه مگه نه ؟؟
هیچول مشغول نگاه کردن به تابلو هاست که ......
_هیوکی؟؟ این جا چیکار میکنه ؟؟_
به گفت و گوی دونگهه با هیوک نگاه میکند
_یعنی دوست دونگهه ست ؟؟_
-دوست فوق العاده ای دارین !
-اوه ترسیدم !
-ببخشید نمیخواستم بترسونمتون !
لبخند میزند : نه مشکلی نیست شیوون . اره کارای دونگهه عالین !
باز به هیوکی نگاه میکند که تنها شده و دوباره به تابلوی روبرویش خیره شده
_حس عجیبی دارم ! باید از دونگهه بپرسم _
.
.
ماشین و روشن میکنم ..... نه نمیتونم رانندگی کنم !
اون پسر خاصه ! فرق داره ! نمیدونم چه فرقی ؟؟ ولی میدونم هست !!
به صندلی کنارم نگاه میکنم : دیگه نیست !
عجیبه ! تا قبل از این همیشه کنارم بود ! هر جا که میرفتم !
ولی الان نیست !
سرمو روی فرمون میذارم .....باید اروم باشم .... اروم !!



طبقه بندی: love & murder،

تاریخ : 1392/04/24 | 01:23 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.