تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love & murder_e.p4
خوب دوستان این هم قسمت بعدی
هیچ اتفاقی براتون نمی افته نگران نباشین
اوه پسر نگاش کن چقدر ضعیفه ! چرا انقدر ترسیدی ؟؟ من هیوکی ام دوستت ! مگه اینطور نیست ؟؟
به دستاش نگاهی میندازم .... خوبه محکمن !
-گرسنه نیستی ؟؟
-اشغال روانی با من چیکار داری ؟؟
داره عصبانیم میکنه : دیگه حق نداری به من بگی روانی ! صورتمو بهش نزدیک میکنم : فهمیدی ؟؟
-هستییییی ! تو ی روانی اشغالی . بازم کن میخوام برم . اخه چی از جونم میخوای ؟؟
گردنمو کج میکنم و بهش خیره میشم . بعد از سه روز کمی رنگ پریده به نظر میرسه !
-میتونم ببوسمت ؟؟
-خفه شووو عوضی !! فقط ولم کن هیوکی .... خواهش میکنم !
اوه نه نباید خواهش کنه ! از این خوشم نمیاد . بهش نزدیک تر میشم . صورتمو بهش نزدیک میکنم
-ی بوسه ی کوتاه !
نه .... نه ..... لعنتی ..... دارم عصبی میشم ..... لب هاش مزه ی اون رو نداره ! نباید باشه ....
.
.
-نمیخوای بخوابی ؟؟
-ذهنم درگیره !
-هنوزخبری نشده ؟؟
-نه ... فقط انگار یک روز صبح اب شده ورفته توی زمین ! همین !
کنار میز کارش می ایستد و عکس پسر را برمیدارد : اینه ؟؟
-اره !
نگاه دقیق تری می اندازد : شبیه دونگهه س !!
دوباره عکس را روی میز میگذارد
-زیاد سخت نگیر هیونگ . باید انرژی برای ادامه ی کارت داشته باشی . زود تر بخواب .
به سمت در میرود و در را باز میگذارد _کیو چی گفت ؟؟ شبیه کیه ؟؟_
افکارش اشفته بود .... باید استراحت میکرد !
.
.
خوب دیدی زیادم سخت نبود ! ی نفر کم شد ! لطفا اینجوری نگام نکن عزیزم !
فقط باید کمی این جا رو مرتب کنم ...... اول با این خاک ها شرو ع میکنم !
ترسناک به نظر میرسه ؟؟
حس خاصی دارم ! نمیتونم تعریفش کنم متاسفم !!
نه لعنت دیرم شد.....باید برگردم خونه !
.
.
-برگشتی هیوکی ؟؟
-سلام بابا ..... اره امروز پیاده رویم کمی طول کشید ! میرم دوش بگیرم .
راه پله رو بالا میرم . پیاده روی خوبی بود ! بازم یک لبخند احمقانه میزنم !
.
.
-خوب شیوون خبر تازه ؟؟
-راستش هیچ قربان ! من و یسونگ داریم همه تلاشمون رو میکنیم ولی .....
-من بهتون ایمان دارم . میتونی بری
وارد اتاقش میشود و سرش را روی میز میگذارد
-قهوه میخوری ؟؟
سرش را بلند میکند و لبخند محوی میزند
-ممنونم
به لیوان قهوه خیره میشود
-ما باید پیداش کنیم یسونگ
به چهره ی رئیسش نگاه میکند . مردی که شکست برایش معنی ندارد
-پیداش میکنیم قربان
.
.
بهش نگاه کن .... درست اونجا ! اونم شبیه توئه ؟؟ اینطور نیست ؟؟
به دور و برم نگاهی میندازم : فروشگاه شلوغیه !
جلوتر میرم .... یک تنه ی کوچولو که مشکلی ایجاد نمیکنه . میکنه ؟!
شرررق !!
-اوه متاسفم چی شد ؟؟
-چیزی نیست پاکت شیر بود . از دستم افتاد
-واقعا متاسفم
خم میشم و برش میدارم .... این پسر با چشم های مهربونش به من خیره شده !!
پاکت شیر رو بهش برمیگردونم
-من هیوکی ام ... واقعا متاسفم بابت این .
-نه مشکلی نیست
-میتونم اسمت رو بدونم ؟؟
-یاماتو
ژاپنیه !! عجیبه ..... شایدم نیست !! به هر حال باهاش دست میدم .
.
.
سراسیمه در اتاق را باز میکند ! شیوون سرش را بالا می اورد و با تعجب نگاهش میکند
-اممم ... متاسفم که در نزدم !
-نه مشکلی نیست . بگو چی شده ؟؟
در اتاق را میبندد و پرونده را روی میزش میگذارد
-امروز صبح .... یک مورد جدید .... نکته ی جالب اینجاست که چهره ش .... چهره ش شبیه قبلیه !
شیوون سراسیمه پرونده را باز میکند : یاماتوکوروس اوا ....19ساله .......
به عکس پسر خیره میشود
-کی گزارش شده ؟؟
-امروز صبح . از دیروز صبح اب شده و رفته تو زمین
-لعنتی !
طول و عرض اتاق را طی میکند ....نفر اول , که هنوز پیدا نشده ! نفر دوم , با چهره ای مشابه بعد از دو هفته !
-بلند فکر کن یسونگ ؟؟
روبرویش می ایستد و نگاهش میکند .
-میتونه ی جور انتقام گیری باشه ؟؟
-شاید !
دوباره قدم میزند
-پیداش میکنیم قربان
-امیدوارم .....
.
.
اه لعنتی کار سختیه ! دستام درد گرفتن !
به زیر زمین نگاه میکنم : خوبه تمیز شد !
درشو میبندم و برمیگردم . دیگه کم کم باید برگردم !
متاسفم یاماتو ! هیچ تلاشی برای زندگیت نکردی ! شایدم کردی ! به هر حال مهم نیست .....
مهم اینه که الان نیستی !
واقعا متاسفم !
اوه پسر اینا چیه ؟؟ اشک ؟؟ دارم گریه میکنم ؟
نه ....نه ...هیوکی تو باید قوی باشی ! قوی باش !.....
ولی حالم خوب نیست !!......
 



طبقه بندی: love & murder،

تاریخ : 1392/04/23 | 03:51 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.