تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love & murder_e.p3
ادامه ی دازتااااان
جالبه ! اون این جاست . درست روبروی منه ! و داره قهوه میخوره : نوشیدنی مورد علاقه شو !
ولی نه ! صبر کن ...... خودش نیست ! نه نیست ! این عوضی هیچ کدوم از ویژگی های اون رو نداره ! هیچ کدوم از
اصالت هاشو . لبخندش معصوم نیست . فقط شبیه شه ..... خوب میتونه نباشه !!
دست هامو مشت میکنم . باید اروم باشم . لبخند میزنم
-چانگمین از خونه های جنگلی خوشت میاد ؟؟
-اره اروم و دنجن
-عالی شد .
دارم به این نتیجه میرسم که این پسر یک احمقه ! اوه داره کلافه م میکنه ! باید برم .... نه یعنی فردا با هم میریم !......
.
.
-واقعا اینطوره ؟؟
-البته ! ازم راجع به خونه جنگلیمون میپرسید و گمونم دوست جدیدی پیدا کرده !
-خوب پیشرفت امیدوارکننده ایه !
-اوه البته من که خیلی خوشحالم . و واقعا ازتون ممنونم دکتر
-من فقط وظیفه مو انجام دادم .
گفت و گوی دکتر جوان تمام میشود . گوشی را سر جایش قرار میدهد
-بریییییم ؟؟
-اره صبر کن الان میام
هر دو توی ماشین مینشینند . دکتر جوان همچنان به بیمارش فکر میکند : این تغییرات دقیقا از کی شروع شدند ؟!!
-از فکر بیا بیرون خوشتیپ . امشب میخوام دوستمو که ازش تعریف کرده بودم نشونت بدم . نقاش بی نظیریه !
-خوبه
هر دو از ماشین مشکی رنگ پیاده میشوند و به سمت پاتوق همیشگی به راه می افتند
نقاش جوان با دیدنشان لبخند ملایمی میزند و از جا بلند میشود
-سلام
دکتر دستش را به سمت او میگیرد : سلام . از دیدنت خوشحالم
-اوه پسر تمومش کنین این جدی بازی ها رو . دونگهه این دکی که برات گفته بودم . دکی جون اینم نقاش ما !
هر سه سر میز نشستند .
هیچول به چهره ی دونگه خیره شد : موهای کوتاه تیره رنگ . تیپ ساده و ........ چهره ی معصوم و لبخند خاصش !!
شبیه کسی بود ..... داشت فکر میکرد شبیه کی که .......
-هی هیچول تو که باز رفتی تو فکر !! امشب اومدیم که خوش بگذرونیم . لطفا برای یک ساعتم شده به مریضای دیوونه ت
فکر نکن باشه ؟؟
هیچول لبخندی زد : باشه باشه ....معذرت میخوام ,تسلیم !
هر سه مشغول صحبت شدند ........
.
.
مرد جوان از ماشین پیاده شد و به سمت اپارتمان چند طبقه حرکت کرد . وارد اسانسور شد و دکمه ی پنج را فشار داد .
کلید توی قفل چرخید . خانه تاریک بود !
ارام زمزه کرد : هنوز نیومده !
روی نزدیک ترین مبل نشست . خستگی چند روز اخیر با حل شدن پرونده برایش رفع شده بود !
در همین افکار بود که صدای در بلند شد
-اوه پسر ترسوندیم ! چرا تو تاریکی نشستین قربان ؟؟
لبخند زد و به برادرکوچکش خیره شد
-خوبه !
-خسته ای ؟؟
-نه زیاد . بالاخره دستگیرشد .
-اوووه خوبه تبریک میگم بازرس .
از روی مبل بلند شد . کیوهیون به سمت اشپزخانه رفت
-شام خوردی یسونگ؟؟
-نه هنوز
-تا یک دوش بگیری من ردیفش میکنم .
نگاهی قدر دان به برادرش انداخت و به سمت اتاق رفت ......
.
.
نباید کار سختی باشه ! چون دارم به خاطر تو انجامش میدم ! نگاهش میکنم : کاملا بی حرکت کنارم روی صندلی ماشین
نشسته ! هی پسر کوتاه بیا ! نگاش کن زیادی شبیه توئه ولی .... یک احمقه بزرگه !
از ماشین پیاده میشم و عینک بزرگمو به چشم میزنم , اینجوری بهتره !
شیشه رو توی جیبم فرو میکنم ........ به دور وبر نگاهی میندازم . خوشحالم که توی این پارکینگ کسی نیست !
از پشت بهش نزدیک میشم ......دستمال رو روی دهنش میگیرم و بعد .......عالیه !!
.
.
چند ضربه به در میزند
-بیا تو
-قربان گزارش جدید داریم
به سمت میز میرود
-رئیس میخوان باهاتون صحبت کنن
سرش را تکان میدهد و به سمت در میرود .
هردو طول راهرو را طی میکنند.
-بیا تو
وارد اتاق میشود : با من امری داشتین قربان ؟؟
-بشین شیوون
به پرونده نگاهی می اندازد
-خانم و اقای کیم امروز صبح گم شدن پسرشون رو گزارش کردند . پرونده رو تشکیل دادیم و داره پیگیری میشه ولی خوب..
به سربازرس نگاهی میکند : اگر قضیه ادم ربایی باشه یا هر چیزی شبیه به این ...... میخوام به عهده ی تو بذارمش !
باز هم کار جدید ! چیزی که هیچ وقت خسته اش نکرده بود !
-حتما قربان
لبخندی زد و پرونده را به سمت شیوون گرفت
-خوشحالم !
وارد اتاقش شد و پرونده را باز کرد : کیم چانگمین . 21ساله . دانشجوی حقوق دانشگاه هوانگ . ...........
به عکس پسر خیره شد : موهای کوتاه تیره . چهره ی معصوم .......
-خوب قربان ؟؟
به یسونگ خیره شد : پیداش میکنیم !
 



طبقه بندی: love & murder،

تاریخ : 1392/04/22 | 08:29 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.