تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love can come in to your heart so slow.p.38)chaned)
دومین قسمت تغییر کرده

چند دقیقه بعد ویدا وارد اتاق شد حالش خیلی بهتربود میتونست بدون کمک راه بره

-ویدا:کی به هوش اومد؟؟

-همین الان

-ویدا:حالا هی گاز بده ویراژ بده دستی بکش

-مرضی:حالا که چیزی نشده

-چی میخواستی بشه دیگه؟؟

-وویونگ:ولش کن بابا گناه داره؟!

-ویدا:حالت خوبه عایا؟؟

-مرضی:اره

-وقتی مرخص شدی میشینی خونه بچه داریتو می کنی از وقتی بچه به دنیا اومده رنگ مامانشو ندیده

-اشکال نداره باباش بچه داری یاد میگیره

-وویونگ:دکتر میگه باید بری اتاق خودت

-باشه

-مراقب خودت باش دیوونه

-هستم تو حواست به خودت باشه

همشون رفتن و مرضی و یونگ و رز باقی مونده

-فک کنم این چند مدت حسابی بچه داری یاد گرفتی نه؟؟

-اره خیلی خوب بود

-کی مرخص میشم؟؟

-فردا عصر

-خوبه ...ویدا کی مرخص میشه

-فک کنم اون یه هفته ای باید بمونه

-اها

3ماه بعد

مرضی داشت رز رو حمام میداد که تلفن زنگ خورد  صبرکرد شاید قطع بشه اما مثل اینکه کسی که پشت خط بود خیلی عجله داشت  رزو پیچید توی حوله  و اومد بیرون تا تلفن رو جواب بده

-ریحان:مرضی پاشو بیا این جا؟؟

-علیک سلام

-میگم پاشو بیا این جا

-چی شده

-وویونگ و ویدا دعواشون شده ویدا حالش خوب نیست بدو بیا

-چی...چی شده حرف بزن دیگه

-پاشو بیا فقط

با عجله لباسای رزو تنش کرد و خودشم اماده شد رزو گذاشت روی صندلیش و حرکت کرد خوشبختانه فاصله ی خونه مرضی تا دخترا دو سه تا چهار راه بیشتر نبود خیلی سریع رسید  و از ماشین پیاده شد رفت توی خونه در باز بود

تا وارد شد ریحان و دید در حال گریه کردن

-چی شده؟؟؟

-وویونگ فهمید

-چی رو ؟؟؟

-که ...که سام بچه ی ویداست  و دوباره زد زیر گریه

-کجاست؟؟

-تو اتاقشه درو قفل کرده

-سام کجاست؟؟

-هنوز از مدرسه نیومده

دسته کلیدی رو به طرفش گرفت

-با رز برو دنبالش برین خونه ما تا ببینم این گند کاری رو چه جوری جمعش کنیم

-نمیشه تنها بمونی این جا

- نکنه میخوای بذاری سام این چیزا رو ببینه باز حالش بد شه برو خودم میدونم دارم چه کار میکنم

-باشه

از پله ها رفت بالا تا با ویدا حرف بزنه

- ویدا...ویداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

صدایی نمیومد

-هوی ویداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

با لگد کوبید تو در

- اگه تو خری من از تو خر ترم بیا بیرون تا اون روی سگم بالا نیومده

- برین حوصله هیچ کدومتونو ندارم

-باشه خودت خواستی

 ضربه ان چنان محکمی به در زد که در باز شد

-ویدا: از کی تا حالا وحشی شدی؟؟

-از وقتی تو بی عقل شدی چیزی بود که بالاخره می فهمید

-ولی مرضی اون گفت گفت ...دیگه بغض اجازه نداد حرفشو ادامه بده

مرضی رفت طرفش  و بغلش کرد

-اخه احمق جون من میدونم تو هم میدونی هیچ کی جای جی بی رو برات نمگیره واسه چی با خودت لج می کنی؟؟؟

-اما اون منو ول کرد  رفت و دیگه برنگشت منو بچم رو تنها گذاشت تو بدترین شرایط

-وویونگم الان رفته و ولت کرده اما برای دل خودش اما جی بی برگشت به خاطر تو

-نه ....نه نمیخوام دیگه هیچ کدومشونو نمیخوام تنهایی از بچم مراقبت می کنم

-اولش تو هیچ وقت تنها نیستی دومندش اون بچه به پدر نیاز داره لج نکن خودتم میدونی جی بی هیچ کسو به غیر از تو دوست نداره

-اما ...امـــ...

-بسه دیگه یه ذره استراحت کن

-نمیخوام

-نمیخوام نداریم

کمکش کرد روی تخت دراز بکشه

-ویدا:سام الان میاد

-گفتم ریحانه بره دنبالش ببرش خونه ی ما الان بهش زنگ میزنم

-خودم زنگ می زنم

-تو الان فقط باید بخوابی

-ام.....

-اهههههههههههههههههه دیگه اما و اگر نداره بگیر بخواب دیگه

-خوابم نمیبره

-از قرص خبری نیست

-از کی تا حالا تو برای من تاییین تکلیف می کنی؟؟

-از وقتی عقلتو از دست دادی بخواب

چراغو خاموش کرد و از اتاق اومد بیرون باید با جی بی تماس می گرفت الان بهترین فرصت بود

-الو مرضی چیزی شده؟؟

-باید ببینمت

-کجا؟؟

-خونه ی ویدا

-معلوم هست چی میگی؟؟

-اره بیا خودت میفهمی

-باشه

مرضی فنجون قهوه رو داد به جی بی

-      جی بی:پس این طور

-اره باید باهاش حرف بزنی اما نباید جوش بیاری و قهر کنی اونی که باید ناز کنه اونه نه تو

-      منم به اندازه ی خودم سختی کشیدم

-      بچه بزرگ کردی یا حرف خوردی؟؟قبول کن گندی که زدی از فاجعه یه چیزی اون ور تر بود

-باشه باشه اما باید چه کار کنم

-جبران ...باید تک تک ثانیه هایی رو که نبودی جبران کنی تک تک ثانیه هایی که زجر کشید و تمام لحظه هایی که بی پناه بود ...ولی وای به روزگارت جی بی اگه بازم مثل قبل سرش بیاری این دفعه خودم میکشمت میدونی سر ویدا با کسی شوخی ندارم پس سعی کن ادم باشی

-ویدا:این عوضی این جا چه کار میکنه

مرضی خواست بره سمت ویدا

-جی بی:بذار من باهاش حرف بزنم

-مرضی:اما...

-میدونم دارم چه کار می کنم




طبقه بندی: love can come in to your heart so slow،

تاریخ : 1392/04/30 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : marzy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.