تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love can come to your heart so slow.p.37)chaned)
سلام
اولین قسمتی که تغییر کرده

همه از دور ور تخت رفتن کنار این قدر که شک زده بودن نمی تونستن هیچی بگن پرستارا دستگاهارو از ش جدا کردن و دکتر معاینش کرد تمام مدت با چشایی پر از اشک بهش نگاه می کرد تا کار دکتر تمام شد اومد با مرضی صحبت کنه که جی بی وارد شد  با جدیت به همه سلام کرد و پرونده رو از دکتر گرفت

- خوب می بینم که به هوش اومدین

ویدا با عصبانیت بهش نگاه کرد و جوابی نداد

-پس مشکل تکلم داری چیزی نیست بعد از عمل عادیه

-من با حضور بعضیا این جا مشکل دارم

-پس مشکل منم باشه من میرم

پرونده رو گذاشت رو تخت و سریع رفت بیرون

-مرضی؟جی بی جی بی

و دنبالش از اتاق رفت بیرون و هنوز به اسانسور نرسیده بود که دستشو کشید

-جی بی کجا میری؟؟؟

-هنوز از من متنفره هنوز فراموش نکرده هنوز میخواد سر به تنه من نباشه بمونم چی کار

-کاری که تو با اون کردی به این راحتیا فراموش شدنی نیست ولی اون الان به تو نیاز داره

-نه دیگه نیازی نداره عمل انجام شده بقیه کارارو دکتر انجام میده خدافظ

اینارو گفت به سرعت از مرضی فاصله گرفت

مرضی هم برگشت پیش ویدا داشت درو باز می کرد که گوشیش زنگ خورد

-جونگ مین....پاک یادم رفته بود بهش زنگ بزنم.....الو جونگ مین ویدا به هوش اومده

-ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-اره به هوش اومد پاشین بیاین

تا وارد اتاق شد ویدا پرسید

- این جا چی کار می کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وویونگ کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-وویونگ حالش بد شد اتاق بغلی زیر سرمه 5 دقیقه دیگه این جان

-کی خبرش کرده بود؟؟

-اروم باش دیگه این جا نمیاد

-تو خبرش کردی

-اره

-کی بهت همچین اجازه ای داد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-خودم اگه اون عملت نمی کرد خدا میدونست چی میشد

-ولی بازم...

-بازم حق نداشتم با اون حرف بزنم یا بش زنگ بزنم یا بخوام که عملت کنه اما این کارو کردم که زنده بمونی برامم مهم نیس عصبانی باشی یا ناراحت و یا چه کار می کنی زنده موندنت از همه چیز مهم تره

همون موقع وویونگ از در اومد داخل مرضی رفت به طرفش به هوش اومده مراقبش باش من باید برم

-ک..جا؟؟؟؟

اما مرضی صبر نکرد و رفت

-وویونگ وارد شد با دیدن ویدا با چشمای باز همه چیزو فراموش کرد

-ویدا ......خوبی؟؟؟

-اره تو چت شده بود مرضی گفت...

-هیچی فقط باورم نمیشه ...باورم نمیشه  ... دباره دارمت ...خیلی ترسوندیم ویدا خیلی خیلی ترسوندیم اگه تورو اگه تورو از دست میدادم

-وویونگ حال من خوبه

اما تا یه ساعت پیش نبود ویدا حق نداری دیگه اذیتم کنی حق نداری دوباره این جوری دیوونم کنی...

 گریه نذاشت حرفشو ادامه اشک از صورت هر دوشون جاری میشد و به هیچ کدوم امون حرف زدن نمیداد بهد از چند دقیقه وویونگ سرشو بلند کرد و صورتشو نزدیک صورت ویدا برد لبای یخ کردشو رو لبای داغ ویدا گذاشت هر دوشون تازه به ارامش رسیده بودن که یکی در زد

وویونگ سریع از ویدا جدا شد و اشکاشو پاک کرد

-بفرمایید

اولین نفر جونگ مین اومد تو و یه راست رفت طرف ویدا و با اضطراب گفت

-ویدا خوبی ؟؟؟حالت خوبه؟؟؟

-ویدا:وای پارک جونگ مین خندان نگران شده

-ویدا دارم با تو حرف میزنم خوبی

-اره بابا ببین خوبه خوبم دارم سر به سرت میذارم

-خیلی ترسوندیم

اخرین نفر رز  و یونگ سنگ اومدن داخل یونگ یه نگاهی به اطراف انداخت و گفت

-مرضی کوش؟؟؟؟

-وویونگ:گفت میخواد بره

-کجا ؟؟؟

-چیزی نگفت

-لابد کاری داشته خودش میاد

-اها

همه مشغول حرف زدن شدن و از بهبود حال ویدا خوشحال بودن دو ساعت می گذشت و مرضی هنوز نیومده بود  هر چی بهش زنگ میزدن گوشیش خاموش بود تا بعد دو ساعت گوشی ویدا زنگ خورد جونگ مین گوشی ویدا رو برداشت و جواب داد

-بله؟؟؟

-بخشید این اولین شماره ای بود که توی گوشی این خانم بود شما از بستگانشون هستید؟؟

-بله بفرمایید

-ایشون تصادف کردن و توی اورژانسن شما هر چه سریع تر خودتونو به بیمارستان برسونید

-کدوم بیمارستان ؟؟

- بیمارستان...

-باشه همین الان میام

گوشی رو قطع کرد و بدون این که حرفی بزنه به طرف اورژانس بیمارستان دوید به اورژانس رسید و پرسید

-ببخشید یه دختر که تصادف کرده باشه زنگ زدن و گفتن این جاست

-ایشون حالشون خوبه دارن منتقلش  می کنن بخش

-میتونم با دکترش حرف بزنم

-بله .طبقه ی دوم انتهای راهرو سمت راست

به سمت اسانسور رفت نفهمید چه جوری خودشو به اتاق دکتر  رسوند همون موقع دکتر از اتاق  اومد بیرون

- دکتر چه طوره؟؟؟

- حالش خوبه  باید ببینیم کی به هوش میاد

-ممنون

باید به یونگ می گفت رفت توی اتاق ویدا

-ویدا:جونگ مین چی شده؟؟

-هیچی

رزو از بغل یونگ سنگ گرفت و داد دست پریسا

- یه ذره پیش خاله بمون بابایی الان بر میگرده

-یونگ:اهههههه جونگ مین باز مسخره بازیات شروع شد

-بیا کارت دارم

از در رفتن بیرون و تا درو بستن جونگ مین جلوی یونگ ایستاد

-میخوام یه چیزی بهت بگم اما قول بده خودتو کنترل کنی؟!!

-چی شده؟؟

-هیچی ارومی؟؟؟

-اره بابا بنال.. نکنه بلایی سر مرضی اومده؟؟

-خوب.... چی بگم؟؟

-بنال دیگه

-تصادف کرده الانم بستریش کردن

-کجاست؟؟

-دارن میارنش همین بخش اروم باش اکی؟؟؟

-چی رو اروم باش

-یونگ فقط چیزی به ویدا نگو تازه به هوش اومده

-من کاری به اون ندارم فقط میخوام مرضی رو ببینم

-باشه باشه اروم باش... ببین اوردنش

مرضی رو بردن اتاقی که دقیقا کنار اتاق ویدا بود اما هنوز به هوش نیومده بود

چند ساعتی میشد یونگ بالا سرش بود اما هنوز به هوش نیومده بود یونگ دستشو گذاشته رو پیشونیش تب داشت

-جونگ:هی یونگ سنگ تو خوبی؟؟

-اره ..جونگ مین میشه بری رزو بیاری؟؟

-اره

- فعلا به بقیه چیزی نگو

-باشه

فقط چند ثانیه  بعد از رفتن جونگ مین مرضی به سرفه افتاد چشاشو باز کرد

-یونگ:مرضی خوبی؟؟

ولی خیلی گیج بود یونگ زنگ بالای تخت و زد و دکتر اومد

-خانم چویی حالتون خوبه؟؟؟

-بله

-یادتون هست چی شده؟؟

-اره تصادف کردم

-الان توی بیمارستانید نگران نباشید ... حالشون خوبه دو سه روز دیگه مرخص میشن

-ممنون دکتر

-یونگ:مرضی خوبی ؟؟

-اره خوبم نگران نباش

-چه قدر بهت بگم اروم رانندگی کن

-عصبانی بودم نفهمیدم چی شد

همون موقع جونگ مین و پریسا و رز اومدن داخل مرضی با کمک یونگ نشست

-مرضی:پریسا بدش من

پریسا اروم رزو داد بغل مرضی

-خوبی مامانی؟؟

-جونگ:اگه شما بذاری بچه دو دقیقه در ارامش باشه

-من؟؟؟؟

-پ ن پ من ؟؟؟این چه وضع بچه داری کردنه ؟؟هی گم و گور میشی

-یونگ:این چیزا به تو مربوط نیست

- باشه فقط خواستم بگم ویدا فهمیده و داره میاد این جا

 یونگ:منو از ویدا نترسون

-پریسا:بسه دیگه میخواین بحث کنین پاشین برین بیرون

یونگ رزو از مرضی گرفت

-باید استراحت کنی

-مرضی:من حالم خوبه

-اما باید استراحت کنی تا هر چی زودتر از بیمارستان مرخص بشی

 




طبقه بندی: love can come in to your heart so slow،

تاریخ : 1392/04/29 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : marzy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.