تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Disorder EP3
سلام ببخشید اینقدر منتظر شدید سوریماسه
میتونید برید ادامه و در ارامش بخونید چون مشکله ذهنم حل شد به سلامتی فقط دستم یکم ضربه دیده ولی زیاد منتظرتون نمیذارم
اها بزودی دو تا از وان شاتام رو هم تموم میکنم براتون میذارم دیگه همین بفرمایید ادامه
عاقا گفتم یاد اوری کنم تمام فیکای من و لوسیف ایونهه رو صد در صد دارن لطفا سوال نکنید هی دیگه یه جوره ناجوری میشم


نمیتونستم ذهنم رو روی یه موضوع متمرکز کنم  انگار توی حال گیر افتاده باشم و نتونم به گذشتم فکر کنم حالت عجیبی بود که برای اولین بار باهاش روبرو شده بودم بدونه این که بفهمم اون زیره دستم بود و داشتم موهاشو نوازش میکردم به صورت ظریفش نگاه کردم پسره شیرینی بود که بهم گفت گورمو گم کنم  یکم برام عجیب بود چرا اینجوریم ؟
دره اتاق باز شد و یسونگ داخل اومد بهم نگاه کرد . چشماش از تعجب باز شد عینکشو جابه جا کردو دقیق تر نگاه کرد دهنشو باز کرد که چیزی بگه ولی حس کردم نمیتونه هیچی بگه بیچاره خیلی شکه شده  بهش لبخند زدم و دستمو از روی موهای نرم هائه برداشتم اروم از  کنار تخت بلند شدم
و به ارومی از اتاق بیرون رفتمو یسونگ هم دنبال بیرون اومد وقتی به حیاط بیمارستان رسیدیم برگشتم و نگاش کرد
من:به لیتوک هیچی در این باره نگو خوب ؟
اخم کرد
من:چیه توقع داری بهت بگم منشی عزیزم برو هر چی دیدی رو بذار کف روان پزشکم ؟
یسونگ: داشتی چیکار میکردی رییس ؟
نفسم رو بیرون دادم و چشمام رو چرخوندم
من:نمیدونم فقط بیا بین خودمون باشه خوب ؟
یسونگ:باشه
من:یسونگ ریووک کی میرسه میخوام ازیتش کنم
یسونگ:قربان..نمیشه  فعلا بیخیالش بشید اون یکم فعلا شرایطش خوب نیست
ابروهامو بالا انداختم و بهش خیره شدم عوضی اینقدر عجیبه مسخر ه
من:یادم اومد لیتوک گفت ...باشه تو به لیتوک نگو منم به دوست پسرت کاری ندارم
یهو صورتش قرمز شدو سرم داد زد
یسونگ : قرباننننننننننننن
لبخند بد جنسی زدم و به سمته در رفتم نمیخواستم اون بچه بلند شه و فکر کنه ولش کردیم به حاله خودش و بترسه  ترس باعث میشه نتایج ازمایشش درست در نیاد
وقتی دره اتاق رو باز کردم هنوز خواب بود رفتم و کنار پنجره استادم  و به اسمون نگاه کردم ستاره ها خیلی قشنگ بودن  نمیدونم چقدر بود که بهشون خیره شدم  تا صداش منو بخودم اورد
هائه :اینجوری نگاشون نکن میخوریشون
بهش نگاه کردم  و نفسم بند اومد به سمته تخت دویدم و دکمه ی اورژانس رو زدم
هائه:چی شده ایونهیوک؟
من: توی خون غرق شدی تو خونریزی داری
خیلی زود پرستارا اومدن و اونو بردن تو اتاق انتظار نشسته بودم  .منتظره یه نشونه ازش یه دکتری چیزی که بیاد بیرون و بگه خوبه .مشکلی نیست
من:خدایا چیکار کنم چیکار کنم چیکار کنم ؟؟؟
تند تند نفس میکشیدم حس میکرد م دارم اتیش میگیرم
من:اون خوبه اون خوبه  اون ...
یهو در باز شدو دکتر بیرون اومد به سمته دکتر رفتمو جلوش ایستادم و یه نفس عمیق کشید
من:خوبه ؟
دکتر بهم لبخند زد و سرشو تکون داد ازم خواست دنبالش برم توی دفترش توی دفتر برام چای ریخت و داد دستم و ربروم روی میز نشست
دکتر :اون خوبه خونریزیش از بینی بود و به خاطره این بوده که یه لخته خون توی سرش داشته تشکیل میشه قبل از خواب صورتش رو مالیده یا یه فشار اروم روی سرش ...
من:مثل نوازش ؟من موقعی که داشت میخوابید این کارو کردم موهاشو نوازش کردم
دکتر :اره مثل اون  .در واقع اونو نجات دادی لخته خون خارج شده و اون حالش خوبه جواب ازمایشاش مثبته و صبح میتونید ببریدش
نفس راحتی کشیدم حس کردم سرم داره گیج میره دکتر هنوز لبخند میزد
دگتر :راحت باش پسر تو جونش رو نجات دادی تو دستایه مقدسی داری ازشون درست استفاده کن..من باید برم مریضای دیگه ای هستن که باید ببینمشون  میتونی اینجا بمونی وقتی رفتی دو قفل کن کلیدو بذار زیر در جوری که دستم برسه ممنون
و بدونه این که منتظر جوابم بشه رفت به میز نگاه کردم دکتر کیم یونگ وون  جالبه بر عکس لیتوک  اون خیلی با مزه است
لیوان رو روی میز گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم طبق گفتش درو بستم و کلیدو زیر در گذاشتم و به سمته اتاق خصوصیش رفتم .یسونگ بیرون اتاق ایستاده بود وقتی منو دید سریع درو باز کرد وکنار رفت  بدون هیچ حرفی داخل رفتم روی تخت نشسته بود و با دیدنم لبخند زد
جلو رفتم و روی صندلی کنار تخت نشستم
هائه:ازت بدم میاد
من:ها؟
شکه شدم باز چه غلطی کردم
هائه:من بدم میاد ب کسی مدیون باشم و حالا زندگیمو به تو مدیونم ازت بدم میاد
من:دکتر گفت صبح میتونی بری و تو هیچی به من بدهکار نیستی خیلی راحت هر وقت که خواستی لباساتو با لباسایی که برات خریدن عوض کن و برو
هائه:ممنون منشی لی
از صندلی بلند شدم وباهاش خدافظی کردم یسونگ تمام هزینه های بیمارستان رو پرداخت کرده بود پس راهمو کشیدم و از بیمارستان بیرون اومدم به پنجره ی اتاقش نگاه کردم داشت بهم لبخند میزد منم به یه لبخند سطحی زدم و سوار ماشین شدم .یسونگ کمی بعد اومد و به سمت شرکت رفتیم
یسونگ:نمیخواید برید خونه ؟شما دیشب اصلا نخوابیدید
سرمو به علامت منفی تکون دادم و از ماشین پیاده شدم
من:یسونگ در باره ی این اتفاقا هیچی به لیتوک نگو خواهش میکنم
در ماشین رو بستم و وارد شرکت شدم  تقریبا کسی تو شرکت نبود وقتی داخل دفترم روی صندلی نشستم سرگیجه ی عجیبی پیدا کردم یه جور حالت تهوع حالم اصلا خوب نبود از توی کشو قرضام رو برداشتم و خوردم باید اروم بشم باید اروم بشم ولی لعنتی اروم نیستم خیلی عصبانیم خیلی.....
وقتی تونستم تنه لشم رو از پشته میز بلند کنم تلو تلو خوران خودمو به در رسوندم  و برچسب مزاحم نشوید رو روی دفترم چسبوندم و درو قفل کردم خودمو روی کاناپه انداختم و چشمام رو بستم این حالت لعنتی اسمش چیه .؟ ...یادم نمیاد فقط میخوام چشمامو ببندم
.
...........
-عزیزم من برگشتم ...اینا چیه؟
هیچی فقط دارم ولت میکنم  ..بر میگردم کره تنهایی
-صبر کن چی شده؟ کاری کردم ؟
-تو ...تو منو اشتباه گرفتی  ...منم تو رو  
-ببین بیا حرف زنیم خواهش میکن لطفا
-تو نمیتونی منو به چیزی که میخوام برسونی
-من همه چیرو بخاطر تو ول کردم
-چیزی که تو ول کردی چیزی بود که من میخواستم ..از جلو چشمم گم شو خداحافظ
.
.
-چرا بهم نگفتی اون رفته ؟
-یادم نمیاد کی ولم کرده
-هیوکجائه ...
-اسم من اسپنسر لیه
........
-قربان...قربان... اسپنسر... اسپنسر
چشمام رو باز کردم نور چشمم رو به یسونگ نگاه کردم و لبخند زدم  تمام بدنم خیس عرق بود ولی لبخند میزدم
یسونگ:خوبید؟
چشماش نگران بود  ..مثل چشمای لیتوک ...مثل چشمای ..اون نیست
من:من خوبم سونگی .ریووک اومده ؟حس میکنم باید برم دیدن لیتوک .
یسونگ کمکم کرد بلند شم از توی کمد یه دست لباس تمیز بهم داد فکر کردم سوالمو نشنیده پس دوباره تکرارش کردم
من:سونگی ریووک اومده ؟
یسونگ سرشو به معنای بله تکون داد ولی عجیب برخورد میکرد
من:چیزی میخوای بگی؟ عجیب تر از همیشه شدی
یسونگ :ریووک داغ داره خواهش میکنم اذیتش نکنید میرید پایین و خودتون میبینید اون حالش خوب نیست قول بدید این کارو نمیکنید
بهش نگاه کردم سرش پایین بود و چشماش یه جوری شده بود .مثل همیشه اون از ریووک حمایت میکرد تقریبا با هم استخدامشون کردم واز اون به بعد روزی رو به یاد ندارم که یسونگ پشته ریووک رو خالی کرده باشه برای همین بهشون میگن تیم افسانه ای اسپنسر که البته کسی نمیدونه ریووک دقیقا کیه و این خوشحالم میکنم
در یک جمله دوست دارم گذشتم افراده نزدیکم برای دیگران توی حاله ای از ابهام باشن اینو خیلی دوست دارم بهم احساس قدرت میده  صدای سرفه ی یسونگ حواسمو سره جاش اورد نگار زیادی ساکت موندم دوباره سوالشو تکرار کرد
یسونگ:قول میدید؟
دستمو سمتش دراز کردم و باهاش دست دادم
من: قول مردونه
وقتی از از دفتر بیرون اومدم مدام با خودم تکرار کردم که نباید اذیتش کنم نه فعلا ولی حتی اگر قول نمیدادم صحنه ای که دیدم باعث میشد تا چند روز نتونم درست فکر کنم به ماشین تیکه زده بود زیر چشماش سیاه بود و چشماش مثل کاسه ای پر از خون بود اگر میگفتن خون گریه کرده تعجب نمیکردم
جلو رفتم وبهش سلام کردم متوجهم نشده بود برای همین جا خورد صمیمانه توی اغوشم گرفتمش و بهش تسلیت گفتم واسه یه پسر جوون درد سختیه خودم هم تجربش کرده بودم توی ماشین حرفی نزدم هیچی نمیتونستم بگم و مسیرم تا مطب لیتوک انگار طولانی ترین راه سئول شده بود




طبقه بندی: Disorder،

تاریخ : 1392/04/19 | 07:07 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.